eitaa logo
☕️قـلـمــرو رمـــانـــ📚
214 دنبال‌کننده
27 عکس
7 ویدیو
0 فایل
𝕚𝕟 𝕥𝕙𝕖 𝕟𝕒𝕞𝕖 𝕠𝕗 𝕘𝕠𝕕 💘🐚 چـایـی بـریز، بـیا بــا هــم رمــان بخــونیــم... ☕📖✨ دنـیــایی از رمــان‌هــای جــذاب و فــانــتزی 🎀☁ رشـد چنـلت🌀🌷 @pastilyyi جانـم؟💖 @mahhhhssa کــپـی؟! با احـتــرام، فیــلتـر❗😌
مشاهده در ایتا
دانلود
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت بیست‌وهشتم | کلید نقره‌ای کلید، برخلاف ظاهرش، بسیار سبک بود. وقتی اِلین آن را برداشت، نقش کوچکی روی دسته‌ی کلید شروع به درخشیدن کرد. پیرمردی که در تالار حضور داشت، آرام گفت: «این کلید فقط یک در را باز می‌کنه...» اِلین پرسید: «کدوم در؟» پیرمرد لبخند زد. «دری که سال‌هاست هیچ‌کس جرئت نزدیک شدن بهش رو نداشته.» سکوت تالار سنگین‌تر شد.
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت بیست‌ونهم | برج خاموش صبح روز بعد، اِلین همراه چند نفر از نگهبانان راهی شمال اِلدوریا شد. پس از ساعت‌ها پیاده‌روی، برجی بلند از میان مه نمایان شد. برجی که هیچ پنجره‌ای نداشت. درِ بزرگش با همان نقش روی کلید تزئین شده بود. اِلین نفس عمیقی کشید. کلید را آرام داخل قفل قرار داد...
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت سی‌ام | نخستین راز با چرخیدن کلید، صدای سنگینی در فضا پیچید. درِ برج آهسته باز شد. هوای خنکی از داخل بیرون آمد و شعله‌های فانوس‌ها را به رقص درآورد. در مرکز برج، سکویی سنگی قرار داشت. روی آن، کتابی با جلد آبی دیده می‌شد. وقتی اِلین به کتاب نزدیک شد، صفحه‌های آن خودبه‌خود ورق خوردند. روی نخستین صفحه فقط یک جمله نوشته شده بود: «اگر این نوشته را می‌خوانی، سرنوشت اِلدوریا از امروز به دستان تو گره خورده است.» اِلین با دستانی لرزان کتاب را بست...
🩵✨ دنبال یه کانال خاص و دوست‌داشتنی می‌گردی؟ ✨🩵 🧸 توی کانال 𝓜𝓸𝔃𝓱 𝓒𝓵𝓪𝔂 کلی کار خمیری خوشگل و دست‌ساز داریم 😍🎨 💸 قیمت‌های عالی و مناسب 🎓 آموزش‌های رایگان و کاربردی 🎨 مدل‌ها و رنگ‌های متنوع 🧸 کارهای تمیز و خاص 📦 ارسال به سراسر کشور 🎁 یه خبر هیجان‌انگیز هم داریمممم 😍👇🏻 هرکسی بتونه ۵ نفر رو به کانال دعوت کنه، 🎀 یه جایزه‌ی ویژه و خوشگل از طرف خاله مژی دریافت می‌کنه 🎀✨ 🩵 اگه کارهای دست‌ساز و خمیری دوست داری، حتماً بیاااا 🧸✨ 👇🏻👇🏻 عضو کانال شو 👇🏻👇🏻 🔗 لینک کانال: https://eitaa.com/MozhClay
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت سی‌ویکم | کتاب آبی اِلین با احتیاط کتاب را دوباره باز کرد. این بار صفحه‌ها خودشان ورق نخوردند. او دستش را روی جلد گذاشت. ناگهان نوشته‌های طلایی روی صفحه‌ی اول ظاهر شدند. «فقط نگهبان می‌تواند حقیقت را بخواند.» اِلین نفسش را حبس کرد. کلمات یکی‌یکی کامل شدند. «چهار گوهر، چهار نگهبان... تا زمانی که کنار هم قرار نگیرند، نور اِلدوریا کامل نخواهد شد.» در همان لحظه، نقش پر آبی روی دست اِلین درخشید. پیرزن آرام زمزمه کرد: «پس افسانه حقیقت داشت...»
