eitaa logo
☕️قـلـمــرو رمـــانـــ📚
307 دنبال‌کننده
31 عکس
5 ویدیو
0 فایل
𝕚𝕟 𝕥𝕙𝕖 𝕟𝕒𝕞𝕖 𝕠𝕗 𝕘𝕠𝕕 💘🐚 چـایـی بـریز، بـیا بــا هــم رمــان بخــونیــم... ☕📖✨ دنـیــایی از رمــان‌هــای جــذاب و فــانــتزی 🎀☁ شروعمـون: 1405/5/5🐋🌱 رشـد چنـلت🌀🌷 @pastilyyi جانـم؟💖 @mahhhhssa کــپـی؟! با احـتــرام، فیــلتـر❗😌
مشاهده در ایتا
دانلود
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت صد و نود و دوم | بازگشت ناگهان تمام معبد لرزید. هفت گوهر با شدت درخشیدند. ساین فریاد زد: «همه عقب برین!» صدایی از دل تاریکی آمد: «فکر کردین با فرار من همه‌چیز تموم می‌شه؟» ملکهٔ سایه‌ها برگشته بود.
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت صد و نود و سوم | آخرین نبرد اِلین شمشیر نور را در دست گرفت. ملکهٔ سایه‌ها روبه‌رویش ایستاد. «تو هیچ‌وقت نمی‌تونی منو شکست بدی.» اِلین آرام جواب داد: «تنها نیستم.» ساین، لونا و آریا کنار او ایستادند.
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت صد و نود و چهارم | فداکاری ملکهٔ سایه‌ها حمله کرد. ضربه‌ای قدرتمند به سمت اِلین رفت. ساین خودش را جلوی او انداخت. اِلین فریاد زد: «ساین!» اما ساین هنوز ایستاده بود. «این بار... من از تو محافظت می‌کنم.»
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت صد و نود و پنجم | هفت گوهر اِلین دست ساین را گرفت. هفت گوهر همزمان روشن شدند. نورشان تمام تاریکی را کنار زد. ملکهٔ سایه‌ها فریاد کشید: «نه! قدرت گوهرها متعلق به منه!» اِلین گفت: «دیگه نه.»
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت صد و نود و ششم | شکست نور هفت گوهر ملکهٔ سایه‌ها را دربر گرفت. تاریکی از وجودش خارج شد. او برای آخرین بار به اِلین نگاه کرد. «این پایان... نیست...» و در میان نور ناپدید شد.
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت صد و نود و هفتم | آرامش صبح روز بعد... برای اولین بار بعد از سال‌ها، آسمان اِلدوریا صاف بود. مردم از خانه‌هایشان بیرون آمدند. صدای خنده در شهر پیچید. اِلین به آسمان نگاه کرد. بالاخره جنگ تمام شده بود.
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت صد و نود و هشتم | خداحافظی آخرین نگهبان عصایش را کنار گذاشت. «وظیفهٔ من هم به پایان رسید.» اِلین لبخند زد. «هیچ‌وقت فراموشت نمی‌کنیم.» پیرمرد به آسمان نگاه کرد. «حالا اِلدوریا نگهبان جدیدی داره.»
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت صد و نود و نهم | آینده چند ماه گذشت. اِلین و دوستانش در کنار مردم زندگی آرامی داشتند. ساین کنار اِلین ایستاد. «فکر می‌کنی دیگه هیچ خطری وجود نداره؟» اِلین خندید. «امیدوارم.» اما در دوردست... نوری ناشناس در آسمان ظاهر شد.
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت دویستم | پایان یک افسانه اِلین آخرین بار به هفت گوهر نگاه کرد. گوهرها آرام خاموش شدند. او لبخند زد. «هر افسانه‌ای یه پایانی داره...» ساین دستش را گرفت. «اما پایان ما، شروع یه داستان جدیده.» اِلین به افق نگاه کرد. خورشید طلوع کرد... و افسانهٔ اِلدوریا برای همیشه در تاریخ ماندگار شد. پایان 🤍
خــب دخـتـرا افسانه الدوریا هم تموم شد امیدوارم از این رمان لذت برده باشین رمان جدید از فردا شروع میشه😭😉💘
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
📖 نیمکت کنار پنجره 🌷 👧🏻 رها | ۱۶ ساله دانش‌آموز کلاس دهم؛ پرانرژی، کمی لجباز و خیلی زودجوش. با دوست صمیمیش نیکی تقریباً همه‌جا باهمن. رها اصلاً از آدم‌های مغرور خوشش نمیاد... مخصوصاً ماهان! 😂 👦🏻 ماهان | ۱۷ ساله دانش‌آموز کلاس یازدهم؛ کم‌حرف، باهوش و کمی جدی. بیشتر وقت‌ها ترجیح می‌ده تنها باشه و وارد حاشیه‌های مدرسه نشه. ولی آشنایی با رها قراره این آرامش رو به هم بزنه. 👀 👩🏻 نیکی | ۱۶ ساله بهترین دوست رها پرحرف، بامزه و کمی فضول 😂 همیشه اولین کسیه که متوجه اتفاقات بین رها و ماهان می‌شه و البته دست از سر رها هم برنمی‌داره🤭 👦🏻 سام | ۱۷ ساله دوست صمیمی ماهان، شوخ، شیطون و اهل کل‌کل برخلاف ماهان خیلی راحت با بقیه صمیمی می‌شه و معمولا با شوخی‌هاش ماهان رو کلافه می‌کنه 😂 🏫 مدرسه یه دبیرستان معمولی با کلی ماجرای ریز و درشت؛ از امتحان و زنگ تفریح گرفته تا اردو، جشن مدرسه، دوستی‌ها و دردسرهای کوچیک نوجوانانه. و وسط تمام این اتفاق‌ها... 🪟 یک نیمکت کنار پنجره قرار است باعث شود دو نفر که در ابتدا حتی تحمل همدیگر را ندارند، کم‌کم یکدیگر را بهتر بشناسند. 🌷📖