eitaa logo
خـواهــران بهشتـے🦋
7.7هزار دنبال‌کننده
231 عکس
69 ویدیو
1 فایل
♡بِـــسمِ رَب اَلشـُـهَدا وَ صِدیقیــن....♡ خاطـراتـے از جنسـ بـهـشتـ... خاطـراتـے مُنتَهی بــہ شــهادتـ... و خاطـراتـے مُنتَهی بــہ بهشـتـ... کپی؟خیر خاطراتمون با ارزشه ‌‌‌... اگه سوالی درباره ی ریحانه سادات داشتید👇 https://daigo.ir/secret/41530507702
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از •فهیمـه فهیم•
ریحانه از کودکی در خانه ای بزرگ شد که فضای نورانی قرآن در آن می درخشید.فضایی که مادرش از دوران نوزادی ریحانه و حتی قبل از تولد با وضو کودکش را پرورش داد.همیشه وضو داشت و اعتقاد داشت برای بزرگی روح کودکش این کار لازم است 💠@shahidh_fmoghimi
{°قرار دوشنبه°} یه هفته قبل از جنگ بود . سه‌شنبه بعدازظهر با ذوق زنگ زدم به ریحانه. امتحانای ترم دوم ما تموم شده بود ولی چون ریحانه توی تیزهوشان(سمپاد)درس می‌خوند، امتحاناش بیشتر بود و هنوز آزمون داشت. گفتم: «سلام ریحانه خوبی؟ من و اسرا امتحانات رو تموم کردیم... تو چی؟» با خوشحالی گفت: «نه، من هنوز یه کم دیگه دارم.» گفتم: «کی تموم می‌کنی که ببینمت؟ کلی برنامه ریختیم واسه تابستون، امسال می‌خوایم حسابی خوش بگذرونیم.» ریحانه گفت: «دوشنبه خوبه؟ اون موقع امتحانام تموم میشه.» با ذوق قبول کردم. قرار بود ببینمش، بخندیم، خوش بگذره... منم براش یه سورپرایز کنار گذاشته بودم {°اولین موج نگرانی°} جمعه، ۲۳ خرداد، همه‌چی یهویی خراب شد. صبح با صدای انفجار و خبر حمله رژیم صهیونیستی از خواب پریدم. سریع گوشی رو برداشتم، به ریحانه پیام دادم: «ریحانه حالت خوبه؟ دیدی شهرک شهید چمران رو زدن؟» نوشت: «اومدم پیش اسرا.» اون شب، ریحانه تنها بود خونه، چون خانوادش مهمونی بودن و خودش مونده بود درس بخونه واسه امتحان جغرافیا. چون تنها بود، رفت پیش اسرا. بهش گفتم: «مواظب هم باشید باشه ❤️» گفت: «باشه فدات شم.» خیلی نگرانش بودم، مدام پیام می‌دادم. نوشتم: «سلام فدات شم، خوبی؟ ببخشید هی پیام می‌دم.» گفت: «سلام عزیزم، تو خوبی؟ اگه نبودم نگران نباش، گوشیم دستم نیست زیاد.» {°دو ساعت و بیست و سه دقیقه تا سکوت°} فرداش، ۲۴ خرداد، روزی بود که ریحانه و خانوادش پَر کشیدن. حوالی هشت، نه شب، گوشیم رو چک کردم. ریحانه برام نوشته بود: «دوستت دارم ❤️» سریع براش قلب فرستادم. نوشت: «مواظب خودت باش لطفاً.» گفتم: «تو هم همین‌طور، فقط بی‌خبرم نذار!» اونم یه گیف بغل فرستاد... 🫶 همین آخرین چت ما بود. دقیقاً دو ساعت و بیست و سه دقیقه بعد، انفجار نارمک خبر شد... خانوادگی شهید شدن. {°دوشنبه‌ی غم°} یکشنبه فقط فامیلای نزدیک ریحانه خبر داشتن. دوشنبه بود که یکی از فامیل‌ها به اسرا پیام داد و خبر شهادت ریحانه و خانوادشو گفت. اسرا با گریه زنگ زد بهم. مامانم گوشیو برداشت. اسرا با بغض گفت: «خاله... ریحانه... ریحانه با خانوادش شهید شدن... به آرزوش رسید خاله.» اشکای مامانم جاری شد. اسرا گفت: «خاله میشه شما به نازنین بگید؟» مامانم گفت باشه. من خونه‌ی عمویم بودم، خواب بودم. صدای گریه‌ی آرومِ مامانم بیدارم کرد. رفتم توی پذیرایی، بابام و عمویم نشسته بودن ولی صدای گریه از اتاق میومد. رفتم توی اتاق. فقط گفتم: «چی شده؟» زن عمو و مادربزرگ ساکت بودن. مادرم نگاهم کرد، دستم رو گرفت... نمی‌تونست حرف بزنه. فقط تیکه تیکه گفت: «ریحانه... ریحانه... شهید شد 💔.» اون لحظه دنیا رو سرم خراب شد. قلبم می‌گفت نه، دروغِ، حالش خوبه. عقلم می‌گفت شهید شده. نمی‌دونستم کدومو باور کنم. فقط خشکم زده بود. زن عمو آب‌قند آورد، مامان دستم رو گرفته بود. صدای خنده‌ی ریحانه توی ذهنم پیچید... و بغضم شکست. زار زدم. خاطراتم با ریحانه مثل فیلم از جلوی چشمم رد می‌شدن. باور نکردم. گوشی رو برداشتم‌... زنگ زدم به ریحانه، جواب نداد. زنگ زدم به خاله‌فهیمه، جواب نداد. تلفن خونه‌شونم هیچ‌کس جواب نداد. زنگ زدم به اسرا، با گریه گفتم: «اسراااا ریحانه کجاستتتت؟» اونم فقط گریه می‌کرد... طاقت نیاوردم. به ریحانه پیام دادم: «ریحانه کجاییی؟» انگار نمی‌خواستم باور کنم. به بقیه دوستام هم خبر دادم ولی من اون شب... اصلاً یه حال عجیب داشتم، بدترین حال عمرم... اون شب تموم نمی‌شد. خیلی طولانی بود، خیلی خیلی... دقیقاً همون روز دوشنبه‌ای که قرار بود همدیگه رو ببینیم، خبر شهادتش رو بهم دادن.
