📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت بیستوپنجم | نامی که فراموش نشده بود
با ورود به شهر، مردم با تعجب به اِلین نگاه میکردند.
پیرزنی که کنار چشمه ایستاده بود، ناگهان دستش لرزید.
با صدایی آرام گفت:
«همون چشما...»
همه ساکت شدند.
پیرزن یک قدم جلو آمد و به پرِ آبی که از جیب اِلین پیدا بود نگاه کرد.
بعد لبخندی زد و گفت:
«بعد از سالها... نگهبان جدید از راه رسید.»
اِلین هنوز نمیدانست چرا همه او را میشناسند...
#پارت_بیست_پنج
#افسانه_الدوریا
📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت بیستوششم | تالار نگهبانان
اِلین همراه آن پسر وارد تالاری بزرگ شد.
ستونهای بلند از سنگهای سفید ساخته شده بودند و سقف تالار، مانند آسمان شب، پر از ستارههای درخشان بود.
در انتهای تالار، پنج صندلی سنگی قرار داشت؛ اما فقط یکی از آنها خالی بود.
اِلین با تعجب پرسید:
«اینجا کجاست؟»
پسر پاسخ داد:
«تالار نگهبانان... جایی که سالها منتظر تو بوده است.»
در همان لحظه، پرِ آبی دوباره درخشید.
#پارت_بیست_شش
#افسانه_الدوریا
📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت بیستوهفتم | صندوق قدیمی
نور پر، همه را به سمت اتاقی کوچک هدایت کرد.
در گوشهی اتاق، صندوقی چوبی زیر لایهای از گرد و غبار قرار داشت.
پیرزن آرام گفت:
«قرنهاست هیچکس نتونسته این صندوق رو باز کنه.»
اِلین دستش را روی قفل گذاشت.
با صدایی آرام، قفل خودبهخود باز شد.
همه با ناباوری به او نگاه کردند.
داخل صندوق فقط یک کلید نقرهای بود...
#پارت_بیست_هفت
#افسانه_الدوریا
📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت بیستوهشتم | کلید نقرهای
کلید، برخلاف ظاهرش، بسیار سبک بود.
وقتی اِلین آن را برداشت، نقش کوچکی روی دستهی کلید شروع به درخشیدن کرد.
پیرمردی که در تالار حضور داشت، آرام گفت:
«این کلید فقط یک در را باز میکنه...»
اِلین پرسید:
«کدوم در؟»
پیرمرد لبخند زد.
«دری که سالهاست هیچکس جرئت نزدیک شدن بهش رو نداشته.»
سکوت تالار سنگینتر شد.
#پارت_بیست_هشت
#افسانه_الدوریا
📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت بیستونهم | برج خاموش
صبح روز بعد، اِلین همراه چند نفر از نگهبانان راهی شمال اِلدوریا شد.
پس از ساعتها پیادهروی، برجی بلند از میان مه نمایان شد.
برجی که هیچ پنجرهای نداشت.
درِ بزرگش با همان نقش روی کلید تزئین شده بود.
اِلین نفس عمیقی کشید.
کلید را آرام داخل قفل قرار داد...
#پارت_بیست_نه
#افسانه_الدوریا
📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت سیام | نخستین راز
با چرخیدن کلید، صدای سنگینی در فضا پیچید.
درِ برج آهسته باز شد.
هوای خنکی از داخل بیرون آمد و شعلههای فانوسها را به رقص درآورد.
در مرکز برج، سکویی سنگی قرار داشت.
روی آن، کتابی با جلد آبی دیده میشد.
وقتی اِلین به کتاب نزدیک شد، صفحههای آن خودبهخود ورق خوردند.
روی نخستین صفحه فقط یک جمله نوشته شده بود:
«اگر این نوشته را میخوانی، سرنوشت اِلدوریا از امروز به دستان تو گره خورده است.»
اِلین با دستانی لرزان کتاب را بست...
