سـلـام سلــام💕👩🏻
خیـــــــــــــــــلــــــــی ببخـشید کـه ایـن چـنـد وقـتـه فعـالیـت نکـردم امـا الـان اومـدم💘🦢
📖 نیمکت کنار پنجره
✨ قسمت بیست و ششم | مسیر
اتوبوس توی جاده حرکت میکرد.
نیکی و رها مشغول حرف زدن بودن که صدای خندهی سام از چند صندلی جلوتر بلند شد.
رها به ماهان نگاه کرد.
«دوستت همیشه اینقدر شلوغه؟»
ماهان گفت:
«متأسفانه.»
سام از جلو برگشت.
«شنیدما!»
رها و نیکی خندیدن.
برای اولین بار، مسیر اردو برای رها کوتاه به نظر میرسید.
#پارت_بیست_و_شش
#نیمکت_کنار_پنجره
📖 نیمکت کنار پنجره
✨ قسمت بیست و هفتم | مقصد
اتوبوس بالاخره به مقصد رسید.
همه با هیجان پیاده شدن.
معلم گفت:
«بچهها، گروههاتون رو یادتون نره و از محدوده دور نشین.»
رها دوروبرش رو نگاه کرد.
«وای چقدر اینجا قشنگه!»
نیکی دستش رو گرفت.
«بریم عکس بگیریم!»
ماهان و سام هم پشت سرشون راه افتادن.
سام گفت:
«پس ما هم شدیم عکاس گروه؟»
ماهان خندید.
#پارت_بیست_و_هفت
#نیمکت_کنار_پنجره
📖 نیمکت کنار پنجره
✨ قسمت بیست و هشتم | عکس
رها گوشی رو به سمت ماهان گرفت.
«میشه یه عکس از من و نیکی بگیری؟»
ماهان گوشی رو گرفت.
«باشه.»
چند لحظه بعد عکس رو گرفت و گوشی رو برگردوند.
رها عکس رو دید.
«وای خوب شده!»
نیکی با شیطنت گفت:
«عکاس خوبی هم هست!»
رها سریع گفت:
«نیکی!»
ماهان فقط خندید.
#پارت_بیست_و_هشت
#نیمکت_کنار_پنجره
📖 نیمکت کنار پنجره
✨ قسمت بیست و نهم | گم شدن
بعد از مدتی، رها متوجه شد نیکی کنارش نیست.
«نیکی؟»
چند قدم جلو رفت.
اما هیچ خبری ازش نبود.
رها کمی نگران شد.
همون لحظه ماهان نزدیکش شد.
«چی شده؟»
رها گفت:
«نیکی رو پیدا نمیکنم.»
ماهان آرام گفت:
«نگران نباش. باهم دنبالش میگردیم.»
رها سرش رو تکون داد.
این بار...
تنها نبود.
#پارت_بیست_و_نه
#نیمکت_کنار_پنجره
📖 نیمکت کنار پنجره
✨ قسمت سیام | پیدا شدن
چند دقیقه بعد، صدای نیکی از پشت درختها شنیده شد.
«رهااا! اینجام!»
رها با عجله سمتش رفت.
«کجا رفته بودی؟ کلی نگران شدم!»
نیکی خندید.
«فکر کردم مسیر اون طرفه.»
ماهان با خیال راحت نفس کشید.
سام گفت:
«خب، حالا که همه پیدا شدن، بریم قبل از اینکه خودمون گم بشیم!»
همه خندیدن.
اما رها وقتی کنار ماهان راه میرفت، با خودش فکر کرد:
«شاید این اردو اونقدرها هم بد نباشه...»
#پارت_سی
#نیمکت_کنار_پنجره
اینو باسرعت بکش پایین و بالا، قلبا بنفش میشه
💙❤️
❤️💙
💙❤️
❤️💙
💙❤️
❤️💙
💙❤️
❤️💙
💙❤️
❤️💙
💙❤️
❤️💙
💙❤️
❤️💙
💙❤️
❤️💙
💙❤️
❤️💙
💙❤️
❤️💙
💙❤️
❤️💙
💙❤️
❤️💙
💙❤️
❤️💙
💙❤️
❤️💙
💙❤️
❤️💙
💙❤️
❤️💙
💙❤️
❤️💙
💙❤️
❤️💙
💙❤️
❤️💙
💙❤️
❤️💙
💙❤️
❤️💙
💙❤️
❤️💙
💙❤️
❤️💙
💙❤️
❤️💙
💙❤️
❤️💙
💙❤️
❤️💙
💙❤️
❤️💙
💙❤️
❤️💙
💙❤️
❤️💙
💙❤️
❤️💙
💙❤️
❤️💙
💙❤️
❤️💙
💙❤️
❤️💙
❤️💙
💙❤️
❤️💙
💙❤️
💙❤️
💙❤️
💙❤️
دیدی واقعی بود😂😛
https://eitaa.com/joinchat/206702292C8218079748
مسابقه ی ترند ایتا😌
آمار های بالای 1کا جوین شن🙈
نفری 20هزارتومن فقطط♾
📖 نیمکت کنار پنجره
✨ قسمت سی و یکم | برگشت
اتوبوس دوباره به سمت مدرسه حرکت کرد.
رها کنار پنجره نشسته بود و بیرون رو نگاه میکرد.
نیکی گفت:
«چرا ساکتی؟»
رها لبخند زد.
«هیچی... داشتم به اردو فکر میکردم.»
ماهان از صندلی کناری گفت:
«خوب بود؟»
رها برگشت و گفت:
«آره. خیلی.»
ماهان لبخند کوچیکی زد.
«منم همینطور.»
#پارت_سی_و_یک
#نیمکت_کنار_پنجره
📖 نیمکت کنار پنجره
✨ قسمت سی و دوم | عکسها
صبح روز بعد، نیکی عکسهای اردو رو برای رها فرستاد.
رها یکییکی عکسها رو نگاه میکرد.
ناگهان به عکسی رسید که ماهان گرفته بود.
عکس خودش و نیکی بود.
رها لبخند زد.
نیکی پرسید:
«چرا داری به اون عکس میخندی؟»
رها سریع گفت:
«هیچی! عکس قشنگه.»
نیکی با شیطنت گفت:
«آهااا... فقط عکس؟»
رها بالش رو سمتش پرت کرد.
#پارت_سی_دو
#نیمکت_کنار_پنجره