eitaa logo
☕️قـلـمــرو رمـــانـــ📚
231 دنبال‌کننده
27 عکس
8 ویدیو
0 فایل
𝕚𝕟 𝕥𝕙𝕖 𝕟𝕒𝕞𝕖 𝕠𝕗 𝕘𝕠𝕕 💘🐚 چـایـی بـریز، بـیا بــا هــم رمــان بخــونیــم... ☕📖✨ دنـیــایی از رمــان‌هــای جــذاب و فــانــتزی 🎀☁ شروعمـون: 1405/5/5🍉🥹 رشـد چنـلت🌀🌷 @pastilyyi جانـم؟💖 @mahhhhssa کــپـی؟! با احـتــرام، فیــلتـر❗😌
مشاهده در ایتا
دانلود
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت سی‌ویکم | کتاب آبی اِلین با احتیاط کتاب را دوباره باز کرد. این بار صفحه‌ها خودشان ورق نخوردند. او دستش را روی جلد گذاشت. ناگهان نوشته‌های طلایی روی صفحه‌ی اول ظاهر شدند. «فقط نگهبان می‌تواند حقیقت را بخواند.» اِلین نفسش را حبس کرد. کلمات یکی‌یکی کامل شدند. «چهار گوهر، چهار نگهبان... تا زمانی که کنار هم قرار نگیرند، نور اِلدوریا کامل نخواهد شد.» در همان لحظه، نقش پر آبی روی دست اِلین درخشید. پیرزن آرام زمزمه کرد: «پس افسانه حقیقت داشت...»
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت سی‌ودوم | نام گمشده پیرزن کتاب را بست. نگاهش به اِلین دوخته شد. «سال‌ها پیش، نام نگهبان آخر از تمام کتاب‌ها پاک شد.» اِلین با تعجب پرسید: «چرا؟» پیرزن آهی کشید. «چون دشمن می‌خواست هیچ‌کس او را پیدا نکند.» سکوت سنگینی تالار را فرا گرفت. پسر کماندار آرام گفت: «اما حالا... او پیدا شده.» همه به اِلین نگاه کردند.
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت سی‌وسوم | نقشهٔ پنهان وقتی کتاب دوباره باز شد، صفحه‌ای سفید دیده می‌شد. چند ثانیه بعد، خطوطی آبی روی آن نقش بست. کم‌کم تصویری از تمام سرزمین اِلدوریا نمایان شد. چهار نقطه روی نقشه می‌درخشیدند. پیرزن گفت: «هر نور، جای یکی از گوهرهاست.» یکی از آن نورها آرام چشمک زد. درست در شمال سرزمین... جایی که همه آن را «جنگل مه‌آلود» می‌نامیدند.
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت سی‌وچهارم | تصمیم شورای نگهبانان دور هم جمع شدند. همه یک نظر داشتند. اولین سفر باید از جنگل مه‌آلود آغاز می‌شد. اِلین کمی نگران بود. او هنوز چیز زیادی از قدرتش نمی‌دانست. پسر کماندار لبخند زد و گفت: «هیچ نگهبانی از روز اول قوی نبوده.» اِلین لبخند کوچکی زد. شاید وقتش رسیده بود که به خودش اعتماد کند.
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت سی‌وپنجم | آغاز مأموریت صبح روز بعد، مه سراسر شهر را پوشانده بود. اِلین کوله‌ی کوچکش را برداشت. پیرزن، عصای چوبی‌اش را بالا آورد. نور آبی از نوک عصا بیرون آمد و دور گردنبند اِلین چرخید. «این نور، تا وقتی امیدت را از دست ندهی، همراهت خواهد بود.» اِلین سرش را تکان داد. او و پسر کماندار از دروازهٔ شهر خارج شدند. در دوردست، جنگل مه‌آلود آرام‌آرام نمایان می‌شد... و کسی، از میان مه، آن‌ها را زیر نظر داشت.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت سی‌وششم | جنگل مه‌آلود مه، همه‌ی جنگل را در آغوش گرفته بود. شاخه‌های بلند درختان، مانند دستانی خاموش، بر فراز مسیر خم شده بودند. اِلین آرام قدم برمی‌داشت و هر از گاهی اطرافش را نگاه می‌کرد. نه صدای پرنده‌ای شنیده می‌شد و نه وزش بادی. سکوت، عجیب و سنگین بود. پسر کماندار زیر لب گفت: «این جنگل انگار نفسش رو حبس کرده...» در همان لحظه، بوته‌ای کنار راه تکان خورد. اِلین دستش را روی گردنبندش گذاشت. اما از میان بوته‌ها، همان روباه سفید بیرون آمد. روباه چند قدم جلو رفت و دوباره برگشت و به آن‌ها نگاه کرد. انگار می‌خواست راهی را نشانشان دهد.
