ایام ولادت ها بود؛دقیق یادم نمیاد چه ولادتی بود...ولی مسجد برنامه داشت .
ریحانه سادات اومد دنبالم تا حاضر شم ...
با هم راه افتادیم و رفتیم مقبره شهدا..
اونجا کلی از بچه کوچولو ها جمع شده بودن.
منو ریحانه سادات هم عاشق بچه کوچولو ها بودیم به خاطر همین همیشه بچه ها ما رو میشناختن و بدو بدو میان بغلمون
اونروز هم مثل روزای دیگه تا به مقبره رسیدیم بچه ها بدو بدو اومدن بغلمون ،قشنگ یادمه یه دختر بچه ای بود ،حدودا یک سالش بود به من گفت بغلم کن من بغلش کردم و قربون صدقش رفتم و بعد گزاشتمش زمین که بره بازی کنه🥹
یه دفه ریحانه سادات با صدای بلند و با ذوووق زیاد گفت اسرررررا "دار الفرح "میبینمت 🥹😍
گفتم چی ،کجا
گفت یکی از مکان های بهشته
بعدش گفتم آره بیا قول بدیم همو بهشت ببینیم ...
چه روزای قشنگی بود ... چقدر خوش میگذشت با ریحانه سادات، طوری بود که من هیچوقت بدون ریحانه جایی نمیرفتم، هیچوقت همیشه باهم بودیم همیشه، کاش میشد منم میرفتم پیشش ،اونجا هم پیش هم بودیم
این قضیه خیلی ذهنم رو درگیر کرد بعد از شهادت ریحانه تا همین الان که رفتم سرچ کردم ببینم دقیقا قضیه ش چیه
دیدم نوشته بود:...
حضرت رسول (ص) فرمودند: خانه ای در بهشت که به آن دار الفرح (خانه ی شادی)میگویند و جز کسی که کودکان را شاد کرده باشد وارد آن نمیگردد.
ریحانه سادات کاش میشد ما همو اونجا ببینیم
ریحانه جونم شفاعتمو بکن اون دنیا...
منم بیام پیشت🫂
ریحانه ی من…. 💔
بازم صدامو میشنوی؟ میدونم که میشنوی. آخه خودت اومدی تو خوابم، همون چند شب پیش. یادت میاد؟ بهت گفتم: «اگه صدات کنم، میای پیشم؟» گفتی: «آره…»
حالا ببین… نگاه کن به دلم. ببین چطور بدون تو خونه. نازنین بدون تو داغون شده...😞 ببین دلم چطور از غصه داره میترکه. چقدر دلم تنگته… چقدر این روزا سخت میگذره. هر لحظه انگار یه تیکه از قلبم کنده میشه.
ریحانه جونم...🫂❤️
دست همه ی ما رو بگیر..✨
روز تولدم بود تولد ده سالگیم کم کم نزدیکای اذان مغرب بود که بقیه ی دوستام رفتن و دوست صمیمی هام موندن داشتیم بازی میکردیم با بچه ها که یهو اذان مغرب رو دادن فاطمه سادات بلافاصله رفت و وضو گرفت و آماده ی نماز شد گفت : نگار بیا بریم نماز بخونیم .گفتم: فاطمه سادات بیا بازی کنیم و بعد میریم نماز میخونیم فاطمه سادات گفت :نه ! نماز اول وقت مهم تره .رفت از مادرم یک چادر و مهر گرفت و رفت داخل اتاق و برای این که حواسش پرت نشه در هم بست و نمازش را خوند و بعد اومد با ما بازی کرد. فاطمه سادات جونم نماز اول وقت خیلی براش مهم بود حتی در بد ترین شرایط هم نماز رو اول وقت میخوند ---- نگار -----
سلام خواهر عزیزتر از جانم.
با تمام وجودم و دلتنگی فراوانی که دارم و با چشمان گریانم برایت مینویسم.
تو خواهر من بودی خواهری مهربان و دلسوز که مانندد فرزندان خود برایم نگران بودی..
تو قبل از شهادتتت خواهر من بودی.بهم زنگ میزدی و خبرم میگرفتی..اخرین روزی که اومدی خونه ی من و ساک دستی خودت و گذاشتی .از بالای پنجره گفتم رباب جانم ساکت جا مونده و گفتی برای خودته...و این اخرین وصف از بخشندگی و دستان پرمحبت دنیاییت بود 😔
ولی رفتی و روزی رسید که شنیدم خانه ات ویران شد و پر کشیدی ...روزی که دیگه دستانم بهت نرسید..
دیگه مالک پیکرت هم نشدم...
و فقط از دور رفتنت رو مشاهده کردم و گریستم...
