eitaa logo
خـواهــران بهشتـے🦋
7.7هزار دنبال‌کننده
231 عکس
68 ویدیو
1 فایل
♡بِـــسمِ رَب اَلشـُـهَدا وَ صِدیقیــن....♡ خاطـراتـے از جنسـ بـهـشتـ... خاطـراتـے مُنتَهی بــہ شــهادتـ... و خاطـراتـے مُنتَهی بــہ بهشـتـ... کپی؟خیر خاطراتمون با ارزشه ‌‌‌... اگه سوالی درباره ی ریحانه سادات داشتید👇 https://daigo.ir/secret/41530507702
مشاهده در ایتا
دانلود
ریحانه ساداتم، دختری پرشور و فعال بود. خاطرم هست که پیوسته برای حضور پررنگ در مراسم‌ها، کلاس‌ها و فعالیت‌های متنوع، با اشتیاق دنبالم میومد تا همراه و همگامش باشم. به‌عنوان مثال، در ایام سوگواری محرم پارسال، هر روز با آمادگی کامل دنبالمون میومد تا به مجالس روضه بریم و همدلانه عزاداری کنیم. یا مثلاً، در محافل قرآنی و حلقه‌های معرفتی که با گفتگوهای گروهی و پربار همراه بود، با علاقه شرکت می‌کردیم. اوقات فراغت و مکان‌های تفریحی-فرهنگی نیز از قلم نمی‌افتاد؛ مانند باغ کتاب که یکی از مقاصد محبوب ریحانه بود و لحظات خوشی را در آنجا سپری کردیم. همچنین، کارگاه‌های آموزشی که به یادگیری و کسب مهارت کمک می‌کردند نیز از برنامه‌های مشترک ما بود. در مجموع، این روحیه فعال و پویا، ریحانه را به شخصیتی بسیار اجتماعی تبدیل کرده بود که این خود یکی از بارزترین و ستودنی‌ترین ویژگی‌های ریحانه سادات بود.
با اجازه مادر سادات رخت عزای پسرش را نه از جان بلکه از تن در می‌آوریم و می‌گوییم ای حسین داغ تو تا ابد در سینه ما خواهد ماند... ❤️‍🩹 حلولِ ماهِ ربیع الاول رو به همه ی شما عاشقان شهدا تبریک میگم🌻✨
سوال اکثریتتون این بود که ریحانه سادات خانومم چه کتاب هایی رو میخوند قراره که دونه دونه کتاب هایی رو که توی کانالش گذاشته بود رو بهتون معرفی کنم
هدایت شده از ♡ Fairy Tales ♡🇮🇷
📚📚📚و بلاخره 《معرفی کتاب》📚📚📚 این کتاب راجب فضه است 🙃 این ته کتاب تاریخی ،راجب معصومینه بعضی وقتا نویسنده یجوری داستان رو به قلم در میاره که انگار داری فیلم یا سریال میبینی 💛🧡 ولی این رمان انگار توشی (درون اون واقعه ای) وقتی میخونی از ته قلبت فضه و حس حالشو درک میکنی 💗💗 °•°مریم بانوی خودش بود و با پدرش تو خونه ی خودش زندگی می کرد ولی...... °•° کسی اگه کتاب خونده نظرشو بگه👇👇 https://harfeto.timefriend.net/17031420950763 ♡کتاب همون چیزیه که مارو به سمت افسانه های واقعی و زندگی افسانه ای تر هل میده♡ پ ن: تو قطار هم کتاب میخونم(با وجود اینترنت رایگان😁)😌😌
یادش بخیر اعتکاف پارسال، پارسال دی ماه بود که نزدیک های اعتکاف بود ۲ و ۳ روز مونده بود اعتکاف .که من زنگ زدم به فاطمه سادات گفتم فاطمه میای اعتکاف گفت آره بعد گفتش که تو بیا خونمون که من ساکمو حاضر کنم گفتم باشه بعد ما رفتیم خونشون که فاطمه ساکش و حاضر کنه که فاطمه گفتش که من چمدان، میارم که مامان فاطمه سادات گفت که فاطمه نه شاید یکی پول نداشته باشه بخره یک کیف ساده ببر که فاطمه سادات قبول کرد. که بعد ساعت ۱۰ شب شد که من رفتم خونمون که فردا من رفتم ساکمو حاضر کردم که اون شب شب اول اعتکاف بود که ساعت ۹ شب بود که زنگ زدم به فاطمه سادات و نگار گفتم بچه ها بیاین بریم که ما رفتیم و مسجد و من و فاطمه سادات و نگار کلی بازی کردیم و خوابیدیم که جای خواب ما خیلی کم بود که فاطمه سادات گفت اشکال نداره یک شب تحمل کن گفتم باش بعد ما خوابیدیم نزدیک نماز صبح شد فاطمه من و بیدار کرد گفت پاشو نماز امام جواد بخونیم که ما پاشیدم نماز امام جواد خوندیم و سحری کردیم،و نمازمون خوندیم خوابیدیم که صبح شد مامان فاطمه سادات اومد می گفت که شما کل خاطراتتان را بنویسید بزرگ میشین یاد اعتکاف میوفتین. سید علی اونجا کلی بازی کرد ، که برای درباره اعتکاف تحقیق کردن بعد، فاطمه سادات گفت من خیلی