فاطمه جونم 🥺 خواهرم 🥺 امسال کی توی اعتکاف میخواد جای خالی تورو پر کنه🥺😭 یادته فاطمه یادته سال پیش باهم رفتیم اعتکاف باهم گفتیم و خندیدیم 🥺 یادته سال پیش دوتایی می‌خوابیدم نصف شب بیدار می‌شدیم دعا میکردیم 😭🥺 الان من امسال توی اعتکاف با می دعا کنم🥺 با کی بگم و بخندم ❤️‍🩹 با کی صبح پاشم سحری بخورم 🥺 فاطمه جونم خواهر مهربونم امید وارم هرچی زود تر بتونم ببینمت 🥺😭 ــــ نگارــــ
هدایت شده از ♡ Fairy Tales ♡🇮🇷
کاش دست به قلمم خوب بود و مینوشتم ، مینوشتم از حالم ، از احساسم و از وضعی که دارم :) اما میدونم ، مطمئنم ، که تو میبینی و حواست بهم هست❤️‍🩹
هدایت شده از •فهیمـه فهیم•
سید علی جان اومدیم عروسکت رو برات آوردیم💔💔 @shahidh_fmoghimi
«قلبِ بزرگ ریحانــہ در میـان قفسه‌هـا» ◦•●◉✿ ════════════ ✿◉●•◦ یادش بخیر، اون روزی که با ریحانه سادات رفتیم باغ کتاب... مطمئنم ریحانه، طبق معمول، اول پرید سمت کتاب‌ها. یه سبد خرید بزرگ برداشت و چشمم بهش افتاد. گفتم: «ریحانه! مگه چندتا کتاب می‌خوای بگیری؟!» با اون شور و اشتیاق همیشگی گفت: «خیلی!» اولین مقصدش هم قسمت کتاب‌های کودک بود. با تعجب نگاهش کردم و گفتم: «ریحانه، از این کتابا برای خودت میخوای بگیری؟» لبخندی زد و گفت: «نه! این‌ها رو می‌خوام برای سید علی بخرم.» دیدم با دقت، دونه‌دونه کتاب‌هایی رو که فکر می‌کرد سید علی کوچولو دوست داره، و مناسب سنش هست رو انتخاب میکرد... بعدش با هم رفتیم سراغ بقیه‌ی قفسه‌ها. نکته‌ی جالب این بود که تقریباً هر کتابی که توی باغ کتاب می‌دیدیم، بیشترش رو قبلاً توی کتابخونه‌ی رنگارنگ ریحانه سادات دیده بودم. اون توی خرید کتاب خیلی فکر می‌کرد تا بهترین و مناسب‌ترین گزینه رو انتخاب کنه. البته که کتابخونه‌اش همه‌جور کتابی داشت؛ از مذهبی و داستانی گرفته تا رمان‌های جذاب... در کل، ریحانه سادات واقعاً نمونه‌ی بارز این بود که علاوه بر خودش، به فکر دیگران هم هست. اون لحظه‌ای که با این همه اشتیاق برای سید علی کوچولو کتاب می‌خرید، بهترین تصویر از قلب بزرگشه.
