📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت سیوچهارم | تصمیم
شورای نگهبانان دور هم جمع شدند.
همه یک نظر داشتند.
اولین سفر باید از جنگل مهآلود آغاز میشد.
اِلین کمی نگران بود.
او هنوز چیز زیادی از قدرتش نمیدانست.
پسر کماندار لبخند زد و گفت:
«هیچ نگهبانی از روز اول قوی نبوده.»
اِلین لبخند کوچکی زد.
شاید وقتش رسیده بود که به خودش اعتماد کند.
#پارت_سی_چهار
#افسانه_الدورا
📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت سیوپنجم | آغاز مأموریت
صبح روز بعد، مه سراسر شهر را پوشانده بود.
اِلین کولهی کوچکش را برداشت.
پیرزن، عصای چوبیاش را بالا آورد.
نور آبی از نوک عصا بیرون آمد و دور گردنبند اِلین چرخید.
«این نور، تا وقتی امیدت را از دست ندهی، همراهت خواهد بود.»
اِلین سرش را تکان داد.
او و پسر کماندار از دروازهٔ شهر خارج شدند.
در دوردست، جنگل مهآلود آرامآرام نمایان میشد...
و کسی، از میان مه، آنها را زیر نظر داشت.
#پارت_سی_پنج
#افسانه_الدورا
📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت سیوششم | جنگل مهآلود
مه، همهی جنگل را در آغوش گرفته بود.
شاخههای بلند درختان، مانند دستانی خاموش، بر فراز مسیر خم شده بودند.
اِلین آرام قدم برمیداشت و هر از گاهی اطرافش را نگاه میکرد.
نه صدای پرندهای شنیده میشد و نه وزش بادی.
سکوت، عجیب و سنگین بود.
پسر کماندار زیر لب گفت:
«این جنگل انگار نفسش رو حبس کرده...»
در همان لحظه، بوتهای کنار راه تکان خورد.
اِلین دستش را روی گردنبندش گذاشت.
اما از میان بوتهها، همان روباه سفید بیرون آمد.
روباه چند قدم جلو رفت و دوباره برگشت و به آنها نگاه کرد.
انگار میخواست راهی را نشانشان دهد.
#پارت_سی_شش
#افسانه_الدوریا
📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت سیوهفتم | ردپای نور
اِلین و پسر کماندار به دنبال روباه حرکت کردند.
هرچه جلوتر میرفتند، مه غلیظتر میشد.
ناگهان روباه کنار درختی بسیار بزرگ ایستاد.
روی تنهی درخت، نشانی طلایی میدرخشید.
همان نشانی که روی پر آبی دیده میشد.
گردنبند اِلین گرم شد.
نور آرامی از دستانش به سمت درخت رفت.
چند لحظه بعد، صدای شکستن چوب در جنگل پیچید.
درخت کهنسال، آرامآرام از وسط باز شد.
راهی پنهان مقابل آنها ظاهر شد.
#پارت_سی_هفت
#افسانه_الدوریا
📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت سیوهشتم | درخت هزارساله
اِلین با احتیاط وارد راهروی درخت شد.
داخل آن، برخلاف انتظارش، روشن و سرسبز بود.
گلهای آبی در دو سوی مسیر میدرخشیدند.
در انتهای راه، چشمهای زلال دیده میشد.
بر فراز آب، گوی کوچکی از نور شناور بود.
اِلین یک قدم جلو رفت.
ناگهان صدایی آرام در فضا پیچید:
«فقط کسی که دلش از امید پر باشد، میتواند به نور نزدیک شود.»
همهجا دوباره در سکوت فرو رفت.
اِلین به گوی نور خیره شد.
#پارت_سی_هشت
#افسانه_الدوریا
📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت سیونهم | آزمون
نور چشمه اطراف اِلین را فرا گرفت.
او ناگهان خودش را در روستای زادگاهش دید.
مادرش لبخند میزد و مادربزرگش او را صدا میکرد.
همهچیز واقعی به نظر میرسید.
اما صدایی از دور گفت:
«اگر اینجا بمانی، مأموریتت ناتمام میماند.»
اِلین چشمهایش را بست.
لبخندی زد و آرام گفت:
«من راه خودم رو انتخاب کردم.»
همهی تصویرها در یک لحظه ناپدید شدند.
#پارت_سی_نه
#افسانه_الدوریا
📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت چهلم | گوهر آبی
وقتی اِلین چشمهایش را باز کرد، دوباره کنار چشمه ایستاده بود.
گوی نور بهآرامی به سمت او آمد.
درخشش آن، تمام فضای درخت را روشن کرد.
اِلین دستش را جلو برد.
گوی آبی آرام در میان دستانش نشست.
همان لحظه، نشان روی گردنبندش شروع به درخشیدن کرد.
پسر کماندار با شگفتی گفت:
«تو اولین گوهر رو پیدا کردی...»
اما در دوردست، جفتی چشم سرخ از میان مه آنها را تماشا میکرد.
#پارت_چهل
#افسانه_الدوریا
📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت چهلویکم | نگاهِ سرخ
اِلین هنوز گوهر آبی را در دست داشت.
نور گوهر، آرام میان انگشتانش میدرخشید.
ناگهان سرمای عجیبی در جنگل پیچید.
همهچیز برای لحظهای ساکت شد.
پسر کماندار بیاختیار دستش را روی کمانش گذاشت.
از میان مه، دو چشم سرخ دیده میشد.
اما هرچه نگاه میکردند، هیچکس آنجا نبود.
فقط صدایی آرام در باد پیچید:
«نگهبان... بالاخره پیدایت کردم.»
#پارت_چهل_یک
#افسانه_الدوریا
📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت چهلودوم | بازگشت
اِلین و پسر کماندار با عجله جنگل را ترک کردند.
وقتی به شهر رسیدند، مردم دور آنها جمع شدند.
پیرزن با دیدن گوهر آبی لبخند زد.
اما لبخندش خیلی زود محو شد.
او به آسمان نگاه کرد.
ابرهای سیاه آرامآرام نزدیک میشدند.
پیرزن زیر لب گفت:
«خیلی زودتر از چیزی که فکر میکردم...»
همه با نگرانی به آسمان خیره شدند.
#پارت_چهل_دو
#افسانه_الدوریا
📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت چهلوسوم | زنگِ هشدار
ناگهان زنگ بزرگی در شهر به صدا درآمد.
صدایش در تمام اِلدوریا پیچید.
مردم با عجله از خانههایشان بیرون آمدند.
نگهبانان به سمت دروازه دویدند.
اِلین با نگرانی پرسید:
«چه اتفاقی افتاده؟»
پیرزن گفت:
«این زنگ فقط زمانی به صدا درمیاد که خطری بزرگ نزدیک باشه.»
همان لحظه، پرندههای طلایی با وحشت از آسمان گریختند.
#پارت_چهل_سه
#افسانه_الدوریا
📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت چهلوچهارم | مسافرِ شنلسیاه
دروازهٔ شهر آهسته باز شد.
شخصی با شنلی سیاه وارد شد.
چهرهاش زیر کلاه شنل پنهان بود.
همه راه را برایش باز کردند.
او بدون اینکه حرفی بزند، مستقیم مقابل اِلین ایستاد.
بعد دستش را بالا آورد.
در کف دستش، نشانی دیده میشد...
دقیقاً همان نشان روی گردنبند اِلین.
پیرزن با ناباوری زمزمه کرد:
«غیرممکنه...»
#پارت_چهل_چهار
#افسانه_الدوریا