eitaa logo
☕️قـلـمــرو رمـــانـــ📚
215 دنبال‌کننده
27 عکس
7 ویدیو
0 فایل
𝕚𝕟 𝕥𝕙𝕖 𝕟𝕒𝕞𝕖 𝕠𝕗 𝕘𝕠𝕕 💘🐚 چـایـی بـریز، بـیا بــا هــم رمــان بخــونیــم... ☕📖✨ دنـیــایی از رمــان‌هــای جــذاب و فــانــتزی 🎀☁ رشـد چنـلت🌀🌷 @pastilyyi جانـم؟💖 @mahhhhssa کــپـی؟! با احـتــرام، فیــلتـر❗😌
مشاهده در ایتا
دانلود
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت دوازدهم | سایه‌ای بر آب اِلین خم شد تا آب را لمس کند. در تصویر دریاچه، صورت خودش دیده نمی‌شد... دختری دیگر به او نگاه می‌کرد. اِلین با تعجب عقب رفت. با تکان خوردن آب، تصویر هم ناپدید شد.
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت سیزدهم | پرندهٔ سپید ناگهان پرنده‌ای سفید از دل مه بیرون آمد. چند دور بالای سر اِلین چرخید. بعد آرام به سمت شمال پرواز کرد. اِلین احساس کرد باید دنبالش برود.
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت چهاردهم | مسیر ناشناخته راهی که پرنده نشان می‌داد، برای اِلین ناآشنا بود. درختان بلندتر می‌شدند و نور خورشید کمتر به زمین می‌رسید. روی تنه‌ی یکی از درخت‌ها، نشانی حک شده بود... همان نشانِ روی پر آبی.
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت پانزدهم | صدای رود صدای آرام رودخانه از دور شنیده می‌شد. اِلین به کنار آب رسید. روی سنگی کوچک، گردنبندی نقره‌ای افتاده بود. وقتی آن را برداشت، آب رودخانه برای لحظه‌ای درخشید. انگار چیزی بیدار شده بود.
batman_ܢ‌بࡅ߳ܩܔ🕷🥷🏻 وقتی میگم بتمن منظورمون اون بتمن جدی نیست یه بتمنی که هر جا دیدیش یا داره میخنده یا مسخره بازی درمیاره 😂😂 این کانال دقیقا منظور رو میرسونه 😂 بدو بیا ببین چه خبرهههه😂 https://eitaa.com/fbianwqloxnnx
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت شانزدهم | نگهبان پشت سر اِلین صدایی شنیده شد. او آرام برگشت. گوزنی سفید با شاخ‌هایی طلایی روبه‌رویش ایستاده بود. نگاهش آرام بود؛ نه خشمگین، نه ترسناک. گوزن فقط به او نگاه کرد...
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت هفدهم | نشانه گوزن چند قدم جلو رفت و ایستاد. اِلین هم دنبالش حرکت کرد. روی زمین، گل کوچکی با نور آبی می‌درخشید. همان لحظه، پرِ آبی داخل جیبش دوباره گرم شد.
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت هجدهم | سنگ‌های روشن در دل جنگل، دایره‌ای از سنگ‌های سفید دیده می‌شد. با نزدیک شدن اِلین، یکی‌یکی شروع به درخشیدن کردند. نسیمی آرام میان آن‌ها پیچید. انگار کسی نام او را زمزمه می‌کرد.
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت نوزدهم | دروازه نور سنگ‌ها به هم پیوست. در میانشان دری از نور شکل گرفت. اِلین نفسش را در سینه حبس کرد. آن سوی دروازه، سرزمینی دیده می‌شد که هیچ شباهتی به دنیای او نداشت.