#پارت_سی
#افسانه_الدوریا
🩵✨ دنبال یه کانال خاص و دوستداشتنی میگردی؟ ✨🩵
🧸 توی کانال 𝓜𝓸𝔃𝓱 𝓒𝓵𝓪𝔂 کلی کار خمیری خوشگل و دستساز داریم 😍🎨
💸 قیمتهای عالی و مناسب
🎓 آموزشهای رایگان و کاربردی
🎨 مدلها و رنگهای متنوع
🧸 کارهای تمیز و خاص
📦 ارسال به سراسر کشور
🎁 یه خبر هیجانانگیز هم داریمممم 😍👇🏻
هرکسی بتونه ۵ نفر رو به کانال دعوت کنه،
🎀 یه جایزهی ویژه و خوشگل از طرف خاله مژی دریافت میکنه 🎀✨
🩵 اگه کارهای دستساز و خمیری دوست داری، حتماً بیاااا 🧸✨
👇🏻👇🏻 عضو کانال شو 👇🏻👇🏻
🔗 لینک کانال:
https://eitaa.com/MozhClay
📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت سیویکم | کتاب آبی
اِلین با احتیاط کتاب را دوباره باز کرد.
این بار صفحهها خودشان ورق نخوردند.
او دستش را روی جلد گذاشت.
ناگهان نوشتههای طلایی روی صفحهی اول ظاهر شدند.
«فقط نگهبان میتواند حقیقت را بخواند.»
اِلین نفسش را حبس کرد.
کلمات یکییکی کامل شدند.
«چهار گوهر، چهار نگهبان...
تا زمانی که کنار هم قرار نگیرند،
نور اِلدوریا کامل نخواهد شد.»
در همان لحظه، نقش پر آبی روی دست اِلین درخشید.
پیرزن آرام زمزمه کرد:
«پس افسانه حقیقت داشت...»
#پارت_سی_یکم
#افسانه_الدورا
📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت سیودوم | نام گمشده
پیرزن کتاب را بست.
نگاهش به اِلین دوخته شد.
«سالها پیش، نام نگهبان آخر از تمام کتابها پاک شد.»
اِلین با تعجب پرسید:
«چرا؟»
پیرزن آهی کشید.
«چون دشمن میخواست هیچکس او را پیدا نکند.»
سکوت سنگینی تالار را فرا گرفت.
پسر کماندار آرام گفت:
«اما حالا... او پیدا شده.»
همه به اِلین نگاه کردند.
#پارت_سی_دو
#افسانه_الدورا
📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت سیوسوم | نقشهٔ پنهان
وقتی کتاب دوباره باز شد، صفحهای سفید دیده میشد.
چند ثانیه بعد، خطوطی آبی روی آن نقش بست.
کمکم تصویری از تمام سرزمین اِلدوریا نمایان شد.
چهار نقطه روی نقشه میدرخشیدند.
پیرزن گفت:
«هر نور، جای یکی از گوهرهاست.»
یکی از آن نورها آرام چشمک زد.
درست در شمال سرزمین...
جایی که همه آن را «جنگل مهآلود» مینامیدند.
#پارت_سی_سه
#افسانه_الدورا
📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت سیوچهارم | تصمیم
شورای نگهبانان دور هم جمع شدند.
همه یک نظر داشتند.
اولین سفر باید از جنگل مهآلود آغاز میشد.
اِلین کمی نگران بود.
او هنوز چیز زیادی از قدرتش نمیدانست.
پسر کماندار لبخند زد و گفت:
«هیچ نگهبانی از روز اول قوی نبوده.»
اِلین لبخند کوچکی زد.
شاید وقتش رسیده بود که به خودش اعتماد کند.
#پارت_سی_چهار
#افسانه_الدورا
📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت سیوپنجم | آغاز مأموریت
صبح روز بعد، مه سراسر شهر را پوشانده بود.
اِلین کولهی کوچکش را برداشت.
پیرزن، عصای چوبیاش را بالا آورد.
نور آبی از نوک عصا بیرون آمد و دور گردنبند اِلین چرخید.
«این نور، تا وقتی امیدت را از دست ندهی، همراهت خواهد بود.»
اِلین سرش را تکان داد.
او و پسر کماندار از دروازهٔ شهر خارج شدند.
در دوردست، جنگل مهآلود آرامآرام نمایان میشد...
و کسی، از میان مه، آنها را زیر نظر داشت.
#پارت_سی_پنج
#افسانه_الدورا