📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت هشتادوهشتم | راز پیرزن نگهبان
نامه را باز کرد.
اولین جمله کافی بود تا همه شوکه شوند.
«پیرزن نگهبان...
آخرین محافظ خاندان سلطنتی است.»
اِلین ناباورانه به ساین نگاه کرد.
تمام این سالها...
او حقیقت را از اِلین پنهان کرده بود.
#پارت_هشتاد_هشت
#افسانه_الدوریا
📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت هشتادونه | صدای شاخهای سفید
پیش از آنکه کسی حرفی بزند...
صدای آشنایی از بیرون قصر شنیده شد.
گوزن سفید با شتاب وارد محوطه شد.
چشمانش از همیشه نگرانتر بود.
لونا بیدرنگ به سمتش دوید.
گوزن سرش را پایین آورد.
انگار میخواست آنها را به جایی ببرد.
#پارت_هشتاد_نه
#افسانه_الدوریا
📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت نودم | جنگل خاموش
چهار همراه، به دنبال گوزن سفید راه افتادند.
پس از ساعتها، به جنگلی رسیدند که هیچ صدایی در آن شنیده نمیشد.
نه آواز پرندهای...
نه وزش بادی...
نه حتی صدای برگها.
گوزن سفید مقابل درختی عظیم ایستاد.
ناگهان، روی تنهٔ درخت، نماد اِلدوریا با نوری طلایی ظاهر شد...
و درخت، آرامآرام از وسط شکافته شد.
#پارت_نود
#افسانه_الدوریا
https://eitaa.com/joinchat/2354972359C1ab86711a6
دختریاااا گپ زدما حمایت کنیدا بیاید بحرفیم☁🫂🌱