جمعه ها دلگیر نیست....
شاید دلمان گیر کسی است که نیست
🌻🍂😭
[#شب_جمعه]
سامانه ختم قرآن گروهی | ختم قرآن برای خانواده بهشتی
https://taalei-edu.ir/quran/k358
سال ۱۴۰۲ بود اون روز مادر فاطمه رفته بود نمایشگاه لوازم تحریر. فاطمه خونه تنها بود اومد در خونمون و گفت نگار بیا خونمون من تنها هستم گفتم :باش. رفتم و چند ساعت بعد وقتی داشتیم بازی میکردیم فاطمه حواسش نبود و یکی از اسباب بازی هایش خورد تو سرم گفت: ببخشید ببخشید حواسم نبود ! منم چون سرم درد گرفت رفتم خونه بعد وقتی مادر فاطمه برگشت فاطمه به من پیام داده بود و عکس دفتر های خوشگل برام فرستاده بود و گفت : نگار این هارو مادرم از نمایشگاه خریده هر کدوم رو دوست داری بهم بگو تا بدمش به تو منم خیلی خوشحال شدم و یکی از دفتر هارو انتخاب کردم و با اینکه خیلی دفتر قشنگی بود اما فاطمه خیلی راحت اون رو به من بخشید و برای جبران کارش هر بهایی رو میداد تا بقیه از دستش دلخور نباشند ----- دلنوشته نگار -----
۳۰ شهریوره ،،، دو روز دیگه باید بریم مدرسه ، اما....
اما این مدرسه دیگه شبیه پارسال نیست ،، دیگه شبیه سالای قبل نیست که بخاطر دوستات بری و همشونو بغل کنی و بخندی....
امسال خیلیا نیستن ،،، نه ! از مدرسه نرفتانا ،، ولی ما دیگه نمیبینمشون ، دیگه بغلشون نمیکنیم ، دیگه نمیخندیم
پارسال که رفته بودم مدرسه ی جدید وقتی سال بالایی هارو میدیدم با خودم میگفتم : یعنی منم از این دوستا پیدا میکنم؟!
اره ،، من پیدا کردم ، خیلی بهتر و مهربونتر از اونا
ولی دیگه ندارمشون
دیگه نمیتونم مثل گذشته بغلشون کنم ، دیگه وقتی از در میام تو منتظر ریحانه نمیمونم تا با دستای باز بیاد و من پرم بغلش :)) 😂بچه ها میگفتن انگار چندساله همو ندیدید...
امسال باید کنار صندلیه خالیه ریحانه درس بخونیم ، باید با اون صدایی که گوشه ی ذهنم میگه دوستت دیگه پیشت نیست درس بخونم!:) دیگه زنگ تفریحا با ریحانه نمیریم تو حیاط و حرف بزنیم ،، دیگه کسی نیست که باهاش شوخی کنیم و بخندیم ، دیگه کسی نیست که من ۸ خرداد براش کادو بخرم و برم مدرسه تا اونو بهش بدم🙃
نه تنها ریحانه ،، توی این جنگ ۱۲ روزه خیلیا رو از دیگه نداریم ،، از ریحانه و فاطمه سادات و سیدعلی کوچولو گرفته تا آدمای دیگه...
ولی من مطمعنم که میان ،، یک مهر میان پیش دوستاشون ، روی صندلیاشون میشینن و به دوستاشون نگاه میکنن 🥲
ما منتظرتونیم ... ؛)
ـرامیلا
هدایت شده از مثل هانیه 🌱
4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شما ویژگیهای فاطمه سادات ساداتی رو از زبان مادر بزرگاش میشنوید 🪷
از مادربزرگ شهید فاطمه سادات ساداتی خواستیم تا توی تولدش 🎂 از ویژگیهای شخصیت این شهید بیشتر بهمون بگن.
خانم ساداتیجان تاکید کردن که این قناعت 🙏 فاطمه سادات از وقتی که ۶ سالشون بوده شروع شده و یک نیروی درونی ✨ بهش الهام میکرده که ببخشه 🤲 و به فکر فقرا 🕊️ باشه.
شاید اگر فاطمه سادات بزرگ میشد، چارهاندیشی مؤثری برای فقرا ❤️ در این کشور به سرانجام میرسوند...
حیف که دشمن چشم دیدن رسیدگی به فقرا رو هم نداشت و این نعمت بزرگ رو از ما گرفت 😔
🎉 مراسم جشن تولد فاطمهسادات | ۲۳ شهریور ۱۴۰۴ 🌸
🌱گروه مردمی و دانشجویی «مثلهانیه»
🎯 https://eitaa.com/joinchat/2196177079C8c0a08e6b5
من مادر عزیزتر از جاانمون رو در سن خردسالی تقریبا ۷ سالگی از دست دادم و همیشه وقتی هم سن و سال های خودم رو میدیدم که وقتی مادر از دست میدهند و در غم مادر سال ها میسوزند و مثل ابربهار اشک در چشمانشان جمع میشود، با خودم میگفتم، خدااارو شکر که مااا مادرمان را در خردسالی از دست دادیم و چیزی نفهمیدیم 🤲😢
ولی ،،، وقتی خواهرم(شهیده ربابه عزیزی) را در این جنگ تحمیلی و ناگهانی از دست دادیم !!! انگاری که زیر پایمان خالی شد ودر یک اقیانوس غرق شده باشیم !
