eitaa logo
خـواهــران بهشتـے🦋
7.7هزار دنبال‌کننده
229 عکس
67 ویدیو
1 فایل
♡بِـــسمِ رَب اَلشـُـهَدا وَ صِدیقیــن....♡ خاطـراتـے از جنسـ بـهـشتـ... خاطـراتـے مُنتَهی بــہ شــهادتـ... و خاطـراتـے مُنتَهی بــہ بهشـتـ... کپی؟خیر خاطراتمون با ارزشه ‌‌‌... اگه سوالی درباره ی ریحانه سادات داشتید👇 https://daigo.ir/secret/41530507702
مشاهده در ایتا
دانلود
خـواهــران بهشتـے🦋
الان من باید اینو برای کی بفرستم هاا😭 خدا تو خودت از پست بر اومد بهم صبر دادی بعد از اینم بهم صبر بد
دیشب رفته بودم سره مزارش اصلا باورم نمیشد اونی که زیر اون همه خاک خوابیده ریحانه سادات همون دختر خوشگلی که همیشه رو چادرش حساس بود حالا چادرش شده یک مشت خاک و سنگ و کفن اخخ امان از اون کفن میگم کفن و یاد بی کفنان میوفتم رقیه (س) هم بی کفن بود نه؟ او هم چادر کوچکش شد کفنش نه اخه میدونید میگن دخترا بابایی اند دیگر مگه نه؟ او هم در کنار پدرش ، مادرش، برادر کوچکش، خواهر ، مادر بزرگ ، پدر بزرگش ارام گرفته است خوابی ابدی و پر از ارامش همان کلیپ را برایش پخش کردم و نشانش دادم انگار اشک هایم دست خودم نبود دوست داشتم گریه نکنم چون میدونستم ریحانه سادات روی دوستانش حساس است ،غیرت دارد دوست نداشتم او را ناراحت کنم اما اما چه کنم که دست خودم نبود همه میومدن از من سوال میپرسیدند اما انگار من در جهان دیگری بودم ریحانه سادات ، فاطمه سادات مگه نمیگن دوستا همیشه رو قولشون هستند شما هم رو قولتون بمونید و مرا به ارزویم برسانید... شاید یک دوست ......
اولین روز آشناییمون رو هیچ وقت یادم نمیره..... وارد کلاس چهارم شدم ؛ توی لیست حضور و غیاب دو شاگرد جدید بود یعنی من و ریحانه سادات ، معلم گفت امسال دو شاگرد جدید داریم نازنین و ریحانه سادات . آشناییمون از همون جا شروع شد. توی اون موقع منو و ریحانه خیلی با هم صمیمی شدیم ؛ یادم که یه روز ازم آدرس خونمون رو پرسید و بعد از جواب من گفت چه جالب ما با هم همسایه هم هستیم بیا از این به بعد با هم بریم خونه.. زنگ که خورد ریحانه سادات دستمو گرفتو با هم رفتیم خونه. وسط راه ریحانه وایساد.. بهش گفتم : چی شد!! گفتش : تو همینجا بمون من الان برمی‌گردم. ریحانه رفت توی مغازه و وقتی برگشت دیدم توی دستش برچسب های رنگی ؛ یکیشو بهم داد و گفت واسه تو خریدم، منم خیلی خوشحال شدم ولی انتظار همچین چیزیو نداشتم. وقتی هم که رسیدیم خونه من سریع رفتم به مامانم گفتم : امروز با ریحانه سادات برگشتم برام برچسب رنگی هم خرید... دیگه از اون روز فهمیدم من دیگه تنها نیستم یه رفیق واقعی پیدا کردم ، فهمیدم اونم مثل من شاگرد جدیده مثل من تازه وارد این ساختمون شده.. متوجه شدم که یه رفیق واقعی دارم .حتی ریحانه سادات هم بهم میگفت :«از بار اولی که دیدمت مطمئن بودم جز بهترین دوستام هستی» و رفاقتمون از همونجا ادامه پیدا کرد و حتی الان هم رفاقتمون سر جاش هست ❤️
نِگار‌دوستِ‌صَمیمیه‌فاطِمه‌‌سادات‌بوده‌. نِگارِ‌عَزیزم‌میخواد‌تویِ‌این‌راهِ‌زیبا‌بِهِمون‌کُمَک‌کُنه‌تا‌بِتونیم‌بیشتَر‌از‌فاطِمه‌ساداتِ‌قَشنگِمون‌فَعالیت‌کنیم.‌ امیدوارم‌هَمِگی‌بِتونیم‌این‌مَسئولیت‌ رو‌به‌نَحو‌احسنَت‌انجام‌بدیم.❤️‍🩹 لطفا ی صلوات برای خانواده ی عزیز ساداتی بفرستید.