گرسنمه بعد گفتم یکم صبر کن بعد دیدم فاطمه سادات افتاد گریه گفتم فاطمه چی شده هرچی می گفتم هیچی نمی گفت که آخرش گفت مامان بزرگم افتاده کمرش شکسته منم خیلی ناراحتم بعد دیدم کلی گریه کرد بعد ما خوابیدیم که نزدیک افطار بود داشتن افطاری می داختن که ما نشستیم که مامان و آبجی کوچک من اومدن که فاطمه اومد مامان من و بقل کرد و گفت سلام خاله سلام ریحانه دیدم فاطمه رفت دیدم رفت دوغ و غذا ی خودش و آورده من کلی گفتم چرا اوردی خودت چی گفت اول بچه و کوچکتر و بعد بزرگتر. بعد دیدم فاطمه نشسته داره خاطره می نویسه گفتم فاطمه سادات چی می نویسی دیدم داره می نویسه خدا یا اجر شهید شدن ما را بده.بعد من گفتم فاطمه چی میگی گفت شهید شدن خیلی خوبه بیا با هم شهید بشیم. بعد ما دو تا نشستیم و کلی گریه کردیم. فاطمه سادات ساداتی
https://eitaa.com/FairyTales1/4281 عضو هستید دیگه؟🌱✨
دوستان! خیلی ها پیام میدن میگن که تو ی کانال ریحانه فعالیت نشه! اولا اینکه ،خانواده ریحانه سادات صلاح دونستن که این کانال ادامه داشته باشه دوما که اصلا نگران نباشید مطالب قبلی به هیچ عنوان دست نمیخوره ! سوما ،ممنون میشم انرژی مثبت باشین و حمایت کنین✨🌱 خیلی ممنونم از همتون یا علی مدد
بالاخره ۸خرداد شد... منو کوثر با ذوق و شوق قبل از اینکه ریحانه از مدرسه بیاد خونه ،رفتیم خونه ریحانه سادات پیش سید علی و فاطمه سادات، خیلی ذوق داشتیم قرار بود ریحانه رو سوپرایز کنیم ،سید علی میرفت جلوی پنجره که اگر ریحانه اومد به ما خبر بده... فاطمه داشت رو کیک شمع میزاشت.... من و کوثر تزئینات رو انجام دادیم بادکنک ها یه طرف کادوها یک طرف سید علی همش به هممون تذکر میداد با لحن شیرین و بچه گونه میگف:هیس الان ریحانه میاد گوشی دستمون بود برای فیلمبرداری یه دفعه زنگ در خورد هممون هیجان داشتیم ،در رو باز کردیم ریحانه خیلی ذوق کرد خیلی خوشحال شد همش میگف بچه ها اصلا فکرشو نمیکردم وایی هممون خیلی خوشحال بودیم انتظار داشتیم ریحانه بره لباس هاشو دربیاره یا بیاد کادوهاشو باز کنه یا مثلا کیکش رو قاچ کنه ولی نه.... گفت بچه ها اذان و گفتن من برم وضو بگیرم باید بریم نماز این شد که هممون رفتیم نماز اونروز خیلی روز خوبی بود خیلی .... چون ریحانه خوشحال بود
ریحانه سادات قشنگم… نامی که با خودش، دنیایی از وفاداری و مهربانی رو به همراه داره. در وادی رفاقت، او هرگز کم نگذاشت، بلکه دریچه‌ای بود به روی سخاوت بی‌حد و حصر. وقتی گرد و غبار نبود رفیقی بر پا می‌شد، او سپر بود و حامی، با تمام وجود از حریم دوستی دفاع می‌کرد. در پیچ و خم‌های زندگی، هر جا گرهی می‌افتاد، دستان پرمهرش اولین دستان یاری‌رسان بود. با هم، مشکلات را یکی‌یکی از سر راه برمی‌داشتیم و او، چراغ راهی بود در تاریک‌ترین لحظات. وقتی ناامیدی سایه می‌انداخت، کلامش همچون اکسیر، جانی دوباره می‌بخشید و روحیه‌ای سرشار از نشاط و امید در دل می‌کاشت. ریحانه سادات، تجسم بخشندگی بود در رفاقت. دستانش همواره گشاده، نه برای خویش، بلکه برای دل رفیقانش. فکرش همیشه مشغول آرامش و خوشبختی ما بود. و چقدر زیباست این بخش از وجودش که همیشه تشنه‌ی تجربه‌های نو بود؛ شور و هیجانی که ما را به کشف افق‌های جدید فرا می‌خواند.
هدایت شده از أَسراء³¹³
اون روز با اسرا حرف میزدم .. می‌گفت با ریحانه سادات یه عالمه از آهنگای علی قلیچ رو گوش می‌دادیم و می‌خوندیم.. چند روز بعد که داشتم آهنگ [هرجا‌نبودی]‌ رو گوش میدادم با خودم گفتم وقتی ریحانه این آهنگ رو شنید به این فکر کرد که شاید یه روز حال رفیقاش مثل [هرجا‌نبودی]‌ بشه ؟! اسرا .. نازنین .. رامیلا .. همه رفقاش که باهاشون حرف زدم حال همشون خیلی وقتا حالا که ریحانه نیست هر جا نبودی میشه .. پ.ن : زندگی خیلی عجیبه ، نه ؟!