eitaa logo
☕️قـلـمــرو رمـــانـــ📚
317 دنبال‌کننده
30 عکس
8 ویدیو
0 فایل
𝕚𝕟 𝕥𝕙𝕖 𝕟𝕒𝕞𝕖 𝕠𝕗 𝕘𝕠𝕕 💘🐚 چـایـی بـریز، بـیا بــا هــم رمــان بخــونیــم... ☕📖✨ دنـیــایی از رمــان‌هــای جــذاب و فــانــتزی 🎀☁ شروعمـون: 1405/5/5🐋🌱 رشـد چنـلت🌀🌷 @pastilyyi جانـم؟💖 @mahhhhssa کــپـی؟! با احـتــرام، فیــلتـر❗😌
مشاهده در ایتا
دانلود
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت صد و هشتاد و پنجم | پیام همه مشغول جمع‌کردن مجروحان بودند که ناگهان... صدای ناقوسی از دور شنیده شد. لونا با نگرانی به آسمان نگاه کرد. «این ناقوس...» آخرین نگهبان رنگش پرید. «معبد باستانی دوباره بیدار شده.» اِلین آرام پرسید: «یعنی چی؟» پیرمرد به او نگاه کرد. «یعنی وقتشه بفهمی چرا هفت گوهر از اول تو رو انتخاب کردن.»
100تایی شدممم😭💘
☕️قـلـمــرو رمـــانـــ📚
100تایی شدممم😭💘
بهـتـرین دوستـم صـد تـایی شد مبـارکـه عشقـم به امـید یکـ کاییت😭💘
هدایت شده از دیلی موانآ🌼
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_j52ierp&btn=پیام.ای.شما✨️ بیاین ناشناس هر سوالی راجب من دارید بگییرید❤️👻
00:00 تایم فداتون💘🐬
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت صد و هشتاد و ششم | معبد اِلین به سمت معبد قدیمی حرکت کرد. ساین با وجود زخمش پشت سر او راه افتاد. لونا گفت: «مطمئنی باید واردش بشیم؟» آخرین نگهبان جواب داد: «اگه می‌خواین حقیقت رو بفهمین... چاره‌ای ندارین.»
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت صد و هشتاد و هفتم | دروازه دروازهٔ سنگی معبد با نزدیک شدن اِلین شروع به درخشیدن کرد. روی آن هفت نماد ظاهر شد. اِلین دستش را روی دروازه گذاشت. ناگهان صدایی از داخل معبد شنیده شد: «وارث هفتم... بالاخره آمدی.»
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت صد و هشتاد و هشتم | تصویر با باز شدن دروازه... تصویری قدیمی مقابل اِلین ظاهر شد. زنی جوان در میان هفت گوهر ایستاده بود. اِلین با ناباوری زمزمه کرد: «اون... مادرمـه.» ساین چیزی نگفت.
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت صد و هشتاد و نهم | راز مادر تصویر مادر اِلین شروع به صحبت کرد: «اگه این پیام رو می‌بینی، یعنی ملکهٔ سایه‌ها دوباره برگشته.» اِلین اشک‌هایش را پاک کرد. مادرش ادامه داد: «اما چیزی هست که هیچ‌کس بهت نگفته...» تصویر ناگهان ناپدید شد.
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت صد و نودم | حقیقت پنهان اِلین با عصبانیت گفت: «چه چیزی رو ازم پنهان کردن؟!» آخرین نگهبان سکوت کرد. بعد از چند لحظه گفت: «مادرت فقط نگهبان گوهرها نبود...» اِلین به او خیره شد. پیرمرد ادامه داد: «اون اولین کسی بود که ملکهٔ سایه‌ها رو شکست داد.»
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت صد و نود و یکم | حقیقت آخرین نگهبان سرش را پایین انداخت. «مادرت برای شکست ملکهٔ سایه‌ها خودش رو قربانی کرد.» اِلین با چشمانی پر از اشک گفت: «پس چرا هیچ‌وقت بهم نگفتین؟» پیرمرد جواب داد: «چون می‌ترسیدیم سرنوشت اون به تو منتقل بشه.»
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت صد و نود و دوم | بازگشت ناگهان تمام معبد لرزید. هفت گوهر با شدت درخشیدند. ساین فریاد زد: «همه عقب برین!» صدایی از دل تاریکی آمد: «فکر کردین با فرار من همه‌چیز تموم می‌شه؟» ملکهٔ سایه‌ها برگشته بود.