پای‌هـر‌چـیزی‌کـه‌درســـته‌بمونـید حـتـی‌اگـه‌تنــها‌موندید
هدایت شده از خط گرافی 𓂆
. ریحانه سادات ساداتی ارمکی @khat_graphy71
هدایت شده از ♡ Fairy Tales ♡🇮🇷
_اینا که خیلی داغون شده چرا نمیندازیشون دور؟؟ +چون اولین خاطرات من و اسرا با اینا شکل گرفت🥲💕
هدایت شده از ♡ Fairy Tales ♡🇮🇷
۱_سلام نه برای ما تازه امروز تموم شد🥲 از هندسه و فیزیک خوشم نمیاد 😕 ۲-وای ممنونننن😍💗 ۳-هرکسی جای خودش😊 ولی خب اونموقع که (کلاس چهارم بودم) هیچکدوم از دوستام حتی منو نمیشناختن ،اسرا اومد و اولین دوست واقعی و موندگار من شد🙂
هنوز خیلی بچه بودم تابستونِ کلاس سوم بود ریحانه اینا داشتن اسباب کشی میکردن بیان شهرک ،ریحانه هرروز تنها میومد پارک و جوجه هاشو میورد ،اون موقع تو شهرک کسی تو اون سن و سال چادر سر نمیکرد ؛ اولین بار که دیدیمش جذب چادرش شدم،چادری های زیادی دیده بودم ولی کسی اینقدر به چادرش عشق داشته باشه عجیب بود ؛ منم بدون اینکه بشناسمش میرفتم پیشش ، همه ی شوقم شده بود حالا که چادر سر کردم مثل ریحانه به چادر عشق بورزم ،اونم میگفت خوشحالم ازینکه چادری شدی :)))) البته من تنها آدمی نبودم که تحت تاثیر ریحان قرار گرفتم خیلیا بودن خیلیاااااا پ.ن:ریحانه خیلی هارو به راه درست و اصلی برگردوند خیلی هااااا! اونم نه با زور طوری که خودشون میخواستن ..... •○●°°°•●○° انگار از همون اول معلوم بود قراره صمیمی ترین دوستم بشه:)))) یه جایی خوندم که نوشته بود ،صمیمی ترین دوستا اولین بار که همو میبینن با هم دعوا دارن .... راست میگف🙃 منو ریحانه سادات اولین روزی که همو دیدیم به خاطر دعوای فاطمه سادات و یکی از بچه های پارک با هم بحث میکردیم ،همونجا وسط دعوا زدیم زیر خنده ،از همون روز تصمیم گرفتیم باهم دوست بشیم ؛ دوستای صمیمی دوستای واقعیِ واقعیِ تا ابد.... من شدم اولین دوست شهرک و از صمیمی ترین دوست ریحان.... اونم شد واقعی ترین و صمیمی ترین رفیق من
هَم‌ما‌وَ‌هَم‌شُما‌خِیلی‌دِلِمون‌میخواست‌عَلاوه‌بَر‌رِیحانه‌یِ‌عَزیزَم،از‌خواهَر‌مِهرَبونِش،فاطِمه‌هَم‌فَعالیَت‌کُنیم. از‌اونجایی‌که‌ما‌اطلاعات‌کافی‌نداشتیم‌از‌چَندتا‌از‌دوستانِ‌فاطِمه‌سادات‌کُمَک‌خواستیم‌تا‌توی‌این‌راهِ‌پُر‌پیچُ‌خَم‌ کُمَکِمون‌کُنَن. پَس‌از‌این‌به‌بَعد‌قَراره‌از‌فاطِمه‌هَم‌فَعالیت‌کُنیم‌؛به‌هَمین‌دَلیل‌اِسم‌کانال‌به «خواهران بهشتی» تَغییر‌کَرد.