شب جمعه و یاد شهدا. باز نوبت خواهرم شد. عزیزم حتما که ناظری که چگونه زیبایی پرده زائرانی شدی ،که بر سر مزار تان حاضر می‌شوند و عاشقانه عکس ها رو میبرند. نزد ارباب ما رو از یاد مبر😭😭 دختر بزرگوار شهیده ربابه عزیزی
هدایت شده از •فهیمـه فهیم•
کتاب مقیم ملکوت زندگی نامه ی شهید حسن مقیمی پدر شهیده فهیمه مقیمی می باشد.در پایان کتاب شهیده فهیمه مقیمی دست نوشته ای را نوشتند .در چند خط اول ایشان اینگونه نوشتند: نداشتن پدر برای ما حس غریبی است که از اول کودکی با وجود داشتن بابا حمید و سایه ی او بالاسرمان،درک شد.واژه ی پدر برای ما هم بیانگر بابا حسن مان است که خونش در رگ های ما جاری است و همچنین برایمان بیانگر بابا حمیدمان است پدری دلسوز و مهربان که همه ی عمر و جوانی اش را به پای بچه های برادرش ریخت و از خواسته هایش به خاطر خدا و بچه های کوچک برادرش گذشت....... 💠@shahidh_fmoghimi
اعتکاف سال های گذشته باهم بودیم ... امسالم هستیم سال های دیگه‌م خواهیم بود ریحانه سادات قشنگم دعا کن روزی برسه که امام زمان ظهور کنه و سال بعد باهم اعتکاف حرم امیرالمؤمنین باشیم🌱✨ #A
خـواهــران بهشتـے🦋
༺عاشــقِ منتظِـرِ༻ ریحانه، دختری بود که تمام دلش رو به امام زمان(عج) سپرده بود. عشقش به امام، در نگاه و رفتار و حتی دعاهای هرروزش پیدا بود. همیشه آرزو می‌کرد روزی چشمش به ظهور حضرت روشن بشه؛ دعایی که هیچ‌وقت از لب‌هاش جدا نمی‌شد. هر وقت گناهی میکردیم ریحانه با لبخند می‌گفت: «عه… امام زمان داره نگات می‌کنه، آدم باش!» برای اون امام، ناظر مهربانی بود که هم راه را نشان می‌دهد، هم پناه دل‌هاست. کانالش پر از حال و هوای حضور امام زمان بود؛ جایی برای حرف‌های صمیمی با آن حضرت، نجواهای عاشقانه‌ای که از اعماق دلش می‌جوشید. به‌قدری با امام حرف می‌زد که حضور و نورِ آن عشق در تمام صفحه‌های کانالش می‌تابید. یادم هست یک‌بار قرار بود همراه، ( بچه‌های ه‍یت دخترونه مسجد)، به اردویی برویم. آن روز سرود «سلام یا مهدی» تازه اوج گرفته بود و همه عاشقانه زمزمه‌اش می‌کردند. وقتی در اتوبوس بودیم، ریحانه ایستاد، لبخند زد!» و خودش با تمام دل با جمع هم‌صدا شد: «سلام یا مهدی، یا سیدی، عجل… انا علی‌العهد، سلام یا مهدی…...» دلش در آن لحظه همان‌جا بود؛ در میانه‌ی عهدی قدیمی با امام. جمله ی معروف ریحانه سادات این بود: «سرباز امام زمان بودن از ساختن خودت شروع میشه.» اعتقاد داشت اگر دل و رفتارمان شبیه یاران واقعی حضرت شود، ظهور نزدیک‌تر می‌شود. حتی در کانالش نوشته بود: «ان‌شاءالله پشت امام زمان در مسجدالاقصی نماز بخونیم❤️‍🩹» آرزوهایش ساده نبودند، الهی بودند. ریحانه هر وقت مشکلی پیش می‌آمد، به جای گلایه یا ناراحتی، رو به آسمان می‌گفت: «خود امام زمان کمک می‌کنه، فقط باید ازش بخوای.» ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۳، روزی بود که مردم نگران حادثه برای شهید رئیسی و همراهانش بودند؛ دل‌ها پر از اضطراب و خبرهای ضد و نقیض شده بود. در آن آشوب و نگرانی، ریحانه با آرامش توی کانالش نوشت: «دیگه چیزی نمی‌گم، به اندازه‌ی کافی خبرهای تکراری و کذب پخش شده… جو روانی همه رو به هم ریخته. یا شهید شدن، یا زنده هستن به گوشه‌چشم امام رضا(ع). تنها کاری که از دستمون برمیاد دعاست برای سلامتیشون. من خودم دارم صلوات می‌فرستم، به‌خصوص برای دل خانواده‌هاشون. نمی‌فهمم بعضیا چرا واسه چندتا ویو این‌همه خبر ضد و نقیض پخش می‌کنن… گوشیا رو خاموش کنین، روانتون به هم نریزه، فقط از خود امام زمان بخواین که همه چی ختم به خیر بشه.» چقدر کلامش آرامش داشت، انگار خودش در دل طوفان، فانوس امید مردم شده بود. ریحانه فقط نام امام زمان را بر زبان نمی‌آورد، با آن عشق زندگی می‌کرد. حتی شهادتش را هم از امام می خواست و می‌گفت؛ : «قلبم خونه‌ی امید بشه، خب:) این عاشقتم شهید بشه، خب…»
34.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بابای من قشنگ ترین بابای دنیاست حتی اگه تو آسمون هاست....😭😭😭😭 دختر شهیده ربابه عزیزی