هدایت شده از ☕تبلیغات قــلمـرو رمـانــــ📚
این همون خانومه که براشون تبلیغ بنری انجام دادم🫂💕
اینم رضایت قشنگشون🥲🌈
📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت هشتادویکم | نبردِ نور و تاریکی
نور گوهرهای اِلین سراسر تالار را روشن کرد.
ملکهٔ سایهها لبخندی زد.
تاریکی از ردایش بیرون خزید.
ساین شمشیرش را کشید.
آرین تیرش را آماده کرد.
لونا مقابل اِلین ایستاد.
نبرد آغاز شده بود...
#پارت_هشتاد_یک
#افسانه_الدوریا
📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت هشتادودوم | زخمی برای نجات
یکی از سایهها به سمت اِلین حمله کرد.
آرین خودش را جلوی او انداخت.
تیغهٔ تاریکی بازویش را زخمی کرد.
اِلین با نگرانی فریاد زد:
«آرین!»
آرین لبخند زد.
«تا وقتی من هستم...
اجازه نمیدم بهت آسیب برسه.»
#پارت_هشتاد_دو
#افسانه_الدوریا
📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت هشتادوسوم | بیداریِ گوهر سوم
گردنبند کریستالی در دستان اِلین شروع به درخشیدن کرد.
سه نور در هم آمیختند.
صدایی در سراسر قصر پیچید:
«وارث حقیقی اِلدوریا...»
زمین لرزید.
نشان سوم روی دروازه روشن شد.
قدرتی تازه در وجود اِلین جریان پیدا کرد.
#پارت_هشتاد_سه
#افسانه_الدوریا
📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت هشتادوچهارم | خاطرهای فراموششده
در میان نور...
تصاویری از گذشته نمایان شد.
پیرزن نگهبان، سالها پیش،
دست کودک خردسالی را گرفته بود.
همان کودک...
اِلین بود.
پیرزن آرام گفت:
«یه روز...
همهچیز رو به خاطر میاری...»
اشک در چشمان اِلین حلقه زد.
#پارت_هشتاد_چهار
#افسانه_الدوریا
📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت هشتادوپنجم | پایانِ سکوت
نور سه گوهر به قلب تاریکی برخورد کرد.
ملکهٔ سایهها چند قدم عقب رفت.
لبخندش محو شد.
برای اولین بار...
ترس در چشمانش دیده میشد.
او آرام زمزمه کرد:
«پس... پیشگویی حقیقت داشت...»
اِلین قدمی جلو گذاشت.
شمشیر نور را بالا آورد و گفت:
«از امروز...
اِلدوریا دیگه از تو نمیترسه.»
تالار در نور غرق شد...
#پارت_هشتاد_و_پنج
#افسانه_الدوریا
📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت هشتادوششم | طلوع امید
نور تالار آرامآرام فرو نشست.
ملکهٔ سایهها ناپدید شده بود.
اما پیش از رفتنش گفت:
«این پایان نیست...»
اِلین نفس عمیقی کشید.
همه میدانستند...
نبرد اصلی هنوز آغاز نشده است.
#پارت_هشتاد_شش
#افسانه_الدوریا
📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت هشتادوهفتم | نامهای از گذشته
در گوشهٔ تالار، صندوقچهای قدیمی دیده میشد.
اِلین آن را باز کرد.
داخلش نامهای با مُهر خاندان سلطنتی بود.
روی نامه فقط یک جمله نوشته شده بود:
«اگر این نامه را میخوانی...
یعنی زمان حقیقت فرا رسیده است.»
دستان اِلین لرزید.
#پارت_هشتاد_هفت
#افسانه_الدوریا
📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت هشتادوهشتم | راز پیرزن نگهبان
نامه را باز کرد.
اولین جمله کافی بود تا همه شوکه شوند.
«پیرزن نگهبان...
آخرین محافظ خاندان سلطنتی است.»
اِلین ناباورانه به ساین نگاه کرد.
تمام این سالها...
او حقیقت را از اِلین پنهان کرده بود.
#پارت_هشتاد_هشت
#افسانه_الدوریا
📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت هشتادونه | صدای شاخهای سفید
پیش از آنکه کسی حرفی بزند...
صدای آشنایی از بیرون قصر شنیده شد.
گوزن سفید با شتاب وارد محوطه شد.
چشمانش از همیشه نگرانتر بود.
لونا بیدرنگ به سمتش دوید.
گوزن سرش را پایین آورد.
انگار میخواست آنها را به جایی ببرد.
#پارت_هشتاد_نه
#افسانه_الدوریا
📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت نودم | جنگل خاموش
چهار همراه، به دنبال گوزن سفید راه افتادند.
پس از ساعتها، به جنگلی رسیدند که هیچ صدایی در آن شنیده نمیشد.
نه آواز پرندهای...
نه وزش بادی...
نه حتی صدای برگها.
گوزن سفید مقابل درختی عظیم ایستاد.
ناگهان، روی تنهٔ درخت، نماد اِلدوریا با نوری طلایی ظاهر شد...
و درخت، آرامآرام از وسط شکافته شد.
#پارت_نود
#افسانه_الدوریا