eitaa logo
☕️قـلـمــرو رمـــانـــ📚
216 دنبال‌کننده
27 عکس
7 ویدیو
0 فایل
𝕚𝕟 𝕥𝕙𝕖 𝕟𝕒𝕞𝕖 𝕠𝕗 𝕘𝕠𝕕 💘🐚 چـایـی بـریز، بـیا بــا هــم رمــان بخــونیــم... ☕📖✨ دنـیــایی از رمــان‌هــای جــذاب و فــانــتزی 🎀☁ رشـد چنـلت🌀🌷 @pastilyyi جانـم؟💖 @mahhhhssa کــپـی؟! با احـتــرام، فیــلتـر❗😌
مشاهده در ایتا
دانلود
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت هشتادوهفتم | نامه‌ای از گذشته در گوشهٔ تالار، صندوقچه‌ای قدیمی دیده می‌شد. اِلین آن را باز کرد. داخلش نامه‌ای با مُهر خاندان سلطنتی بود. روی نامه فقط یک جمله نوشته شده بود: «اگر این نامه را می‌خوانی... یعنی زمان حقیقت فرا رسیده است.» دستان اِلین لرزید.
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت هشتادوهشتم | راز پیرزن نگهبان نامه را باز کرد. اولین جمله کافی بود تا همه شوکه شوند. «پیرزن نگهبان... آخرین محافظ خاندان سلطنتی است.» اِلین ناباورانه به ساین نگاه کرد. تمام این سال‌ها... او حقیقت را از اِلین پنهان کرده بود.
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت هشتادونه | صدای شاخ‌های سفید پیش از آنکه کسی حرفی بزند... صدای آشنایی از بیرون قصر شنیده شد. گوزن سفید با شتاب وارد محوطه شد. چشمانش از همیشه نگران‌تر بود. لونا بی‌درنگ به سمتش دوید. گوزن سرش را پایین آورد. انگار می‌خواست آن‌ها را به جایی ببرد.
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت نودم | جنگل خاموش چهار همراه، به دنبال گوزن سفید راه افتادند. پس از ساعت‌ها، به جنگلی رسیدند که هیچ صدایی در آن شنیده نمی‌شد. نه آواز پرنده‌ای... نه وزش بادی... نه حتی صدای برگ‌ها. گوزن سفید مقابل درختی عظیم ایستاد. ناگهان، روی تنهٔ درخت، نماد اِلدوریا با نوری طلایی ظاهر شد... و درخت، آرام‌آرام از وسط شکافته شد.
https://eitaa.com/joinchat/2354972359C1ab86711a6 دختریاااا گپ زدما حمایت کنیدا بیاید بحرفیم☁🫂🌱