eitaa logo
☕️قـلـمــرو رمـــانـــ📚
305 دنبال‌کننده
47 عکس
7 ویدیو
0 فایل
𝕚𝕟 𝕥𝕙𝕖 𝕟𝕒𝕞𝕖 𝕠𝕗 𝕘𝕠𝕕 💘🐚 چـایـی بـریز، بـیا بــا هــم رمــان بخــونیــم... ☕📖✨ دنـیــایی از رمــان‌هــای جــذاب و فــانــتزی 🎀☁ شروعمـون: 1405/5/5🐋🌱 رشـد چنـلت🌀🌷 @pastilyyi جانـم؟💖 @mahhhhssa کــپـی؟! با احـتــرام، فیــلتـر❗😌
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از دیلی موانآ🪷
بچه هاا تبلیغات چنلمون افتتحاح شد اونم با کمنرین قیمتت https://eitaa.com/joinchat/3107653328C7a95f0a85a عضو شیدد که به نفر اول تخفیف میدمم❤️
هدایت شده از دیلی موانآ🪷
بچه هاا تبلیغات چنلمون افتتحاح شد اونم با کمنرین قیمتت https://eitaa.com/joinchat/3107653328C7a95f0a85a عضو شیدد که به نفر اول تخفیف میدمم❤️
📖 نیمکت کنار پنجره ✨ قسمت شانزدهم | نمره معلم برگه‌های پروژه رو تحویل داد. «گروه رها و ماهان، بیست.» رها با ذوق به ماهان نگاه کرد. «دیدی؟ گفتم خوب می‌شه!» ماهان لبخند زد. «آره، خوب شد.» نیکی از پشت سر گفت: «خب حالا جشن بیست‌تایی‌تون کجاست؟» رها خندید. «تو چرا همیشه وسط حرف ما پیدات می‌شه؟»
📖 نیمکت کنار پنجره ✨ قسمت هفدهم | شایعه زنگ تفریح، رها متوجه شد چند نفر درباره‌شون حرف می‌زنن. یکی از بچه‌ها گفت: «این دوتا همیشه با همن.» رها سریع گفت: «ما فقط همکلاسیم!» نیکی کنار گوشش گفت: «فعلاً.» رها با آرنج بهش زد. «نیکی!» از آن طرف، ماهان حرف‌ها را شنید اما چیزی نگفت.
📖 نیمکت کنار پنجره ✨ قسمت هجدهم | دفاع یکی از بچه‌ها دوباره شروع به شوخی کرد. «ماهان، هم‌نیمکتیت منتظرته!» رها ناراحت شد. اما ماهان آرام گفت: «بس کنین دیگه. چیزی بین ما نیست که بخواین مسخره کنین.» رها با تعجب نگاهش کرد. ماهان فقط گفت: «ولش کن.» برای رها... همین جمله کافی بود.
📖 نیمکت کنار پنجره ✨ قسمت نوزدهم | امتحان بعدی معلم گفت: «هفته‌ی بعد امتحان ریاضی داریم.» صدای آه کشیدن کل کلاس بلند شد. رها سرش رو روی میز گذاشت. «من تموم شدم.» ماهان خندید. «اگه بخوای، می‌تونم چندتا سؤال رو باهات تمرین کنم.» رها سرش رو بلند کرد. «جدی؟» «آره.» رها لبخند زد. «پس از الان دوست خوب منی.» ماهان گفت: «فقط برای ریاضی؟»
📖 نیمکت کنار پنجره ✨ قسمت بیستم | کنار پنجره بعد از مدرسه، رها و ماهان چند دقیقه برای امتحان تمرین کردند. وقتی کارشان تمام شد، رها دفترش را بست. «ممنون ماهان.» ماهان گفت: «خواهش می‌کنم.» رها از کنار پنجره به بیرون نگاه کرد. هوا آرام بود و نور عصر روی حیاط افتاده بود. ماهان گفت: «این پنجره رو دوست داری؟» رها لبخند زد. «آره... خیلی.» ماهان به پنجره نگاه کرد. «منم.» و برای چند لحظه... هیچ‌کدام چیزی نگفتند.
دخترااا آب‌قنداتونو آماده کنید، چون می‌خوام چنل بهترین دوستم رو بهتون معرفی کنم 😌🤏🏽👩🏻‍🦰💖 اگه دنبال یه چنل خفن و دوست‌داشتنی می‌گردین، این یکی رو از دست ندین 👀🫧
ادایــی تـرین دخـتر ایـتا👩🏻‍🦰🌿 ✨ انـقـدر کـه ایـن دخـتر بـه موهـاش میـرسـه مـن به زنـدگـیم نـمیرسم🤌🏼💆🏻‍♀️🧋 https://eitaa.com/ruzmargiii 🌞🌱
همـش در حـال خـوش گـذرونـیه💘😂 اینـجـا هـم رفـته خـونه دوستـش( اومده خونه ما) 😅👩🏻‍🦱✨ https://eitaa.com/ruzmargiii 🦢💕