وافسوس که
حتی زمانی هم به من اختصاص پیدا نکرد تا مانند بقیه خانواده شهدا ساعتی در اختیارت باشم و لمست کنم....
و من فقط شاهد دور شدنت شدم..😔
ولی از خدا و از خودت میخوام روح پاک و زیبایت را از من دریغ نکنی...
دوست دارم..و با خاطراتت نفس میکشم عزیزم..
خـواهــران بهشتـے🦋
سلام خواهر عزیزتر از جانم. با تمام وجودم و دلتنگی فراوانی که دارم و با چشمان گریانم برایت مینویسم. ت
[دلنوشته ای از خواهر شهیده ربابه عزیزی🌱 ✨
15.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
روزها میگذرد..
روزهای زیادی از جنگ میگذرد !
روزهایی که باب شهادت باز شده بود
عجب بچه زرنگهایی بودند آنها که رفتند
و چه عظیم حسرتی
بر دل ما جاماندگان است..
ما شدید به دعای شما
بچه زرنگها دل بسته ایم ،
اسم ما را هم ببرید پیش سیدالشهدا : )
ـ به امید دیدار در کنار محبوبان
جمعه ها دلگیر نیست....
شاید دلمان گیر کسی است که نیست
🌻🍂😭
[#شب_جمعه]
سامانه ختم قرآن گروهی | ختم قرآن برای خانواده بهشتی
https://taalei-edu.ir/quran/k358
سال ۱۴۰۲ بود اون روز مادر فاطمه رفته بود نمایشگاه لوازم تحریر. فاطمه خونه تنها بود اومد در خونمون و گفت نگار بیا خونمون من تنها هستم گفتم :باش. رفتم و چند ساعت بعد وقتی داشتیم بازی میکردیم فاطمه حواسش نبود و یکی از اسباب بازی هایش خورد تو سرم گفت: ببخشید ببخشید حواسم نبود ! منم چون سرم درد گرفت رفتم خونه بعد وقتی مادر فاطمه برگشت فاطمه به من پیام داده بود و عکس دفتر های خوشگل برام فرستاده بود و گفت : نگار این هارو مادرم از نمایشگاه خریده هر کدوم رو دوست داری بهم بگو تا بدمش به تو منم خیلی خوشحال شدم و یکی از دفتر هارو انتخاب کردم و با اینکه خیلی دفتر قشنگی بود اما فاطمه خیلی راحت اون رو به من بخشید و برای جبران کارش هر بهایی رو میداد تا بقیه از دستش دلخور نباشند ----- دلنوشته نگار -----
۳۰ شهریوره ،،، دو روز دیگه باید بریم مدرسه ، اما....
اما این مدرسه دیگه شبیه پارسال نیست ،، دیگه شبیه سالای قبل نیست که بخاطر دوستات بری و همشونو بغل کنی و بخندی....
امسال خیلیا نیستن ،،، نه ! از مدرسه نرفتانا ،، ولی ما دیگه نمیبینمشون ، دیگه بغلشون نمیکنیم ، دیگه نمیخندیم
پارسال که رفته بودم مدرسه ی جدید وقتی سال بالایی هارو میدیدم با خودم میگفتم : یعنی منم از این دوستا پیدا میکنم؟!
اره ،، من پیدا کردم ، خیلی بهتر و مهربونتر از اونا
ولی دیگه ندارمشون
دیگه نمیتونم مثل گذشته بغلشون کنم ، دیگه وقتی از در میام تو منتظر ریحانه نمیمونم تا با دستای باز بیاد و من پرم بغلش :)) 😂بچه ها میگفتن انگار چندساله همو ندیدید...
امسال باید کنار صندلیه خالیه ریحانه درس بخونیم ، باید با اون صدایی که گوشه ی ذهنم میگه دوستت دیگه پیشت نیست درس بخونم!:) دیگه زنگ تفریحا با ریحانه نمیریم تو حیاط و حرف بزنیم ،، دیگه کسی نیست که باهاش شوخی کنیم و بخندیم ، دیگه کسی نیست که من ۸ خرداد براش کادو بخرم و برم مدرسه تا اونو بهش بدم🙃
نه تنها ریحانه ،، توی این جنگ ۱۲ روزه خیلیا رو از دیگه نداریم ،، از ریحانه و فاطمه سادات و سیدعلی کوچولو گرفته تا آدمای دیگه...
ولی من مطمعنم که میان ،، یک مهر میان پیش دوستاشون ، روی صندلیاشون میشینن و به دوستاشون نگاه میکنن 🥲
ما منتظرتونیم ... ؛)
ـرامیلا