eitaa logo
☕️قـلـمــرو رمـــانـــ📚
319 دنبال‌کننده
30 عکس
8 ویدیو
0 فایل
𝕚𝕟 𝕥𝕙𝕖 𝕟𝕒𝕞𝕖 𝕠𝕗 𝕘𝕠𝕕 💘🐚 چـایـی بـریز، بـیا بــا هــم رمــان بخــونیــم... ☕📖✨ دنـیــایی از رمــان‌هــای جــذاب و فــانــتزی 🎀☁ شروعمـون: 1405/5/5🐋🌱 رشـد چنـلت🌀🌷 @pastilyyi جانـم؟💖 @mahhhhssa کــپـی؟! با احـتــرام، فیــلتـر❗😌
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از دیلی موانآ🌼
5نفر آخر که بیان برای چنلشون بنر میزنم خوشگللل😍😁💗 https://eitaa.com/Spotify_com منن👇🏻 @kkamand
سـلام به دخـترای قشنگم میدونم این چند وقته خیلی فعالیتم کمه اما امروز میترکونم😔😉🌸🦋
هدایت شده از دیلی موانآ🌼
بچه هااا براتون ولاگ درست کردن آیس لته گرفتممم کیا میخوان ببینن؟ پیوی☕️بفرستنن @kkamand
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت صد و هشتادم | قدرت اِلین با دیدن ساین که روی زمین افتاده بود، خشکش زد. ناگهان هفت گوهر شروع به درخشیدن کردند. نور شدیدی تمام میدان نبرد را فرا گرفت. ملکهٔ سایه‌ها با وحشت عقب رفت. «نه... این قدرت نباید بیدار می‌شد!»
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت صد و هشتاد و یکم | بیداری اِلین به دستانش خیره شد. نور آبی‌رنگی دور انگشتانش می‌چرخید. آخرین نگهبان با صدای لرزان گفت: «اِلین... قدرت واقعی وارث بالاخره بیدار شده.» اِلین با نگرانی پرسید: «پس چرا نمی‌تونم کنترلش کنم؟»
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت صد و هشتاد و دوم | کنترل انرژی اطراف اِلین ناگهان بیشتر شد. چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید. صدای ساین در ذهنش پیچید: «اِلین... به خودت اعتماد کن.» نور کم‌کم آرام شد. برای اولین بار، قدرتش تحت کنترل خودش قرار گرفت.
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت صد و هشتاد و سوم | عقب‌نشینی ملکهٔ سایه‌ها با خشم به اِلین نگاه کرد. «این پایان کار نیست.» دستش را بالا برد و سربازان سایه را عقب کشید. ساین با تعجب گفت: «داره فرار می‌کنه...» اِلین به افق خیره شد. «نه... اون برای چیزی بزرگ‌تر آماده می‌شه.»
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت صد و هشتاد و چهارم | ساین آریا کنار ساین زانو زد. «باید زخمت رو ببندیم.» اِلین هم سریع خودش را به او رساند. ساین با وجود درد لبخند زد. «نگران نباش... هنوز قصد ندارم بمیرم.» اِلین با چشم‌های اشک‌آلود گفت: «قول بده.» ساین آرام جواب داد: «قول می‌دم.»
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت صد و هشتاد و پنجم | پیام همه مشغول جمع‌کردن مجروحان بودند که ناگهان... صدای ناقوسی از دور شنیده شد. لونا با نگرانی به آسمان نگاه کرد. «این ناقوس...» آخرین نگهبان رنگش پرید. «معبد باستانی دوباره بیدار شده.» اِلین آرام پرسید: «یعنی چی؟» پیرمرد به او نگاه کرد. «یعنی وقتشه بفهمی چرا هفت گوهر از اول تو رو انتخاب کردن.»