آخرین خاطره ی اکیپ سه تاییمون :
ظهر حدود ساعت سه نیم ریحانه سادات با من تماس گرفت . مثل همیشه از حرفای دلم برات تنگ شده و چرا نمیای خونمون حرف میزد . بهم گفت میشه امروز بیای .. بیا امروز با اسرا هم هماهنگ میکنم کادوی تولدت پوسید تو خونمون بیا. منم قبول کردم....
البته کار هر روز ریحانه سادات بود . منم چون اسباب کشی کرده بودم ریحانه سادات دلتنگی میکرد.
بعد از اینکه گفتم میتونم بیام ریحانه سادات پشت تلفن جیغ میزد از خوشحالی و داشت به مامانش میگفت که من دارم میام پیششون.
بعد منم سریع حاضر شدم تا برم پیش ریحانه و اسرا ..
وقتی رسیدم رفتم دم در خونه ریحانه سادات.✨ در خونشون نیمه باز بود . آروم که در زدمو اسم ریحانه رو صدا زدم سریع درو کامل باز کرد اومد بغلم»
وقتی وارد خونشون شدم باهاش کلی حرف زدمو اونم داشت یواشکی کادوی تولد منو آماده میکرد . همونجا بود که بهش گفتم : تولد تو هم نزدیکهااا... ریحانه سادات خنده زد و جواب داد : حالا کووو تا تولد من بعدش هم تولد من وسط امتحانا . منم خندم گرفتو بهش گفتم حالا عیبی نداره ولی تولد برات میگیریم مثل سال قبل یادته سوپرایز شدی !.
ریحانه هم با خنده گفت آره یادمه ولی قرار بود جواب سوالاتو با هم چک کنیم نه کیک بزنیم تو صورت هم...
همینجور که داشتیم حرف میزدیم ریحانه سادات هم آماده میشد که باهم بریم بیرون .
کادوی تولد منم دستش بود بهش گفتم خب بده بینم گفت نه بریم بیرون بعد بهت میدم..
سوار آسانسور که شدیم به ریحانه سادات گفتم : ریحانه چرا سوار این آسانسور شدیم تو که میدونی من از این آسانسور میترسم!!! خودت هم میترسیدی چطوری الان جرعت کردی منو و خودتو سوار این آسانسور کردی..؟
ریحانه سادات لبخند زدو گفت : نه بابا تعمیرش کردن نترس ،بعد هم اون یکی بالا نمیاد..
پایین که رفتیم نشستیم . ریحانه سادات گفت حالا میتونی کادوت رو باز کنی تا اون موقع هم اسرا میاد..ـ منم با ذوق کادو ها رو باز کردم.تو کل این کادو هایی که هرسال واسه تولد بهم میداد من اون دل نوشته های ریحانه رو از همه ی کادو ها بیشتر دوست داشتم هر سال هم کنار کادوی تولد یک دل نوشته میزاشت کنارش که من وقتی میخوندم از خوشحالی اشک از چشمام پایین میومد.❤️
بعد از باز کردن کادو ها بغلش کردمو کلی ازش تشکر کردم . توی کادو ها یک انگشتر که روش ماه و ستاره بود هم بهم داد. گفت : اینو بکن تو دستت با هم عکس بگیریم آخه ریحانه سادات عاشق عکاسی بود . نشستم ده دقیقه فقط عکس گرفتیم ولی با هر عکسی که میگرفتیم ریحانه سادات میگفت : نه خوب نشد بزار یکی دیگه.. همینجور عکس گرفتیم
بعد از عکس گرفتن نشستیم با هم حرف زدیم از مدرسه ، معلم ها و.....
بعد از نیم ساعت اسرا هم رسید .منم سریع رفتم بغلش»
اسرا گفت شما پایین بمونید من برم کادوی نازنین رو بیارم . منو و ریحانه هم پایین نشستیم . ریحانه سادات گفت : بلاخره اومدیو این کادو ها رو گرفتی میدونی چند وقته از تولدت گذشته منم خندیدم گفتم حالا که اومدم..
اسرا که اومد پایین کادو های اونم گرفتمو باز کردم و خیلی خوشحال شدم بیشتر به وجود اینکه پیش رفیق هام هستم خوشحال شدم .
