هدایت شده از بـٰـاران خــانــوم ᥫ🌷
کـلـیـك کـن تـآ پـسـت هـآي پـیـنـتـرسـي رنـگـي رنـگـی مـن رؤ بـبـنـنـي👧🏻🫀🤌🏾
⠀ ִֶָ ˓⸝⠀𓂃.⠀ ִֶָ ˓⸝⠀𓂃.⠀ ִֶָ ˓⸝⠀𓂃.⠀ ִֶָ ˓⠀ ִֶָ ˓⸝
سـفـر بـة دآسـتـآن هـآي مـن 🫐💅🏻
غـذآیـي ك کـسـي نـیـسـت ك دؤسـتـش نـدآشـتـة بـآشـة🍕🐈
ؤقـتـي در چـآلـش شـرکـت مـي کـنـي چـیـزي هـم نـصـیـب شـمـآ مـیـشـهٔ 🌟
درخـت پـر سـن چـنـل 🤣🤌🏾
عــمـل بـهٔ قـؤل حـآمـیـم🎤🧘🏼♂
وضعـیـت پـیـنـتـرسـت مـن 😮💨🪄
ؤلـآگ بـآ مـن پـآرت 1 🌿
عـلـت نـبـؤدن بـنـدهٔ در بـعـضـي اوقـات 🦦❕حـمـآیـت مـي کـنـي 🔗🌱
طـنـآب بـآزي کـنـیـم پـر قـدرت💪🏻🤸🏾♂
بـهـتـریـن وآیـب جـهـان 🦦☁️
انـگـیـزشـي+آمـؤزشـي+کـآربـردي💙
ولـآگ کـل روز پـآرت 1 مـشـخـصـأت پـآیـیـن ش نـؤشـتـة ✍🏾
هدایت شده از دیلی موانآ🪷
بچه هاا تبلیغات چنلمون افتتحاح شد اونم با کمنرین قیمتت
https://eitaa.com/joinchat/3107653328C7a95f0a85a
عضو شیدد که به نفر اول تخفیف میدمم❤️
هدایت شده از دیلی موانآ🪷
بچه هاا تبلیغات چنلمون افتتحاح شد اونم با کمنرین قیمتت
https://eitaa.com/joinchat/3107653328C7a95f0a85a
عضو شیدد که به نفر اول تخفیف میدمم❤️
📖 نیمکت کنار پنجره
✨ قسمت شانزدهم | نمره
معلم برگههای پروژه رو تحویل داد.
«گروه رها و ماهان، بیست.»
رها با ذوق به ماهان نگاه کرد.
«دیدی؟ گفتم خوب میشه!»
ماهان لبخند زد.
«آره، خوب شد.»
نیکی از پشت سر گفت:
«خب حالا جشن بیستتاییتون کجاست؟»
رها خندید.
«تو چرا همیشه وسط حرف ما پیدات میشه؟»
#پارت_شانزده
#نیمکت_کنار_پنجره
📖 نیمکت کنار پنجره
✨ قسمت هفدهم | شایعه
زنگ تفریح، رها متوجه شد چند نفر دربارهشون حرف میزنن.
یکی از بچهها گفت:
«این دوتا همیشه با همن.»
رها سریع گفت:
«ما فقط همکلاسیم!»
نیکی کنار گوشش گفت:
«فعلاً.»
رها با آرنج بهش زد.
«نیکی!»
از آن طرف، ماهان حرفها را شنید اما چیزی نگفت.
#پارت_هفده
#نیمکت_کنار_پنجره
📖 نیمکت کنار پنجره
✨ قسمت هجدهم | دفاع
یکی از بچهها دوباره شروع به شوخی کرد.
«ماهان، همنیمکتیت منتظرته!»
رها ناراحت شد.
اما ماهان آرام گفت:
«بس کنین دیگه. چیزی بین ما نیست که بخواین مسخره کنین.»
رها با تعجب نگاهش کرد.
ماهان فقط گفت:
«ولش کن.»
برای رها...
همین جمله کافی بود.
#پارت_هجده
#نیمکت_کنار_پنجره
📖 نیمکت کنار پنجره
✨ قسمت نوزدهم | امتحان بعدی
معلم گفت:
«هفتهی بعد امتحان ریاضی داریم.»
صدای آه کشیدن کل کلاس بلند شد.
رها سرش رو روی میز گذاشت.
«من تموم شدم.»
ماهان خندید.
«اگه بخوای، میتونم چندتا سؤال رو باهات تمرین کنم.»
رها سرش رو بلند کرد.
«جدی؟»
«آره.»
رها لبخند زد.
«پس از الان دوست خوب منی.»
ماهان گفت:
«فقط برای ریاضی؟»
#پارت_نوزده
#نیمکت_کنار_پنجره
📖 نیمکت کنار پنجره
✨ قسمت بیستم | کنار پنجره
بعد از مدرسه، رها و ماهان چند دقیقه برای امتحان تمرین کردند.
وقتی کارشان تمام شد، رها دفترش را بست.
«ممنون ماهان.»
ماهان گفت:
«خواهش میکنم.»
رها از کنار پنجره به بیرون نگاه کرد.
هوا آرام بود و نور عصر روی حیاط افتاده بود.
ماهان گفت:
«این پنجره رو دوست داری؟»
رها لبخند زد.
«آره... خیلی.»
ماهان به پنجره نگاه کرد.
«منم.»
و برای چند لحظه...
هیچکدام چیزی نگفتند.
#پارت_بیست
#نیمکت_کنار_پنجره
دخترااا آبقنداتونو آماده کنید، چون میخوام چنل بهترین دوستم رو بهتون معرفی کنم 😌🤏🏽👩🏻🦰💖
اگه دنبال یه چنل خفن و دوستداشتنی میگردین، این یکی رو از دست ندین 👀🫧
ادایــی تـرین دخـتر ایـتا👩🏻🦰🌿
✨
انـقـدر کـه ایـن دخـتر بـه موهـاش میـرسـه مـن به زنـدگـیم نـمیرسم🤌🏼💆🏻♀️🧋
https://eitaa.com/ruzmargiii 🌞🌱
همـش در حـال خـوش گـذرونـیه💘😂
اینـجـا هـم رفـته خـونه دوستـش( اومده خونه ما) 😅👩🏻🦱✨
https://eitaa.com/ruzmargiii 🦢💕