📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت صد و هشتاد و یکم | بیداری
اِلین به دستانش خیره شد.
نور آبیرنگی دور انگشتانش میچرخید.
آخرین نگهبان با صدای لرزان گفت:
«اِلین... قدرت واقعی وارث بالاخره بیدار شده.»
اِلین با نگرانی پرسید:
«پس چرا نمیتونم کنترلش کنم؟»
#پارت_صد_هشتاد_یک
#افسانه_الدوریا
📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت صد و هشتاد و دوم | کنترل
انرژی اطراف اِلین ناگهان بیشتر شد.
چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید.
صدای ساین در ذهنش پیچید:
«اِلین... به خودت اعتماد کن.»
نور کمکم آرام شد.
برای اولین بار، قدرتش تحت کنترل خودش قرار گرفت.
#پارت_صد_هشتاد_دو
#افسانه_الدوریا
📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت صد و هشتاد و سوم | عقبنشینی
ملکهٔ سایهها با خشم به اِلین نگاه کرد.
«این پایان کار نیست.»
دستش را بالا برد و سربازان سایه را عقب کشید.
ساین با تعجب گفت:
«داره فرار میکنه...»
اِلین به افق خیره شد.
«نه... اون برای چیزی بزرگتر آماده میشه.»
#پارت_صد_هشتاد_سه
#افسانه_الدوریا
📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت صد و هشتاد و چهارم | ساین
آریا کنار ساین زانو زد.
«باید زخمت رو ببندیم.»
اِلین هم سریع خودش را به او رساند.
ساین با وجود درد لبخند زد.
«نگران نباش... هنوز قصد ندارم بمیرم.»
اِلین با چشمهای اشکآلود گفت:
«قول بده.»
ساین آرام جواب داد:
«قول میدم.»
#پارت_صد_هشتاد_چهار
#افسانه_الدوریا
📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت صد و هشتاد و پنجم | پیام
همه مشغول جمعکردن مجروحان بودند که ناگهان...
صدای ناقوسی از دور شنیده شد.
لونا با نگرانی به آسمان نگاه کرد.
«این ناقوس...»
آخرین نگهبان رنگش پرید.
«معبد باستانی دوباره بیدار شده.»
اِلین آرام پرسید:
«یعنی چی؟»
پیرمرد به او نگاه کرد.
«یعنی وقتشه بفهمی چرا هفت گوهر از اول تو رو انتخاب کردن.»
#پارت_صد_هشتاد_پنج
#افسانه_الدوریا
☕️قـلـمــرو رمـــانـــ📚
100تایی شدممم😭💘
بهـتـرین دوستـم صـد تـایی شد مبـارکـه عشقـم به امـید یکـ کاییت😭💘
هدایت شده از دیلی موانآ🌼
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_j52ierp&btn=پیام.ای.شما✨️
بیاین ناشناس هر سوالی راجب من دارید بگییرید❤️👻