ریحانه ی من…. 💔
بازم صدامو میشنوی؟ میدونم که میشنوی. آخه خودت اومدی تو خوابم، همون چند شب پیش. یادت میاد؟ بهت گفتم: «اگه صدات کنم، میای پیشم؟» گفتی: «آره…»
حالا ببین… نگاه کن به دلم. ببین چطور بدون تو خونه. نازنین بدون تو داغون شده...😞 ببین دلم چطور از غصه داره میترکه. چقدر دلم تنگته… چقدر این روزا سخت میگذره. هر لحظه انگار یه تیکه از قلبم کنده میشه.
ریحانه جونم...🫂❤️
دست همه ی ما رو بگیر..✨
روز تولدم بود تولد ده سالگیم کم کم نزدیکای اذان مغرب بود که بقیه ی دوستام رفتن و دوست صمیمی هام موندن داشتیم بازی میکردیم با بچه ها که یهو اذان مغرب رو دادن فاطمه سادات بلافاصله رفت و وضو گرفت و آماده ی نماز شد گفت : نگار بیا بریم نماز بخونیم .گفتم: فاطمه سادات بیا بازی کنیم و بعد میریم نماز میخونیم فاطمه سادات گفت :نه ! نماز اول وقت مهم تره .رفت از مادرم یک چادر و مهر گرفت و رفت داخل اتاق و برای این که حواسش پرت نشه در هم بست و نمازش را خوند و بعد اومد با ما بازی کرد. فاطمه سادات جونم نماز اول وقت خیلی براش مهم بود حتی در بد ترین شرایط هم نماز رو اول وقت میخوند ---- نگار -----
سلام خواهر عزیزتر از جانم.
با تمام وجودم و دلتنگی فراوانی که دارم و با چشمان گریانم برایت مینویسم.
تو خواهر من بودی خواهری مهربان و دلسوز که مانندد فرزندان خود برایم نگران بودی..
تو قبل از شهادتتت خواهر من بودی.بهم زنگ میزدی و خبرم میگرفتی..اخرین روزی که اومدی خونه ی من و ساک دستی خودت و گذاشتی .از بالای پنجره گفتم رباب جانم ساکت جا مونده و گفتی برای خودته...و این اخرین وصف از بخشندگی و دستان پرمحبت دنیاییت بود 😔
ولی رفتی و روزی رسید که شنیدم خانه ات ویران شد و پر کشیدی ...روزی که دیگه دستانم بهت نرسید..
دیگه مالک پیکرت هم نشدم...
و فقط از دور رفتنت رو مشاهده کردم و گریستم...
وافسوس که
حتی زمانی هم به من اختصاص پیدا نکرد تا مانند بقیه خانواده شهدا ساعتی در اختیارت باشم و لمست کنم....
و من فقط شاهد دور شدنت شدم..😔
ولی از خدا و از خودت میخوام روح پاک و زیبایت را از من دریغ نکنی...
دوست دارم..و با خاطراتت نفس میکشم عزیزم..
خـواهــران بهشتـے🦋
سلام خواهر عزیزتر از جانم. با تمام وجودم و دلتنگی فراوانی که دارم و با چشمان گریانم برایت مینویسم. ت
[دلنوشته ای از خواهر شهیده ربابه عزیزی🌱 ✨
15.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
روزها میگذرد..
روزهای زیادی از جنگ میگذرد !
روزهایی که باب شهادت باز شده بود
عجب بچه زرنگهایی بودند آنها که رفتند
و چه عظیم حسرتی
بر دل ما جاماندگان است..
ما شدید به دعای شما
بچه زرنگها دل بسته ایم ،
اسم ما را هم ببرید پیش سیدالشهدا : )
ـ به امید دیدار در کنار محبوبان
جمعه ها دلگیر نیست....
