هدایت شده از دیلی موانآ🌼
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_j52ierp&btn=پیام.ای.شما✨️
بیاین ناشناس هر سوالی راجب من دارید بگییرید❤️👻
📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت صد و هشتاد و ششم | معبد
اِلین به سمت معبد قدیمی حرکت کرد.
ساین با وجود زخمش پشت سر او راه افتاد.
لونا گفت:
«مطمئنی باید واردش بشیم؟»
آخرین نگهبان جواب داد:
«اگه میخواین حقیقت رو بفهمین... چارهای ندارین.»
#پارت_صد_هشتاد_شش
#افسانه_الدوریا
📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت صد و هشتاد و هفتم | دروازه
دروازهٔ سنگی معبد با نزدیک شدن اِلین شروع به درخشیدن کرد.
روی آن هفت نماد ظاهر شد.
اِلین دستش را روی دروازه گذاشت.
ناگهان صدایی از داخل معبد شنیده شد:
«وارث هفتم... بالاخره آمدی.»
#پارت_صد_هشتاد_هفت
#افسانه_الدوریا
📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت صد و هشتاد و هشتم | تصویر
با باز شدن دروازه...
تصویری قدیمی مقابل اِلین ظاهر شد.
زنی جوان در میان هفت گوهر ایستاده بود.
اِلین با ناباوری زمزمه کرد:
«اون... مادرمـه.»
ساین چیزی نگفت.
#پارت_صد_هشتاد_هشت
#افسانه_الدوریا
📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت صد و هشتاد و نهم | راز مادر
تصویر مادر اِلین شروع به صحبت کرد:
«اگه این پیام رو میبینی، یعنی ملکهٔ سایهها دوباره برگشته.»
اِلین اشکهایش را پاک کرد.
مادرش ادامه داد:
«اما چیزی هست که هیچکس بهت نگفته...»
تصویر ناگهان ناپدید شد.
#پارت_صد_هشتاد_نه
#افسانه_الدوریا
📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت صد و نودم | حقیقت پنهان
اِلین با عصبانیت گفت:
«چه چیزی رو ازم پنهان کردن؟!»
آخرین نگهبان سکوت کرد.
بعد از چند لحظه گفت:
«مادرت فقط نگهبان گوهرها نبود...»
اِلین به او خیره شد.
پیرمرد ادامه داد:
«اون اولین کسی بود که ملکهٔ سایهها رو شکست داد.»
#پارت_صد_نود
#افسانه_الدوریا
📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت صد و نود و یکم | حقیقت
آخرین نگهبان سرش را پایین انداخت.
«مادرت برای شکست ملکهٔ سایهها خودش رو قربانی کرد.»
اِلین با چشمانی پر از اشک گفت:
«پس چرا هیچوقت بهم نگفتین؟»
پیرمرد جواب داد:
«چون میترسیدیم سرنوشت اون به تو منتقل بشه.»
#پارت_صد_نود_یک
#افسانه_الدوریا
📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت صد و نود و دوم | بازگشت
ناگهان تمام معبد لرزید.
هفت گوهر با شدت درخشیدند.
ساین فریاد زد:
«همه عقب برین!»
صدایی از دل تاریکی آمد:
«فکر کردین با فرار من همهچیز تموم میشه؟»
ملکهٔ سایهها برگشته بود.
#پارت_صد_نود_دو
#افسانه_الدوریا
📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت صد و نود و سوم | آخرین نبرد
اِلین شمشیر نور را در دست گرفت.
ملکهٔ سایهها روبهرویش ایستاد.
«تو هیچوقت نمیتونی منو شکست بدی.»
اِلین آرام جواب داد:
«تنها نیستم.»
ساین، لونا و آریا کنار او ایستادند.
#پارت_صد_نود_سه
#افسانه_الدوریا
📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت صد و نود و چهارم | فداکاری
ملکهٔ سایهها حمله کرد.
ضربهای قدرتمند به سمت اِلین رفت.
ساین خودش را جلوی او انداخت.
اِلین فریاد زد:
«ساین!»
اما ساین هنوز ایستاده بود.
«این بار... من از تو محافظت میکنم.»
#پارت_صد_نود_چهار
#افسانه_الدوریا
📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت صد و نود و پنجم | هفت گوهر
اِلین دست ساین را گرفت.
هفت گوهر همزمان روشن شدند.
نورشان تمام تاریکی را کنار زد.
ملکهٔ سایهها فریاد کشید:
«نه! قدرت گوهرها متعلق به منه!»
اِلین گفت:
«دیگه نه.»
#پارت_صد_نود_پنج
#افسانه_الدوریا