15.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
روزها میگذرد..
روزهای زیادی از جنگ میگذرد !
روزهایی که باب شهادت باز شده بود
عجب بچه زرنگهایی بودند آنها که رفتند
و چه عظیم حسرتی
بر دل ما جاماندگان است..
ما شدید به دعای شما
بچه زرنگها دل بسته ایم ،
اسم ما را هم ببرید پیش سیدالشهدا : )
ـ به امید دیدار در کنار محبوبان
جمعه ها دلگیر نیست....
شاید دلمان گیر کسی است که نیست
🌻🍂😭
[#شب_جمعه]
سامانه ختم قرآن گروهی | ختم قرآن برای خانواده بهشتی
https://taalei-edu.ir/quran/k358
سال ۱۴۰۲ بود اون روز مادر فاطمه رفته بود نمایشگاه لوازم تحریر. فاطمه خونه تنها بود اومد در خونمون و گفت نگار بیا خونمون من تنها هستم گفتم :باش. رفتم و چند ساعت بعد وقتی داشتیم بازی میکردیم فاطمه حواسش نبود و یکی از اسباب بازی هایش خورد تو سرم گفت: ببخشید ببخشید حواسم نبود ! منم چون سرم درد گرفت رفتم خونه بعد وقتی مادر فاطمه برگشت فاطمه به من پیام داده بود و عکس دفتر های خوشگل برام فرستاده بود و گفت : نگار این هارو مادرم از نمایشگاه خریده هر کدوم رو دوست داری بهم بگو تا بدمش به تو منم خیلی خوشحال شدم و یکی از دفتر هارو انتخاب کردم و با اینکه خیلی دفتر قشنگی بود اما فاطمه خیلی راحت اون رو به من بخشید و برای جبران کارش هر بهایی رو میداد تا بقیه از دستش دلخور نباشند ----- دلنوشته نگار -----
۳۰ شهریوره ،،، دو روز دیگه باید بریم مدرسه ، اما....
اما این مدرسه دیگه شبیه پارسال نیست ،، دیگه شبیه سالای قبل نیست که بخاطر دوستات بری و همشونو بغل کنی و بخندی....
امسال خیلیا نیستن ،،، نه ! از مدرسه نرفتانا ،، ولی ما دیگه نمیبینمشون ، دیگه بغلشون نمیکنیم ، دیگه نمیخندیم
پارسال که رفته بودم مدرسه ی جدید وقتی سال بالایی هارو میدیدم با خودم میگفتم : یعنی منم از این دوستا پیدا میکنم؟!
اره ،، من پیدا کردم ، خیلی بهتر و مهربونتر از اونا
ولی دیگه ندارمشون
دیگه نمیتونم مثل گذشته بغلشون کنم ، دیگه وقتی از در میام تو منتظر ریحانه نمیمونم تا با دستای باز بیاد و من پرم بغلش :)) 😂بچه ها میگفتن انگار چندساله همو ندیدید...
امسال باید کنار صندلیه خالیه ریحانه درس بخونیم ، باید با اون صدایی که گوشه ی ذهنم میگه دوستت دیگه پیشت نیست درس بخونم!:) دیگه زنگ تفریحا با ریحانه نمیریم تو حیاط و حرف بزنیم ،، دیگه کسی نیست که باهاش شوخی کنیم و بخندیم ، دیگه کسی نیست که من ۸ خرداد براش کادو بخرم و برم مدرسه تا اونو بهش بدم🙃
نه تنها ریحانه ،، توی این جنگ ۱۲ روزه خیلیا رو از دیگه نداریم ،، از ریحانه و فاطمه سادات و سیدعلی کوچولو گرفته تا آدمای دیگه...
