eitaa logo
☕️قـلـمــرو رمـــانـــ📚
305 دنبال‌کننده
37 عکس
7 ویدیو
0 فایل
𝕚𝕟 𝕥𝕙𝕖 𝕟𝕒𝕞𝕖 𝕠𝕗 𝕘𝕠𝕕 💘🐚 چـایـی بـریز، بـیا بــا هــم رمــان بخــونیــم... ☕📖✨ دنـیــایی از رمــان‌هــای جــذاب و فــانــتزی 🎀☁ شروعمـون: 1405/5/5🐋🌱 رشـد چنـلت🌀🌷 @pastilyyi جانـم؟💖 @mahhhhssa کــپـی؟! با احـتــرام، فیــلتـر❗😌
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از دیلی موانآ🪷
بریم سراغ جوایز خفنمونن💗✨ اگه عضو این چنل بشی و شات بدی آهنگ ترند🔌 زبان ایتا کیکی و اسفنجی😊 آهنگ ترندد❤️ 5عضو برای چنلتونن🛐 @Banuy_e_Behesht فقط کافیه عضو بشی و شات بدی💛 آیدیم😍 @kkamand
📖 نیمکت کنار پنجره ✨ قسمت بیست و یکم | امتحان رها صبح با استرس وارد کلاس شد. «امروز امتحان داریم... من هیچی یادم نیست!» ماهان که کنارش نشسته بود، گفت: «دیشب که باهم تمرین کردیم.» رها آه کشید. «آره، ولی مغزم صبح‌ها اطلاعات رو قبول نمی‌کنه.» ماهان خندید. «پس امیدوارم امروز مغزت همکاری کنه.» رها با خنده گفت: «منم امیدوارم.»
📖 نیمکت کنار پنجره ✨ قسمت بیست و دوم | نتیجه چند روز بعد، معلم برگه‌های امتحان رو پخش کرد. رها با دیدن نمره‌اش چشم‌هاش گرد شد. «۱۹؟!» نیکی از پشت سر گفت: «دیدی می‌تونستی؟» رها با ذوق به ماهان نگاه کرد. «اینم به خاطر تو بود.» ماهان شونه بالا انداخت. «خودت خوندی.» رها لبخند زد. «ولی تو کمکم کردی.»
📖 نیمکت کنار پنجره ✨ قسمت بیست و سوم | اردو معاون وارد کلاس شد و اعلام کرد: «هفته‌ی آینده مدرسه یه اردوی یک‌روزه داره.» همه شروع به خوشحالی کردند. نیکی سریع دست رها رو گرفت. «باید باهم بریم!» رها لبخند زد. از آن طرف، سام به ماهان گفت: «بالاخره یه روز بدون کلاس.» ماهان فقط لبخند زد. اما رها هنوز نمی‌دونست... این اردو قراره اتفاق‌های زیادی براش داشته باشه.
📖 نیمکت کنار پنجره ✨ قسمت بیست و چهارم | گروه‌ها روز اردو، معلم اسم گروه‌ها رو اعلام کرد. رها با شنیدن اسم خودش خوشحال شد. اما وقتی اسم نفرات بعدی رو شنید، جا خورد. «رها، نیکی، ماهان و سام.» نیکی آروم کنار گوش رها گفت: «خب... اردو شروع نشده، داستان شروع شد. 😂» رها خندید. «فقط امیدوارم این دوتا دعوا نکنن.» سام از پشت سر گفت: «ماهان؟ دعوا؟ محاله!» ماهان نگاهش کرد. «تو شروعش نکن.»
📖 نیمکت کنار پنجره ✨ قسمت بیست و پنجم | شروع اردو اتوبوس جلوی مدرسه منتظر بود. رها کنار نیکی نشست. چند دقیقه بعد، ماهان و سام هم سوار شدند. نیکی به رها اشاره کرد. «فکر کنم امروز قراره خیلی خوش بگذره.» رها لبخند زد. «آره... امیدوارم.» اتوبوس حرکت کرد. رها از پنجره به مدرسه نگاه کرد. نمی‌دونست این اردو... قرار بود همه‌چیز رو کمی تغییر بده.