eitaa logo
خـواهــران بهشتـے🦋
7.7هزار دنبال‌کننده
261 عکس
79 ویدیو
1 فایل
♡بِـــسمِ رَب اَلشـُـهَدا وَ صِدیقیــن....♡ خاطـراتـے از جنسـ بـهـشتـ... خاطـراتـے مُنتَهی بــہ شــهادتـ... و خاطـراتـے مُنتَهی بــہ بهشـتـ... کپی؟خیر خاطراتمون با ارزشه ‌‌‌... اگه سوالی درباره ی ریحانه سادات داشتید👇 https://daigo.ir/secret/41530507702
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از شهادت
سلام بر شما بزرگواران😊 ان‌شاءالله در پناه حق، حال دل و جان‌تان همواره آرام و نیکو باشد. 🍃فردا چهارشنبه، آغاز ماه پربرکت شعبان است. امیدواریم این ماه سرشار از الطاف الهی و مقدمه‌ای برای خیر و برکت در زندگی همگان باشد. همان‌گونه که مستحضرید، در گذر روزهای اخیر، رهنمودهای بزرگان دینی چراغ راه ما در مسیر رفع گرفتاری‌ها و دفع بلاهاست. از جمله، توصیه ارزشمند آیت‌الله بهجت (قدس‌سره) مبنی بر تأثیر قربانی و صدقه در این زمینه، یادآوری حکیمانه‌ای است تا با توکل و عمل، فضایی از رحمت و امنیت را فراهم آوریم. بر این اساس، ما با جمعی از فعالان طرح ولایت، بر آن شدیم تا با همیاری و مشارکت یکدیگر، اقدام به قربانی در این مسیر نماییم. هدف ما، تشکیل مجموعه‌ای کوچک اما مؤثر از نیّات خالص و دست‌های یاریگر است. اکنون از شما، یاران گرامی، نیز دعوت می‌کنیم تا در صورت تمایل و امکان، سهمی در این کار خیر داشته باشید. هر میزان کمک، چونان قطره‌ای است که به دریای رحمت الهی می‌پیوندد و برکت آن، دامنگیر همه خواهد شد. ◾جهت مشارکت: ◽شماره کارت: ۶۲۲۱۰۶۱۰۶۸۵۴۰۵۱۹ ◽به نام: نجمه دلیلی قربانی، ان‌شاءالله، در روز چهارشنبه انجام خواهد شد. 🕊با همدلی و همراهی شما، گامی کوچک در مسیر خدمت و دفع بلا برخواهیم داشت. در انتظار پاسخ و محبت‌تان هستیم.
در صورت واریزی عکس فیش های خود رو برای ما ارسال کنید به این اکانت @Z_e313
_ روز شهادت ، به من چی گذشت ؟ پنج‌شنبه شب ، با حال خیلی خوب ، ساعت ۱۱ خوابیدم ، جمعه که ساعت ۶ صبح بیدار شدم و لپ‌تاپ‌م رو روشن کردم ، با تعداد زیادی پی‌ام مواجه شدم ، که غالباً هم اطرافیان‌م جویای حال‌م شده بودن ، اما ... ؛ من از قضیه بی‌خبر بودم ! هرچه‌قدر که بیش‌تر پی‌ام‌هام رو چک می‌کردم ، بیش‌تر نگران می‌شدم ، بیش‌تر احساس غریبگی بهم دست می‌داد ... صبح جمعه ، من به دوستان و اطرافیان‌م خبر دادم که حال‌م خوبه ، ولی از ریحانه تا حدود ۲ ساعت خبری نشد ، بهش پی‌ام دادم ، خییییلی ناراحت بود ، حال‌ش خوب نبود ؛ عصبانی بود و نگران ، نگران کشورش ! سعی در آروم‌کردن‌ش داشتم ، رفت بخوابه ، تا شاید ی‌کم آروم بگیره ... تا ۴ ساعت بعد ازش خبری نشد .. نگران‌ش بودم . کسی جویای حال‌ش شده بود و منم بعد از دیدن پی‌ام‌ش ، استرس گرفته بودم و منتظر آنلاین شدن ریحانه . اون روز ، با هر سختی و استرسی که بود گذشت ! شنبه و یک‌شنبه ، استرس‌م بیش‌تر بود و نگران‌تر ... نگران وطن‌م ، هم‌وطنان‌م ، خانواده‌م ، دوستان‌م ... ریحانه هم خیییلی نگران بود ، گوشی‌ش رو کنار نمی‌ذاشت ، پیگیر اخبار بود و ... ؛ ولی باز هم مارو به آرامش دعوت می‌کرد ! " بچه‌ها .. می‌دونم ، شرایط ، شرایط خوبی نیست ! اما امیدتون رو از دست ندید ، ته‌ش خوب می‌شه . " (( ریحانه دختر خیلی قوی‌ای بود ، با وجود سختی‌هایی که کشیده بود ، ولی سرپا مونده بود ! توی اون تایم ، ما نگران کشورمون بودیم و جون‌مون و خونه‌مون و هم‌خونه و هم‌خون‌مون ، ریحانه به‌علاوه‌ی تموم اینا ، نگران پدر محترم‌ش و خونه‌ش هم بود ! ولی بازم امید داشت و محکم ایستاد !! ) " بچه‌های غزه ۷۰ سالِ که دارن سختی می‌کشن ، ولی امید دارن ، امیدتون رو از دست ندید بچه‌ها :) " شهرکی که ریحانه و خونواده‌ی محترم‌شون توش زندگی می‌کردن رو برای