اسرا رفت گفت الان سریع برمیگردم. ریحانه سادات گفت بزار منم برم بالا الان منم برمیگردم تو هم با من بیا گفتم نه برو فقط سریع بیا گفت باشه .
دیگه منتظر که موندم .اسرا با لواشک اومد پایین ریحانه سادات هم مثل اینکه چون هوا سرد بود رفت لباس گرمتر بپوشه .
با لواشک های خوشمزه که اسرا آورده بود رفتیم سمت مسجد. هوا اینقدر سرد بود نمیتونستیم لواشک هارو بخوریم .
وقتی رفتیم سمت مقبره شهدا بعد از تقریبا ۲۰ دقیقه بخاطر اینکه هوا سرد بود رفتیم خونه اسرا .
بعد از اینکه رفتیم خونه اسرا و با ریحانه سادات داشتیم تصمیم میگرفتیم کجا بریم . می خواستیم بریم باغ کتاب که نتونستیم ولی به جاش خاله فهیمه گفت بیاد خونه ما هوا سرده مریض میشید. خاله فهیمه اصرار میکرد که بیام خونشون چون هوا خیلی سرد بود نگران بود که مریض بشیم . بعد از اینکه رفتیم خونه ریحانه سادات و کلی باهم خوش گذروندیم دیگه قرار شد که بریم خونه خودمون ؛ ریحانه سادات بهم گفت : نه ، بمون خیلی زود داری میری ؛ بغلم کرد و گفت دلم برات تنگ میشه بوسم کرد و با هم خداحافظی کردیم .
وبعد سه تایی هم دیگرو بغل کردیم .
ولی نمیدونستم اون آخرین بغله
نمیدونستم اون آخرین بوس ریحانه ساداته
نمیدونستم اون آخرین باریه که میبینمش
نمیدونستم اون آخرین باریه که اکیپ سه نفرمون پیش همه...❤️🩹
خـواهــران بهشتـے🦋
آخرین خاطره ی اکیپ سه تاییمون : ظهر حدود ساعت سه نیم ریحانه سادات با من تماس گرفت . مثل همیشه از حر
آخرین {خاطره} اکیپ سه نفرمون :
دخترااا
هرکی خوابی از ریحان سادات و خانواده ی بهشتی شون دیده ؛بیاد پیوی ...
ایشالا با این خواب ها کار داریم✨🌱
@Majnon_Alroghayeh
@ramilat
فاطمه سادات قشنگم؛
همیشه برای سید علی عین یک مادر بود
فاطمه جانم خیلی بخشنده بود ،وقتی میفهمید کسی تولدشه ؛از وسایل نو خودش هدیه میداد به بقیه
فاطمه علاقه خیلی زیادی به حضرت فاطمه داشت ،خیلی برای حضرت فاطمه شعر مینوشت و میومد برای مسجدمون میخوند
فاطمه هم مثل ریحانه خیلی اجتماعی بود تو شهرک
ولی نگاه حضرت زهرا همیشه بهش بود و همیشه عین اسمش "فاطمه " گمنام بود؛چه قبل از شهادت چه بعد از شهادت....
اینم لطف حضرت زهرا هست به فاطمه ی قشنگم🌱...
12.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📣 توزیع بستههای نان بین مردم جنگزده و مقاوم ساکن اردوگاه "الحياة" غزه
🗓 جمعه ۱۰ مرداد ۱۴۰۴
🔹 پویش ایران همدل ادامه دارد و مردم از طریق زیر میتوانند به مردم مظلوم غزه کمک کنند:
شماره کارت:
6037998200000007شماره شبا:
Ir320210000001000160000526کد دستوری: #14* پرداخت مستقیم در KHAMENEI.IR ❤️ #دایما_حدکن | #همیشه_کنارتونیم 🖥 irane-hamdel.khamenei.ir
خـواهــران بهشتـے🦋
📣 توزیع بستههای نان بین مردم جنگزده و مقاوم ساکن اردوگاه "الحياة" غزه 🗓 جمعه ۱۰ مرداد ۱۴۰۴ 🔹 پو
به نیت ریحانه سادات و خانواده بهشتی کمک کنیم به غزه ؟
مطمئنم اگر خاله فهیمه و ریحانه سادات بودن کمک میکردن ✨🌱