https://eitaa.com/FairyTales1/4188 عیدی هایی که کلی واسش ذوق داشتی🥲 کلی فکر کردی چی بخری... ولی؛ ولی خودت بهم ندادی🥺 خودت نبودی که بغلت کنم و بوست کنم... خودت با اون دستای قشنگت اینو بهم ندادی.😭 ولی مادربزرگ مهربونت داد🥲 بجای تو ایشونو بغل کردم... دستاشونو گرفتم و اروم شدم... دلم برات تنگ شده رفیق مهربونم🖤 عیدغدیر ، سال دیگه ، سرمزارت بهت تبریک میگم🥺 ‌ ‌یِ‌ دِلتَنگ با داغِ عَزیز : رامیلا
روز بیست‌ و‌ پنجم‌ ذی‌القعده‌ امسال‌ افتاده‌ بود روز جمعه . فاطمه‌ و سید علی‌ اومده‌ بودن‌ خونه‌ی‌ ما که‌ با من‌ و امیرعلی ( برادرم ) با هم بازی کنیم . سرگرم‌ بازی‌ بودیم‌ که‌ موقع‌ ناهار‌ شد .‌ سفره‌ که‌ انداختیم‌ فاطمه‌ گفت‌ خاله‌ ما دیگه‌ بریم‌ خونه‌ مون . مامانم‌ گفت‌ نه‌ ناهار بخورین‌ بعد‌ برین ! قبول‌ نمی‌کرد مامانم‌ بهش‌ گفت‌ که‌ فاطمه‌ جان‌ اگه‌ نمونید ناراحت‌ می‌شم ! هم‌ بوی‌ غذا‌ پیچیده‌ هم‌ سفره‌ پهنِ ؛ خودم‌ از مامانت‌ اجازه‌ می‌گیرم . هی‌ من‌ و‌ من‌ کرد ؛ مامانم‌ گفت‌ به‌ خاطر سیدعلی‌ گناه‌ داره‌ بوی‌ غذا پیچیده‌ دلِش‌ می‌خواد ! گفت‌ باشه . اومدن‌ نشستن‌ سرسفره‌ فاطمه‌ گفت‌ خاله‌ برای‌ من‌ غذا نکشید لطفا ؛ ولی‌ به‌ سید علی‌ می‌دم ! مامانم‌ گفت‌ چرا ؟ این‌ غذا رو دوست‌ نداری ؟ گفت‌ نه ... ، آخه‌ من‌ روزه‌م مامانم‌ گفت‌ الان ؟! روزه‌ی‌ چه‌ وقتی ؟ ( روز‌ دوم‌ خرداد بود هوا هم‌ خیلی‌ گرم‌ بود ... ) گفت‌ خاله‌ امروز‌ روز " دحوالارض " یکی‌ از‌ چهار روز سالِ‌ که‌ روزه‌ گرفتن‌ تو این‌ روز‌ امتیاز خاصی‌ داره‌ و خدا‌ همه‌ی‌ گناهانِ‌ت‌ رو می‌بخشه ! مامانم‌ گفت‌ عزیزدلم‌ تو‌ تازه‌ یک‌سالِ‌ که‌ به‌ سن‌ تکلیف‌ رسیدی‌ مگه‌ گناهی‌ هم داری ؟ به‌ این‌ خانومی‌ و مهربونی ؟ خاله‌ جان‌ هوا گرمه‌ هنوز تااذان‌ خیلی‌ مونده نمیتونی‌ طاقت‌ بیاری ... ! گفت‌ نه‌ خاله‌ گشنم‌ نیست‌ ولی‌ رنگ‌ و رخسار صورتِ‌ش‌ چیز دیگه‌ای‌ می‌گفت . مامانم‌ دید‌ فاطمه‌ مصممِ‌ ادامه‌ نداد . مامانم‌ پرسید‌ مامانت‌ اینا هم‌ روزه‌ن ؟ فاطمه‌ گفت‌ نه‌ مامانم‌ و بابام‌ نگرفتن‌ ریحانه‌ هم‌ امتحان‌ داره ! مامانم‌ فاطمه‌ رو‌ بغل‌ کرد و بوسید و‌ بهش‌ گفت‌‌ آفرین‌ به‌ این‌اراده‌ و ایمان‌ دختر قشنگم ؛ قبولِ‌ت باشه ! ما رو هم‌ دعاکن‌ دم‌افطار ... مثل‌ یک‌ مادر غذای‌ سیدعلی‌ رو داد‌ و سیرش‌ کرد و دوباره‌ رفتن‌سربازی‌ شون . فاطمه‌ سنِ‌ش‌‌ کم‌بود اما روح‌ بزرگی‌ داشت ... از خود گذشتگی‌ و مهربونی‌‌ و صبوریِ بی‌نظیری داشت ! وقتی‌ خونه‌ی‌ ما‌بودن‌ طوری‌‌ برای‌ سیدعلی‌ مادری‌ می‌کرد از یِ‌ مادر بهتر ... ! زبون‌ بچه‌ها‌ رو خوب‌ می‌فهمید ؛ امیر علی‌ رو هم‌ بیشتر‌‌ مواقع‌ که‌ لجبازی‌ می‌کرد با شِگِردهای‌ خودش‌ آروم‌ می‌کرد ... ! -
هدایت شده از أَسراء³¹³
_