📖 نیمکت کنار پنجره
✨ قسمت اول | روز اول
رها با عجله از پلههای مدرسه بالا رفت.
«نیکی! وایسااا!»
نیکی برگشت و خندید.
«بازم دیر کردی؟»
رها نفسنفسزنان گفت:
«فقط پنج دقیقه دیر کردم!»
همین که وارد کلاس شدن، رها متوجه شد جای همه عوض شده.
معلم گفت:
«بچهها، برای این ماه جای نشستنها تغییر کرده.»
رها به برگه روی میز نگاه کرد.
اسمش کنار یک اسم دیگر نوشته شده بود:
ماهان.
#پارت_یک
#نیمکت_کنار_پنجره
📖 نیمکت کنار پنجره
✨ قسمت دوم | همنیمکتی
رها به سمت نیمکتش رفت.
پسری کنار پنجره نشسته بود و مشغول نوشتن بود.
رها آرام گفت:
«ببخشید... اینجا جای منه.»
ماهان حتی سرش رو بالا نیاورد.
«میدونم.»
رها ابروهاش رو بالا انداخت.
«خب پس چرا تکون نمیخوری؟»
ماهان بالاخره نگاهش کرد.
«چون نصف نیمکت برای توئه، نه کلش.»
رها زیر لب گفت:
«چه آدم خوشاخلاقی...»
#پارت_دو
#نیمکت_کنار_پنجره
📖 نیمکت کنار پنجره
✨ قسمت سوم | کلکل
رها کیفش رو روی نیمکت گذاشت.
ماهان گفت:
«کیفت رو بردار.»
رها با تعجب نگاهش کرد.
«چرا؟»
«جای منه.»
رها کیف رو برداشت و گفت:
«باشه آقای نیمکت!»
ماهان لبخند کوچیکی زد.
«بالاخره فهمیدی.»
رها با خودش فکر کرد:
«این یکی قراره سال سختی برام بسازه...»
#پارت_سه
#نیمکت_کنار_پنجره
📖 نیمکت کنار پنجره
✨ قسمت چهارم | زنگ تفریح
با خوردن زنگ تفریح، نیکی خودش رو به رها رسوند.
«خب؟!»
رها گفت:
«خب چی؟»
نیکی با هیجان پرسید:
«همنیمکتیت کیه؟»
رها با بیحوصلگی گفت:
«ماهان.»
نیکی لبخند زد.
«همون ماهانی که کلاس یازدهمه؟»
رها مشکوک نگاهش کرد.
«تو از کجا میشناسیش؟»
نیکی خندید.
«هیچی... فقط اسمشو شنیدم.»
#پارت_چهار
#نیمکت_کنار_پنجره
📖 نیمکت کنار پنجره
✨ قسمت پنجم | یک اتفاق کوچک
رها وقتی به کلاس برگشت، دید دفترش روی زمین افتاده.
خم شد تا برش داره.
ماهان زودتر دفتر رو برداشت و به سمتش گرفت.
«این افتاده بود.»
رها دفتر رو گرفت.
«ممنون.»
ماهان سرش رو تکون داد و دوباره به سمت پنجره برگشت.
رها چند لحظه بهش نگاه کرد.
شاید...
ماهان اونقدرها هم بد نبود.
#پارت_پنج
#نیمکت_کنار_پنجره
هدایت شده از ☕تبلیغات قــلمـرو رمـانــــ📚
رضـایت ایـن دخـتر نـازمون از تبلـیغ ۵ سـاعـته👩🏻🫧☁
بمونن برات💖🤌🏼
#رضایت
📖 نیمکت کنار پنجره
✨ قسمت ششم | برگهی امتحان
معلم برگههای امتحان رو روی میز گذاشت.
رها با دیدنش آه کشید.
«وای نه... امروز؟!»
نیکی از پشت سرش خندید.
«خودت گفتی دیشب درس خوندی!»
رها آروم گفت:
«خب... قرار بود بخونم!»
ماهان که کنار پنجره نشسته بود، لبخند کوتاهی زد.
رها متوجه شد.
«چیه؟»
ماهان گفت:
«هیچی.»
رها اخم کرد.
«پس نخند.»
ماهان دوباره نگاهش رو به پنجره برگردوند.
#پارت_شش
#نیمکت_کنار_پنجره
📖 نیمکت کنار پنجره
✨ قسمت هفتم | کمک
رها چند دقیقه به سؤال سوم خیره موند.
هرچی فکر میکرد، جوابش یادش نمیاومد.
ماهان متوجه شد.
آروم گفت:
«سؤال سه، جوابش توی صفحهی قبله.»
رها سریع گفت:
«خودم میدونستم!»
ماهان خندید.
«باشه، پس من چیزی نگفتم.»
رها با لبخند کوچیکی گفت:
«ممنون.»
برای اولین بار...
کلکلشون کمی فرق کرده بود.
#پارت_هفت
#نیمکت_کنار_پنجره
📖 نیمکت کنار پنجره
✨ قسمت هشتم | باران
زنگ آخر که خورد، بارون شدیدی شروع شده بود.
رها جلوی در مدرسه ایستاد.
«عالیه... چتر هم نیاوردم.»
نیکی گفت:
«من باید برم. مامانم منتظره.»
رها با ناامیدی سر تکون داد.
همون موقع ماهان از کنارش رد شد.
چند قدم رفت، بعد برگشت.
«اگه میخوای، تا ایستگاه میرسونمت.»
رها با تعجب نگاهش کرد.
«تو؟»
ماهان شونه بالا انداخت.
«فقط تا ایستگاه.»
#پارت_هشت
#نیمکت_کنار_پنجره