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت سی‌وهفتم | ردپای نور اِلین و پسر کماندار به دنبال روباه حرکت کردند. هرچه جلوتر می‌رفتند، مه غلیظ‌تر می‌شد. ناگهان روباه کنار درختی بسیار بزرگ ایستاد. روی تنه‌ی درخت، نشانی طلایی می‌درخشید. همان نشانی که روی پر آبی دیده می‌شد. گردنبند اِلین گرم شد. نور آرامی از دستانش به سمت درخت رفت. چند لحظه بعد، صدای شکستن چوب در جنگل پیچید. درخت کهنسال، آرام‌آرام از وسط باز شد. راهی پنهان مقابل آن‌ها ظاهر شد.
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت سی‌وهشتم | درخت هزارساله اِلین با احتیاط وارد راهروی درخت شد. داخل آن، برخلاف انتظارش، روشن و سرسبز بود. گل‌های آبی در دو سوی مسیر می‌درخشیدند. در انتهای راه، چشمه‌ای زلال دیده می‌شد. بر فراز آب، گوی کوچکی از نور شناور بود. اِلین یک قدم جلو رفت. ناگهان صدایی آرام در فضا پیچید: «فقط کسی که دلش از امید پر باشد، می‌تواند به نور نزدیک شود.» همه‌جا دوباره در سکوت فرو رفت. اِلین به گوی نور خیره شد.
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت سی‌ونهم | آزمون نور چشمه اطراف اِلین را فرا گرفت. او ناگهان خودش را در روستای زادگاهش دید. مادرش لبخند می‌زد و مادربزرگش او را صدا می‌کرد. همه‌چیز واقعی به نظر می‌رسید. اما صدایی از دور گفت: «اگر اینجا بمانی، مأموریتت ناتمام می‌ماند.» اِلین چشم‌هایش را بست. لبخندی زد و آرام گفت: «من راه خودم رو انتخاب کردم.» همه‌ی تصویرها در یک لحظه ناپدید شدند.
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت چهلم | گوهر آبی وقتی اِلین چشم‌هایش را باز کرد، دوباره کنار چشمه ایستاده بود. گوی نور به‌آرامی به سمت او آمد. درخشش آن، تمام فضای درخت را روشن کرد. اِلین دستش را جلو برد. گوی آبی آرام در میان دستانش نشست. همان لحظه، نشان روی گردنبندش شروع به درخشیدن کرد. پسر کماندار با شگفتی گفت: «تو اولین گوهر رو پیدا کردی...» اما در دوردست، جفتی چشم سرخ از میان مه آن‌ها را تماشا می‌کرد.
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت چهل‌ویکم | نگاهِ سرخ اِلین هنوز گوهر آبی را در دست داشت. نور گوهر، آرام میان انگشتانش می‌درخشید. ناگهان سرمای عجیبی در جنگل پیچید. همه‌چیز برای لحظه‌ای ساکت شد. پسر کماندار بی‌اختیار دستش را روی کمانش گذاشت. از میان مه، دو چشم سرخ دیده می‌شد. اما هرچه نگاه می‌کردند، هیچ‌کس آنجا نبود. فقط صدایی آرام در باد پیچید: «نگهبان... بالاخره پیدایت کردم.»