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت سی‌ودوم | نام گمشده پیرزن کتاب را بست. نگاهش به اِلین دوخته شد. «سال‌ها پیش، نام نگهبان آخر از تمام کتاب‌ها پاک شد.» اِلین با تعجب پرسید: «چرا؟» پیرزن آهی کشید. «چون دشمن می‌خواست هیچ‌کس او را پیدا نکند.» سکوت سنگینی تالار را فرا گرفت. پسر کماندار آرام گفت: «اما حالا... او پیدا شده.» همه به اِلین نگاه کردند.
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت سی‌وسوم | نقشهٔ پنهان وقتی کتاب دوباره باز شد، صفحه‌ای سفید دیده می‌شد. چند ثانیه بعد، خطوطی آبی روی آن نقش بست. کم‌کم تصویری از تمام سرزمین اِلدوریا نمایان شد. چهار نقطه روی نقشه می‌درخشیدند. پیرزن گفت: «هر نور، جای یکی از گوهرهاست.» یکی از آن نورها آرام چشمک زد. درست در شمال سرزمین... جایی که همه آن را «جنگل مه‌آلود» می‌نامیدند.
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت سی‌وچهارم | تصمیم شورای نگهبانان دور هم جمع شدند. همه یک نظر داشتند. اولین سفر باید از جنگل مه‌آلود آغاز می‌شد. اِلین کمی نگران بود. او هنوز چیز زیادی از قدرتش نمی‌دانست. پسر کماندار لبخند زد و گفت: «هیچ نگهبانی از روز اول قوی نبوده.» اِلین لبخند کوچکی زد. شاید وقتش رسیده بود که به خودش اعتماد کند.
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت سی‌وپنجم | آغاز مأموریت صبح روز بعد، مه سراسر شهر را پوشانده بود. اِلین کوله‌ی کوچکش را برداشت. پیرزن، عصای چوبی‌اش را بالا آورد. نور آبی از نوک عصا بیرون آمد و دور گردنبند اِلین چرخید. «این نور، تا وقتی امیدت را از دست ندهی، همراهت خواهد بود.» اِلین سرش را تکان داد. او و پسر کماندار از دروازهٔ شهر خارج شدند. در دوردست، جنگل مه‌آلود آرام‌آرام نمایان می‌شد... و کسی، از میان مه، آن‌ها را زیر نظر داشت.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت سی‌وششم | جنگل مه‌آلود مه، همه‌ی جنگل را در آغوش گرفته بود. شاخه‌های بلند درختان، مانند دستانی خاموش، بر فراز مسیر خم شده بودند. اِلین آرام قدم برمی‌داشت و هر از گاهی اطرافش را نگاه می‌کرد. نه صدای پرنده‌ای شنیده می‌شد و نه وزش بادی. سکوت، عجیب و سنگین بود. پسر کماندار زیر لب گفت: «این جنگل انگار نفسش رو حبس کرده...» در همان لحظه، بوته‌ای کنار راه تکان خورد. اِلین دستش را روی گردنبندش گذاشت. اما از میان بوته‌ها، همان روباه سفید بیرون آمد. روباه چند قدم جلو رفت و دوباره برگشت و به آن‌ها نگاه کرد. انگار می‌خواست راهی را نشانشان دهد.
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت سی‌وهفتم | ردپای نور اِلین و پسر کماندار به دنبال روباه حرکت کردند. هرچه جلوتر می‌رفتند، مه غلیظ‌تر می‌شد. ناگهان روباه کنار درختی بسیار بزرگ ایستاد. روی تنه‌ی درخت، نشانی طلایی می‌درخشید. همان نشانی که روی پر آبی دیده می‌شد. گردنبند اِلین گرم شد. نور آرامی از دستانش به سمت درخت رفت. چند لحظه بعد، صدای شکستن چوب در جنگل پیچید. درخت کهنسال، آرام‌آرام از وسط باز شد. راهی پنهان مقابل آن‌ها ظاهر شد.