ولی من مطمعنم که میان ،، یک مهر میان پیش دوستاشون ، روی صندلیاشون میشینن و به دوستاشون نگاه میکنن 🥲
ما منتظرتونیم ... ؛)
ـرامیلا
هدایت شده از مثل هانیه 🌱
4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شما ویژگیهای فاطمه سادات ساداتی رو از زبان مادر بزرگاش میشنوید 🪷
از مادربزرگ شهید فاطمه سادات ساداتی خواستیم تا توی تولدش 🎂 از ویژگیهای شخصیت این شهید بیشتر بهمون بگن.
خانم ساداتیجان تاکید کردن که این قناعت 🙏 فاطمه سادات از وقتی که ۶ سالشون بوده شروع شده و یک نیروی درونی ✨ بهش الهام میکرده که ببخشه 🤲 و به فکر فقرا 🕊️ باشه.
شاید اگر فاطمه سادات بزرگ میشد، چارهاندیشی مؤثری برای فقرا ❤️ در این کشور به سرانجام میرسوند...
حیف که دشمن چشم دیدن رسیدگی به فقرا رو هم نداشت و این نعمت بزرگ رو از ما گرفت 😔
🎉 مراسم جشن تولد فاطمهسادات | ۲۳ شهریور ۱۴۰۴ 🌸
🌱گروه مردمی و دانشجویی «مثلهانیه»
🎯 https://eitaa.com/joinchat/2196177079C8c0a08e6b5
من مادر عزیزتر از جاانمون رو در سن خردسالی تقریبا ۷ سالگی از دست دادم و همیشه وقتی هم سن و سال های خودم رو میدیدم که وقتی مادر از دست میدهند و در غم مادر سال ها میسوزند و مثل ابربهار اشک در چشمانشان جمع میشود، با خودم میگفتم، خدااارو شکر که مااا مادرمان را در خردسالی از دست دادیم و چیزی نفهمیدیم 🤲😢
ولی ،،، وقتی خواهرم(شهیده ربابه عزیزی) را در این جنگ تحمیلی و ناگهانی از دست دادیم !!! انگاری که زیر پایمان خالی شد ودر یک اقیانوس غرق شده باشیم !
او همیشه مثل مااادری مهربان و دلسوز برای من و خواهرانم بود 😭😭
جای مادر را برایمان پر کرده بود،همیشه کمک رس و احوال پرسمان بود، بدادمون میرسید. 😭😭
اماااا حالااا دیگه اون دست مهربان و نگاه دلسوز مادرانه را نداریم و در این غم روز به روز میسوزیم و از خدای خود کمک میخواهیم
و مطمئن باشید من با این جان ناقابل انتقام جان به ناحق گرفته شده تمام مظلومین جهان و خواهرم و خانواده اش را خواهم گرفت ،،،🙏🏻🙏🏻🙏🏻😭😭
خـواهــران بهشتـے🦋
من مادر عزیزتر از جاانمون رو در سن خردسالی تقریبا ۷ سالگی از دست دادم و همیشه وقتی هم سن و سال های خ
دلنوشته خواهر بزرگوار شهیده ربابه عزیزی 🌻✨
از شهید حمیدآقای مقیمی بگویم که همسرو پدری فداکار برای خواهر و بچه های خواهرم بودند،وقتی که بابا جون بچه هایشان شدند ،، ما خودمان به چشم خودمان از نوزادی تا بزرگسالیشان را دیدیم که چطور برای نوه هایش وقت میگذاشت و تقریبا نیمی از زندگیشان را در آغوش بابا جونشون که حمیدآقا باشند گذرانده و بزرگ شده اند،،، همیشه مهمان نواز بودن و هیئت خانگی داشتند..
ایشان حتی در کارهای منزل به خواهرم کمک میکردند و کمک احوالشان بودند.🙏🏻🙏🏻
دلمان برای داماد عزیزمان نیز همیشه تنگ و یاد همگیشان زنده در وجودمون😭😭🙏🏻🙏🏻
ولی میخوام این رو همه بدونن ،،!! شهید حمیدآقای مقیمی و شهیده ربابه عزیزم و شهیده فهیمه جاان عزیزم و فرزندانش ،، شهید راه گذشت و فداکاری شدند،، 😭😭😭😭