شاید دلمان گیر کسی است که نیست
🌻🍂😭
[#شب_جمعه]
سامانه ختم قرآن گروهی | ختم قرآن برای خانواده بهشتی
https://taalei-edu.ir/quran/k358
سال ۱۴۰۲ بود اون روز مادر فاطمه رفته بود نمایشگاه لوازم تحریر. فاطمه خونه تنها بود اومد در خونمون و گفت نگار بیا خونمون من تنها هستم گفتم :باش. رفتم و چند ساعت بعد وقتی داشتیم بازی میکردیم فاطمه حواسش نبود و یکی از اسباب بازی هایش خورد تو سرم گفت: ببخشید ببخشید حواسم نبود ! منم چون سرم درد گرفت رفتم خونه بعد وقتی مادر فاطمه برگشت فاطمه به من پیام داده بود و عکس دفتر های خوشگل برام فرستاده بود و گفت : نگار این هارو مادرم از نمایشگاه خریده هر کدوم رو دوست داری بهم بگو تا بدمش به تو منم خیلی خوشحال شدم و یکی از دفتر هارو انتخاب کردم و با اینکه خیلی دفتر قشنگی بود اما فاطمه خیلی راحت اون رو به من بخشید و برای جبران کارش هر بهایی رو میداد تا بقیه از دستش دلخور نباشند ----- دلنوشته نگار -----
۳۰ شهریوره ،،، دو روز دیگه باید بریم مدرسه ، اما....
اما این مدرسه دیگه شبیه پارسال نیست ،، دیگه شبیه سالای قبل نیست که بخاطر دوستات بری و همشونو بغل کنی و بخندی....
امسال خیلیا نیستن ،،، نه ! از مدرسه نرفتانا ،، ولی ما دیگه نمیبینمشون ، دیگه بغلشون نمیکنیم ، دیگه نمیخندیم
پارسال که رفته بودم مدرسه ی جدید وقتی سال بالایی هارو میدیدم با خودم میگفتم : یعنی منم از این دوستا پیدا میکنم؟!
اره ،، من پیدا کردم ، خیلی بهتر و مهربونتر از اونا
ولی دیگه ندارمشون
دیگه نمیتونم مثل گذشته بغلشون کنم ، دیگه وقتی از در میام تو منتظر ریحانه نمیمونم تا با دستای باز بیاد و من پرم بغلش :)) 😂بچه ها میگفتن انگار چندساله همو ندیدید...
امسال باید کنار صندلیه خالیه ریحانه درس بخونیم ، باید با اون صدایی که گوشه ی ذهنم میگه دوستت دیگه پیشت نیست درس بخونم!:) دیگه زنگ تفریحا با ریحانه نمیریم تو حیاط و حرف بزنیم ،، دیگه کسی نیست که باهاش شوخی کنیم و بخندیم ، دیگه کسی نیست که من ۸ خرداد براش کادو بخرم و برم مدرسه تا اونو بهش بدم🙃
نه تنها ریحانه ،، توی این جنگ ۱۲ روزه خیلیا رو از دیگه نداریم ،، از ریحانه و فاطمه سادات و سیدعلی کوچولو گرفته تا آدمای دیگه...
ولی من مطمعنم که میان ،، یک مهر میان پیش دوستاشون ، روی صندلیاشون میشینن و به دوستاشون نگاه میکنن 🥲
ما منتظرتونیم ... ؛)
ـرامیلا
هدایت شده از مثل هانیه 🌱
4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شما ویژگیهای فاطمه سادات ساداتی رو از زبان مادر بزرگاش میشنوید 🪷
از مادربزرگ شهید فاطمه سادات ساداتی خواستیم تا توی تولدش 🎂 از ویژگیهای شخصیت این شهید بیشتر بهمون بگن.
خانم ساداتیجان تاکید کردن که این قناعت 🙏 فاطمه سادات از وقتی که ۶ سالشون بوده شروع شده و یک نیروی درونی ✨ بهش الهام میکرده که ببخشه 🤲 و به فکر فقرا 🕊️ باشه.
شاید اگر فاطمه سادات بزرگ میشد، چارهاندیشی مؤثری برای فقرا ❤️ در این کشور به سرانجام میرسوند...
حیف که دشمن چشم دیدن رسیدگی به فقرا رو هم نداشت و این نعمت بزرگ رو از ما گرفت 😔
🎉 مراسم جشن تولد فاطمهسادات | ۲۳ شهریور ۱۴۰۴ 🌸
🌱گروه مردمی و دانشجویی «مثلهانیه»
🎯 https://eitaa.com/joinchat/2196177079C8c0a08e6b5