eitaa logo
☕️قـلـمــرو رمـــانـــ📚
307 دنبال‌کننده
31 عکس
5 ویدیو
0 فایل
𝕚𝕟 𝕥𝕙𝕖 𝕟𝕒𝕞𝕖 𝕠𝕗 𝕘𝕠𝕕 💘🐚 چـایـی بـریز، بـیا بــا هــم رمــان بخــونیــم... ☕📖✨ دنـیــایی از رمــان‌هــای جــذاب و فــانــتزی 🎀☁ شروعمـون: 1405/5/5🐋🌱 رشـد چنـلت🌀🌷 @pastilyyi جانـم؟💖 @mahhhhssa کــپـی؟! با احـتــرام، فیــلتـر❗😌
مشاهده در ایتا
دانلود
📖 نیمکت کنار پنجره ✨ قسمت اول | روز اول رها با عجله از پله‌های مدرسه بالا رفت. «نیکی! وایسااا!» نیکی برگشت و خندید. «بازم دیر کردی؟» رها نفس‌نفس‌زنان گفت: «فقط پنج دقیقه دیر کردم!» همین که وارد کلاس شدن، رها متوجه شد جای همه عوض شده. معلم گفت: «بچه‌ها، برای این ماه جای نشستن‌ها تغییر کرده.» رها به برگه روی میز نگاه کرد. اسمش کنار یک اسم دیگر نوشته شده بود: ماهان.
📖 نیمکت کنار پنجره ✨ قسمت دوم | هم‌نیمکتی رها به سمت نیمکتش رفت. پسری کنار پنجره نشسته بود و مشغول نوشتن بود. رها آرام گفت: «ببخشید... اینجا جای منه.» ماهان حتی سرش رو بالا نیاورد. «می‌دونم.» رها ابروهاش رو بالا انداخت. «خب پس چرا تکون نمی‌خوری؟» ماهان بالاخره نگاهش کرد. «چون نصف نیمکت برای توئه، نه کلش.» رها زیر لب گفت: «چه آدم خوش‌اخلاقی...»
📖 نیمکت کنار پنجره ✨ قسمت سوم | کل‌کل رها کیفش رو روی نیمکت گذاشت. ماهان گفت: «کیفت رو بردار.» رها با تعجب نگاهش کرد. «چرا؟» «جای منه.» رها کیف رو برداشت و گفت: «باشه آقای نیمکت!» ماهان لبخند کوچیکی زد. «بالاخره فهمیدی.» رها با خودش فکر کرد: «این یکی قراره سال سختی برام بسازه...»
📖 نیمکت کنار پنجره ✨ قسمت چهارم | زنگ تفریح با خوردن زنگ تفریح، نیکی خودش رو به رها رسوند. «خب؟!» رها گفت: «خب چی؟» نیکی با هیجان پرسید: «هم‌نیمکتیت کیه؟» رها با بی‌حوصلگی گفت: «ماهان.» نیکی لبخند زد. «همون ماهانی که کلاس یازدهمه؟» رها مشکوک نگاهش کرد. «تو از کجا می‌شناسیش؟» نیکی خندید. «هیچی... فقط اسمشو شنیدم.»
📖 نیمکت کنار پنجره ✨ قسمت پنجم | یک اتفاق کوچک رها وقتی به کلاس برگشت، دید دفترش روی زمین افتاده. خم شد تا برش داره. ماهان زودتر دفتر رو برداشت و به سمتش گرفت. «این افتاده بود.» رها دفتر رو گرفت. «ممنون.» ماهان سرش رو تکون داد و دوباره به سمت پنجره برگشت. رها چند لحظه بهش نگاه کرد. شاید... ماهان اون‌قدرها هم بد نبود.
مالک لطفا پاکشون کن چالشش تموم شدد❤️
منظورم اینا هست
رضـایت ایـن دخـتر نـازمون از تبلـیغ ۵ سـاعـته👩🏻🫧☁ بمونن برات💖🤌🏼
📖 نیمکت کنار پنجره ✨ قسمت ششم | برگه‌ی امتحان معلم برگه‌های امتحان رو روی میز گذاشت. رها با دیدنش آه کشید. «وای نه... امروز؟!» نیکی از پشت سرش خندید. «خودت گفتی دیشب درس خوندی!» رها آروم گفت: «خب... قرار بود بخونم!» ماهان که کنار پنجره نشسته بود، لبخند کوتاهی زد. رها متوجه شد. «چیه؟» ماهان گفت: «هیچی.» رها اخم کرد. «پس نخند.» ماهان دوباره نگاهش رو به پنجره برگردوند.
📖 نیمکت کنار پنجره ✨ قسمت هفتم | کمک رها چند دقیقه به سؤال سوم خیره موند. هرچی فکر می‌کرد، جوابش یادش نمی‌اومد. ماهان متوجه شد. آروم گفت: «سؤال سه، جوابش توی صفحه‌ی قبله.» رها سریع گفت: «خودم می‌دونستم!» ماهان خندید. «باشه، پس من چیزی نگفتم.» رها با لبخند کوچیکی گفت: «ممنون.» برای اولین بار... کل‌کلشون کمی فرق کرده بود.
📖 نیمکت کنار پنجره ✨ قسمت هشتم | باران زنگ آخر که خورد، بارون شدیدی شروع شده بود. رها جلوی در مدرسه ایستاد. «عالیه... چتر هم نیاوردم.» نیکی گفت: «من باید برم. مامانم منتظره.» رها با ناامیدی سر تکون داد. همون موقع ماهان از کنارش رد شد. چند قدم رفت، بعد برگشت. «اگه می‌خوای، تا ایستگاه می‌رسونمت.» رها با تعجب نگاهش کرد. «تو؟» ماهان شونه بالا انداخت. «فقط تا ایستگاه.»