eitaa logo
☕️قـلـمــرو رمـــانـــ📚
311 دنبال‌کننده
29 عکس
5 ویدیو
0 فایل
𝕚𝕟 𝕥𝕙𝕖 𝕟𝕒𝕞𝕖 𝕠𝕗 𝕘𝕠𝕕 💘🐚 چـایـی بـریز، بـیا بــا هــم رمــان بخــونیــم... ☕📖✨ دنـیــایی از رمــان‌هــای جــذاب و فــانــتزی 🎀☁ شروعمـون: 1405/5/5🐋🌱 رشـد چنـلت🌀🌷 @pastilyyi جانـم؟💖 @mahhhhssa کــپـی؟! با احـتــرام، فیــلتـر❗😌
مشاهده در ایتا
دانلود
📖 نیمکت کنار پنجره ✨ قسمت دوم | هم‌نیمکتی رها به سمت نیمکتش رفت. پسری کنار پنجره نشسته بود و مشغول نوشتن بود. رها آرام گفت: «ببخشید... اینجا جای منه.» ماهان حتی سرش رو بالا نیاورد. «می‌دونم.» رها ابروهاش رو بالا انداخت. «خب پس چرا تکون نمی‌خوری؟» ماهان بالاخره نگاهش کرد. «چون نصف نیمکت برای توئه، نه کلش.» رها زیر لب گفت: «چه آدم خوش‌اخلاقی...»
📖 نیمکت کنار پنجره ✨ قسمت سوم | کل‌کل رها کیفش رو روی نیمکت گذاشت. ماهان گفت: «کیفت رو بردار.» رها با تعجب نگاهش کرد. «چرا؟» «جای منه.» رها کیف رو برداشت و گفت: «باشه آقای نیمکت!» ماهان لبخند کوچیکی زد. «بالاخره فهمیدی.» رها با خودش فکر کرد: «این یکی قراره سال سختی برام بسازه...»
📖 نیمکت کنار پنجره ✨ قسمت چهارم | زنگ تفریح با خوردن زنگ تفریح، نیکی خودش رو به رها رسوند. «خب؟!» رها گفت: «خب چی؟» نیکی با هیجان پرسید: «هم‌نیمکتیت کیه؟» رها با بی‌حوصلگی گفت: «ماهان.» نیکی لبخند زد. «همون ماهانی که کلاس یازدهمه؟» رها مشکوک نگاهش کرد. «تو از کجا می‌شناسیش؟» نیکی خندید. «هیچی... فقط اسمشو شنیدم.»
📖 نیمکت کنار پنجره ✨ قسمت پنجم | یک اتفاق کوچک رها وقتی به کلاس برگشت، دید دفترش روی زمین افتاده. خم شد تا برش داره. ماهان زودتر دفتر رو برداشت و به سمتش گرفت. «این افتاده بود.» رها دفتر رو گرفت. «ممنون.» ماهان سرش رو تکون داد و دوباره به سمت پنجره برگشت. رها چند لحظه بهش نگاه کرد. شاید... ماهان اون‌قدرها هم بد نبود.
هدایت شده از دیلی موانآ🌼
10نفر نیستن بهشون نت بدم؟ @kkamand https://eitaa.com/Spotify_com عضو شین شات بدین بهتون بدم
خب دو نفر دیگه بره لطفاااا✨💘
هرکی جوین بده بهش 500هزارتومان میدم فیک نیستم @Camila14 https://eitaa.com/Spotify_com حتمااا شات بدین