eitaa logo
☕️قـلـمــرو رمـــانـــ📚
300 دنبال‌کننده
37 عکس
9 ویدیو
0 فایل
𝕚𝕟 𝕥𝕙𝕖 𝕟𝕒𝕞𝕖 𝕠𝕗 𝕘𝕠𝕕 💘🐚 چـایـی بـریز، بـیا بــا هــم رمــان بخــونیــم... ☕📖✨ دنـیــایی از رمــان‌هــای جــذاب و فــانــتزی 🎀☁ شروعمـون: 1405/5/5🐋🌱 رشـد چنـلت🌀🌷 @pastilyyi جانـم؟💖 @mahhhhssa کــپـی؟! با احـتــرام، فیــلتـر❗😌
مشاهده در ایتا
دانلود
https://eitaa.com/joinchat/206702292C8218079748 مسابقه ی ترند ایتا😌 آمار های بالای 1کا جوین شن🙈 نفری 20هزارتومن فقطط♾
سـلام سـلام💅💕 من بلخره اومدم🥲🌿
📖 نیمکت کنار پنجره ✨ قسمت سی و یکم | برگشت اتوبوس دوباره به سمت مدرسه حرکت کرد. رها کنار پنجره نشسته بود و بیرون رو نگاه می‌کرد. نیکی گفت: «چرا ساکتی؟» رها لبخند زد. «هیچی... داشتم به اردو فکر می‌کردم.» ماهان از صندلی کناری گفت: «خوب بود؟» رها برگشت و گفت: «آره. خیلی.» ماهان لبخند کوچیکی زد. «منم همین‌طور.»
📖 نیمکت کنار پنجره ✨ قسمت سی و دوم | عکس‌ها صبح روز بعد، نیکی عکس‌های اردو رو برای رها فرستاد. رها یکی‌یکی عکس‌ها رو نگاه می‌کرد. ناگهان به عکسی رسید که ماهان گرفته بود. عکس خودش و نیکی بود. رها لبخند زد. نیکی پرسید: «چرا داری به اون عکس می‌خندی؟» رها سریع گفت: «هیچی! عکس قشنگه.» نیکی با شیطنت گفت: «آهااا... فقط عکس؟» رها بالش رو سمتش پرت کرد.
📖 نیمکت کنار پنجره ✨ قسمت سی و سوم | دفتر رها دفترش رو روی نیمکت گذاشت. وقتی بازش کرد، یک برگه از بین صفحه‌ها افتاد. روی برگه نوشته بود: «برای پروژه‌ی بعدی، یادت نره کتاب رو بیاری.» رها نوشته رو شناخت. خط ماهان بود. با لبخند گفت: «این دیگه کی گذاشته اینجا؟» ماهان گفت: «من.» رها پرسید: «کی؟» «وقتی حواست نبود.» رها خندید. «تو خیلی بی‌سروصدا کار می‌کنی.»
📖 نیمکت کنار پنجره ✨ قسمت سی و چهارم | جشن مدرسه مدیر مدرسه اعلام کرد: «هفته‌ی آینده جشن مدرسه داریم.» همه شروع به حرف زدن کردند. نیکی با هیجان گفت: «رها! باید برای جشن یه کاری انجام بدیم.» رها خندید. «مثلاً چی؟» نیکی گفت: «هنوز نمی‌دونم... ولی حتماً یه کاری می‌کنیم!» از طرف دیگر، سام به ماهان گفت: «تو هم باید توی جشن شرکت کنی.» ماهان گفت: «من؟ چرا؟» سام خندید. «چون این بار نمی‌ذارم فرار کنی.»
📖 نیمکت کنار پنجره ✨ قسمت سی و پنجم | انتخاب روز بعد، معلم گفت: «برای جشن، هر کلاس باید یک برنامه آماده کنه.» رها دستش رو بالا برد. «می‌تونیم یه نمایش کوتاه اجرا کنیم.» نیکی با ذوق گفت: «آره!» معلم لبخند زد. «پس شما دو نفر مسئول هماهنگی می‌شین.» رها به نیکی نگاه کرد. بعد چشمش به ماهان افتاد که از دور به آن‌ها نگاه می‌کرد. سام آرام به ماهان گفت: «فکر کنم امسال جشن جالبی داریم.» ماهان لبخند زد. «فکر کنم همین‌طوره.»