📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت صد و نود و هفتم | آرامش
صبح روز بعد...
برای اولین بار بعد از سالها، آسمان اِلدوریا صاف بود.
مردم از خانههایشان بیرون آمدند.
صدای خنده در شهر پیچید.
اِلین به آسمان نگاه کرد.
بالاخره جنگ تمام شده بود.
#پارت_صد_نود_هفت
#افسانه_الدوریا
📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت صد و نود و هشتم | خداحافظی
آخرین نگهبان عصایش را کنار گذاشت.
«وظیفهٔ من هم به پایان رسید.»
اِلین لبخند زد.
«هیچوقت فراموشت نمیکنیم.»
پیرمرد به آسمان نگاه کرد.
«حالا اِلدوریا نگهبان جدیدی داره.»
#پارت_صد_نود_هشت
#افسانه_الدوریا
📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت صد و نود و نهم | آینده
چند ماه گذشت.
اِلین و دوستانش در کنار مردم زندگی آرامی داشتند.
ساین کنار اِلین ایستاد.
«فکر میکنی دیگه هیچ خطری وجود نداره؟»
اِلین خندید.
«امیدوارم.»
اما در دوردست...
نوری ناشناس در آسمان ظاهر شد.
#پارت_صد_نود_نه
#افسانه_الدوریا
📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت دویستم | پایان یک افسانه
اِلین آخرین بار به هفت گوهر نگاه کرد.
گوهرها آرام خاموش شدند.
او لبخند زد.
«هر افسانهای یه پایانی داره...»
ساین دستش را گرفت.
«اما پایان ما، شروع یه داستان جدیده.»
اِلین به افق نگاه کرد.
خورشید طلوع کرد...
و افسانهٔ اِلدوریا برای همیشه در تاریخ ماندگار شد.
پایان 🤍
#پارت_دویست
#افسانه_الدوریا
خــب دخـتـرا افسانه الدوریا هم تموم شد امیدوارم از این رمان لذت برده باشین رمان جدید از فردا شروع میشه😭😉💘
📖 نیمکت کنار پنجره 🌷
👧🏻 رها | ۱۶ ساله
دانشآموز کلاس دهم؛ پرانرژی، کمی لجباز و خیلی زودجوش. با دوست صمیمیش نیکی تقریباً همهجا باهمن. رها اصلاً از آدمهای مغرور خوشش نمیاد... مخصوصاً ماهان! 😂
👦🏻 ماهان | ۱۷ ساله
دانشآموز کلاس یازدهم؛ کمحرف، باهوش و کمی جدی. بیشتر وقتها ترجیح میده تنها باشه و وارد حاشیههای مدرسه نشه. ولی آشنایی با رها قراره این آرامش رو به هم بزنه. 👀
👩🏻 نیکی | ۱۶ ساله
بهترین دوست رها پرحرف، بامزه و کمی فضول 😂 همیشه اولین کسیه که متوجه اتفاقات بین رها و ماهان میشه و البته دست از سر رها هم برنمیداره🤭
👦🏻 سام | ۱۷ ساله
دوست صمیمی ماهان، شوخ، شیطون و اهل کلکل برخلاف ماهان خیلی راحت با بقیه صمیمی میشه و معمولا با شوخیهاش ماهان رو کلافه میکنه 😂
🏫 مدرسه
یه دبیرستان معمولی با کلی ماجرای ریز و درشت؛ از امتحان و زنگ تفریح گرفته تا اردو، جشن مدرسه، دوستیها و دردسرهای کوچیک نوجوانانه.
و وسط تمام این اتفاقها...
🪟 یک نیمکت کنار پنجره
قرار است باعث شود دو نفر که در ابتدا حتی تحمل همدیگر را ندارند، کمکم یکدیگر را بهتر بشناسند. 🌷📖
☕️قـلـمــرو رمـــانـــ📚
📖 نیمکت کنار پنجره 🌷 👧🏻 رها | ۱۶ ساله دانشآموز کلاس دهم؛ پرانرژی، کمی لجباز و خیلی زودجوش. با دوست
خـب اینم معرفـی شخـصیتای داستـان💘😃☁
📖 نیمکت کنار پنجره
✨ قسمت اول | روز اول
رها با عجله از پلههای مدرسه بالا رفت.
«نیکی! وایسااا!»
نیکی برگشت و خندید.
«بازم دیر کردی؟»
رها نفسنفسزنان گفت:
«فقط پنج دقیقه دیر کردم!»
همین که وارد کلاس شدن، رها متوجه شد جای همه عوض شده.
معلم گفت:
«بچهها، برای این ماه جای نشستنها تغییر کرده.»
رها به برگه روی میز نگاه کرد.
اسمش کنار یک اسم دیگر نوشته شده بود:
ماهان.
#پارت_یک
#نیمکت_کنار_پنجره
📖 نیمکت کنار پنجره
✨ قسمت دوم | همنیمکتی
رها به سمت نیمکتش رفت.
پسری کنار پنجره نشسته بود و مشغول نوشتن بود.
رها آرام گفت:
«ببخشید... اینجا جای منه.»
ماهان حتی سرش رو بالا نیاورد.
«میدونم.»
رها ابروهاش رو بالا انداخت.
«خب پس چرا تکون نمیخوری؟»
ماهان بالاخره نگاهش کرد.
«چون نصف نیمکت برای توئه، نه کلش.»
رها زیر لب گفت:
«چه آدم خوشاخلاقی...»
#پارت_دو
#نیمکت_کنار_پنجره
📖 نیمکت کنار پنجره
✨ قسمت سوم | کلکل
رها کیفش رو روی نیمکت گذاشت.
ماهان گفت:
«کیفت رو بردار.»
رها با تعجب نگاهش کرد.
«چرا؟»
«جای منه.»
رها کیف رو برداشت و گفت:
«باشه آقای نیمکت!»
ماهان لبخند کوچیکی زد.
«بالاخره فهمیدی.»
رها با خودش فکر کرد:
«این یکی قراره سال سختی برام بسازه...»
#پارت_سه
#نیمکت_کنار_پنجره