او همیشه مثل مااادری مهربان و دلسوز برای من و خواهرانم بود 😭😭
جای مادر را برایمان پر کرده بود،همیشه کمک رس و احوال پرسمان بود، بدادمون میرسید. 😭😭
اماااا حالااا دیگه اون دست مهربان و نگاه دلسوز مادرانه را نداریم و در این غم روز به روز میسوزیم و از خدای خود کمک میخواهیم
و مطمئن باشید من با این جان ناقابل انتقام جان به ناحق گرفته شده تمام مظلومین جهان و خواهرم و خانواده اش را خواهم گرفت ،،،🙏🏻🙏🏻🙏🏻😭😭
خـواهــران بهشتـے🦋
من مادر عزیزتر از جاانمون رو در سن خردسالی تقریبا ۷ سالگی از دست دادم و همیشه وقتی هم سن و سال های خ
دلنوشته خواهر بزرگوار شهیده ربابه عزیزی 🌻✨
از شهید حمیدآقای مقیمی بگویم که همسرو پدری فداکار برای خواهر و بچه های خواهرم بودند،وقتی که بابا جون بچه هایشان شدند ،، ما خودمان به چشم خودمان از نوزادی تا بزرگسالیشان را دیدیم که چطور برای نوه هایش وقت میگذاشت و تقریبا نیمی از زندگیشان را در آغوش بابا جونشون که حمیدآقا باشند گذرانده و بزرگ شده اند،،، همیشه مهمان نواز بودن و هیئت خانگی داشتند..
ایشان حتی در کارهای منزل به خواهرم کمک میکردند و کمک احوالشان بودند.🙏🏻🙏🏻
دلمان برای داماد عزیزمان نیز همیشه تنگ و یاد همگیشان زنده در وجودمون😭😭🙏🏻🙏🏻
ولی میخوام این رو همه بدونن ،،!! شهید حمیدآقای مقیمی و شهیده ربابه عزیزم و شهیده فهیمه جاان عزیزم و فرزندانش ،، شهید راه گذشت و فداکاری شدند،، 😭😭😭😭
سلام ریحانهی قشنگم ،
سلام ریحانهی عزیزم .
اول مهر امسال ، قراره که متفاوت برای همهی ما شروع بشه ؛
همراه با دلتنگی ،
همراه با جای خالی عزیزدلمون ،
همراه با گریه ،
همراه با اینکه ؛
دیگه ذوقی نداریم ..
جای خالیت خیلی اذیتکنندهست برامون ،
اینکه دیگه کسی نیست تا به روبهروم نگاه میکنم ،
بخنده ، حالم رو بپرسه ، حواسش بهم باشه ، " سارا چرا زیر چشمات سیاه شده ؟ سارا چرا چشمات قرمزه ؟ سارا حالت خوبه ؟ "
کسی نیست تا با بچهها ، رمزی حرف بزنیم و بخندیم .
کسی نیست تا سبزی میوردیم تا غیبت کنیم ، ( 😂😭 ) بگه " 😂😂 بچههااا ، غیبت نکنیددد ! 😉 "
کسی نیست با بچهها جمع بشیم اول صبح ، بگم " ریحان نیومده هنوز ؟ "
کسی نیست تا برسه مدرسه بغلش کنم ، از بوی عطر خوشبوش لذت ببرم ، " عه وا ، ریحان ، توعم از عطری که تو مشهد باهم خریدیم زدی ؟ 😂🤍🤍🤍🤍 "
کسی نیست دایرهوار بشینیم ، من هی حرف بزنم تو بخندی بهمون . 🥲
عکسامون ، بدون تو خیلی کم دارن ..
گروهمون چی ؟
تو هنوز توش هستی ، تو هنوز مارو میبینی ، ولی پیام نمیدی !
چرا هیچ جوابی ازت دریافت نمیکنم مثل قبلا ؟ بهت پیام دادم ، تا ابد منتظر میمونم که جواب بدی .
" ساراجونم ... 💔😭 "
دیگه بدون تو ، هیچی مثل قبل نمیشه ..
یادته با رامیلا سهتایی آببازی کردیم ؟ چقدددر خندیدیم ؟
یادته روز افطاری ، تو مدرسه ، دقیقا جلوی بام ، چقدر با رامیلا سهتایی خندیدیم ؟
خاطراتمون رو مرور کن دوباره ...
بدون ، همیشه به یادتیم !
بدون ، جات توی قلبمون ، امنِ امنه .
ولی ، اینکه دیگه دستاتو ، بغلتو ، خندههاتو ، حرفاتو ، خودتو نداریم حالمونو بیشتر بد میکنه ..
حسوحال اول مهر امسال ، سخت و پرازدلتنگیه ..
راستی ریحان ، زود خودتو آماده کن مهمون داریااا ؛
اگر دعوتمون کنی ، میایم پیشت ،
دلم میخواد بیام ..
۱۴۰۴ . ۰۶ . ۳۰
سارا 🤍