اگر میخواهید ما را شکست دهید، باید فرمانده اصلی ما را ترور کنید
و فرمانده اصلی ما خداست
حالا بفرمایید خدا را ترور کنید اگر میتوانید!
روزمَرْگی!
ما به مهران حسودیمون میشد نوهی محبوب خانواده بود نور چشمی بود به قد و بالاش معروف بود و مثالمون بر
نمیدونم چرا صبر کرده بودن مهران هم بیاد خونه و بعد بزنن
نمیدونم تا چقدر داشت کارایی میکرد که بخوان اونم از دست ندن
ولی میدونم اونم خیلی کارا میکرد
مهندس برق و الکترونیک بود
تو یه شرکت وابسته به سپاه کار میکرد اونم
مونتاژ قطعات پهپاد و...
صبر کردن بیاد
ساعت یک و نیم شب بود که اون جاسوس بی شرف بهشون خبر داد
که پسرشونم از تجمع برگشته خونه
و یک ساعت بعد از اون بود که جنگنده رو فرستادن و چرخید و چرخید و زد
نمیدونم چیکار کرده بودی که نخواستن بیخیال تو هم بشن
ولی میدونم خود خدا هم میخواسته که تو رو هم ببره...
#شهید_مهران_تیموری
روزمَرْگی!
میدونی پسردایی هر موقعی که یه نفر از موشک های شلیک شده تمجید میکرد هر موقعی که با زدن جنگنده ها م
این عکس مال سه سال پیشه
اون موقع سرتیپ دوم بودی
چند سال قبل تر، هنوز سرهنگ بودی که فرمانده هوافضای غرب کشور شدی
مسئولیتی که بهت دادن بالاتر از درجه ت بود
میخندیدیم میگفتیم دیگه جایگاه سرداری هم گرفتی
کلا همیشه مسئولیتی که داشتی بالاتر از درجه ت بود
متخصص بودی، و تخصص هات باعث میشدن زودتر از درجه ت مسئولیت بگیری
قبل شهادت، سرتیپ تمام بودی
معاون عملیات قرارگاه مشترک پدافند هوایی کشور، و معاون موشکی هوافضای سپاه...
سردار #شهید_محمدرضا_تیموری
روزمَرْگی!
سر جنگ دوازده روزه، بهش گفتن به محمدرضا بگو تو که دیگه باید بازنشست میشدی. الان برو بازنشستگی رو بگ
سفت وایسادی
حتی یه ذره هم مخالفت با کار شوهرت نکردی
میدونستی برا خودتونم خطر داره
ولی هیچی نگفتی
هیچوقت بی تاب نبودی
غر نمیزدی
نه که سکوت کنی و بریزی تو خودت ها
نه
واقعا اعتقادت بود خاله
واقعا اعتقادت همین بود که الان باید این کارو بکنه
فقط یه جا بهش غر زدی و دعواش کردی
یادت هست؟
روزی که خبر شهادت آقا اومد
به هم ریخته بودی
خیلی دوست داشتی آقا رو
تو اولین تماسی که باهاش داشتی، دعواش کردی
که مگه شما قرار نبود مراقب آسمون کشور باشین؟
مگه قرار نبود مراقب آقا باشین؟
پس چیکار داشتین میکردین که تونستن آقا رو بزنن؟
یادته؟
همون یه باری هم که دعوا کردی گلایه از شغلش و نگرانی از خطر نبود
دلت گرفته بود از رفتن آقا...
چندروز قبل شهادتتون بود
به خواهرت پیام دادی که پاشو بیا خونمون با هم شهید شیم
با ذوق
شوخی میکردی
ولی شوخی هات هم جدی بودن
کلا شما چندتا خواهر همتون همینجوری بودین
همیشه شوخی کردنتون هم جدی بود
نگران میشدی
نگران خودت نه
خیلی وقتا نگران شوهرت میشدی
درد دل میکردی
ولی هیچوقت گلایه توش نبود.
هیچوقت دلت نخواست نره.
فقط نگرانی از رو محبت بود.
حتی پیش خواهرات هم که صمیمی ترین کسات بودن، یک بار گلایه و ناراحتی نکردی.
چون واقعا عقیده ت این نبود.
دوست داشتی بره. میخواستی تو کارش شریک باشی.
تو سفت و سخت وایسادی که تونست بدون دغدغه کار و تلاش کنه واسه مملکت.
بچههاتم همینجوری تربیت کردی.
یه بار یکی به مهران تیکه انداخته بود؛
که بابات مگه بهت اهمیت میده که فلان چیزو برات نخریده و فلان کارو نکرده.
گفته بود یکی از درجه های رو شونه بابام به همه اونا میارزه.
تو اینجوری تربیتش کرده بودی.
مهرانی که تا نصف شب با دوستاش وایمیستاد تو میدون و خیابون و با یکی دو ساعت خیالش راحت نمیشد، حاصل تربیت تو بود.
امیرمهدی ای که وسط جنگ جای نگرانی برا جون خانواده ش، نگران خلوت نشدن تجمع های تهران بود، حاصل تربیت تو بود.
به ظاهر از تو کمتر از همه گفتم، ولی در حقیقت، از تو بیشتر از همه گفتم.
هرکاری بچهها میکنن حاصل تربیت مادره...
همه ش تو بودی.
تو گروه خانوادگی، تو کل زمان جنگ، هرچی پیام دادی همه ش روحیه دادن بود، افتخار به قدرت ایران بود، شوخی با ذلت دشمن بود، و افتخار به مردم ایران!
میگفتی نکنه ناامید شید
از پیروزی حرف میزدی
شلوغی تجمع های شبانه رو میدیدی
ذوق میکردی
افتخار میکردی
مقاومت مردمو میدیدی
احساس غرور میکردی از هموطن بودن با این مردم
تو اینجوری بودی
همیشه همینجوری بودی...
#شهیده_مژگان_تیموری
روزمَرْگی!
سفت وایسادی حتی یه ذره هم مخالفت با کار شوهرت نکردی میدونستی برا خودتونم خطر داره ولی هیچی نگفتی هی
بخشی از پیامات تو گروه خانوادگیه...
کل محتواشون همینا بود:)
#شهیده_مژگان_تیموری