امنیت بستن ، ریحانه دل‌تنگ و نگران خونه .... بامداد جمعه ، جلوی چشم‌های خودش ، خونه‌هارو به آتیش کشیدن ، ریحانه باید غم این رو هم متحمل می‌شد :) ! (( برگشتم به روزهای قبل ، و دارم پی‌ام‌های گروه‌مون رو می‌خونم تا پی‌ام‌های ریحانه رو پیداکنم ! چه‌قددر روزهای سختی رو گذروندیم ... چه‌قدر غربت و غریبگی رو توی کشور خودمون ، توی خونه‌مون توی اون ۱۲ روز تحمل کردیم .. )) شب جمعه بود ؛ " توی ی شرایطی هستم که ممکنِ مجبور بشم گوشی‌م رو خاموش کنم کاملا ، من حال‌م خوبِ نگران نشید ، خیلی دوست‌تون دارم ، همه‌تون رو ! ❤️ " پی‌ام‌ش رو که خوندم ، نگران شدم ولی سعی کردم خودم رو آروم کنم و به خدا بسپرم‌ش .. بهش گفتیم ، " ریحانه ! لطفا هرموقع که تونستی بهمون از حال‌ت خبر بده . 🤍🫂 " فرداش بهم پی‌ام داده بود و جویای حال‌م شده بود ، حواس‌ش حتی توی اون شرایط به همه بود ! " سلااااام ، خووووبی ؟ نیستی !!! " وقتی دیدم پی‌ام‌ش رو ، خییییلی خوووش‌حال شدم ... نمی‌دونستم باید چه‌جوری تشکر کنم ازش ! یک‌شنبه ، بهش پی‌ام دادم و تشکر کردم گفتم ؛ " ریحانه ، ممنونم که حال‌م رو پرسیدی ، قدردان‌ت هستم ... " ولی ، نمی‌دونستم که ریحانه دیگه سین نمی‌کنه ! بعد از جمعه ، چندبار دیگه باهم صحبت کردیم ، توی چنل‌ش هم پی‌ام می‌ذاشت ؛ امیدوار بود ! به خدا ، به کسانی که از کشورش محافظت می‌کردن ... و ایمان قوی‌ای داشت . توی اون شرایط هم ، سعی می‌کرد بخندونه مارو و شوخی باهامون کنه بلکه آروم بگیریم .. یک‌شنبه شب بود ، ریحانه هنوز پی‌ام من رو سین نکرده بود ، نگران بودم . قرار بود که فرداش از تهران برم ، صبح زود حرکت کردیم ، و ساعت ۲ رسیدیم . من توی طول راه ، نتونسته بودم گوشی‌م رو چک کنم . (( روز جمعه که از ریحانه خبری نبود ، به اسرا پی‌ام داده بودم و جویای حال‌ش شده بودم ، و مجدد شنبه و یک‌شنبه . قرار شد اگر خبری شد بهم بگه . )) ساعت ۲ که رسیدم ، قبل از این‌که ناهار بخورم گوشی‌م رو روشن کردم . دیدم از اسرا ۱۰ تا پی‌ام دارم ، آخرین پی‌ام هم این بود : " فامیل‌هاش گفتن به کسی نگید فقط به نزدیکان‌ش . " بدن‌م لرز گرفت ، با کلی دعا و ترس پی‌وی‌ش رو باز کردم : " سلام ، خوبی ؟ ریحانه به آرزوش رسید ، آره ، همون‌چیزی که فکرمی‌کنی ، ریحانه شهید شد ، با خونواده‌ش ... به کسی چیزی نگو ! فامیل‌هاش گفتن به کسی نگید فقط به نزدیکان‌ش . " فکرمی‌کردم اسرا می‌خواد اذیت‌م کنه ، هرلحظه منتظر بودم بگه ریحانه می‌خواست فلان شوخی رو تلافی کنه باهات ... رفتم توی گروه ، نوشتم : " رامیلا اگر آنلاینه ، به من پی‌ام بده لطفا . " بهم پی‌ام داد : " سارا 😭😭 " دیدم نه ... واقعیت داره !!! باورم نمی‌شد !!!!! با رامیلا پیگیری کردیم از کادر ، خبری نشد ، حتی اسم‌شون هم توی شهدا نبود ، همین ی احتمال بود برای این‌که شاید شهید نشدن ... دل‌گرمی‌ کوچیکی بود .. امیدوارم‌مون کرد .. اون روز ، تا ساعت ۴ پای گوشی‌م بودم .
با رامیلا از طریق کادر مدرسه پیگیری می‌کردیم ، به دوستان‌ش پی‌ام زدم ، و .. نمی‌دونستم باید چه‌جوری به اسرا تسلیت بگم ! وقتی خودم هنوووز توی شوک بودم و باورم نشده بود ... چه‌جوری رامیلا رو آروم کنم ؟ خودم رو چی‌کار کنم ؟ باورم نمی‌شد .. وقتی که به خونواده‌م گفتم : " یکی از دوستان‌م شهید شده ! " خودم باورم نمی‌شد .. ساعت ۴ ، خسته گوشی رو گذاشتم کنار ، رفتم روی تخت دراز کشیدم . صدای ریحانه و حرف‌هاش ، خنده‌ها و شوخی‌هامون ، توی گوش‌م پیچید ؛ صورت ریحانه و روزهای آخری که کنار هم بودیم ، اومد جلوی چشم‌هام ، نمی‌دونستم باید گریه کنم ، به خاطر داغ ، یا خوش‌حال باشم که به آرزوش رسید و سعادت شهادت نصیب‌ش شد ... خسته بودم ... به سختی خواب‌م برد ، ۲ ساعت بعد بیدار شدم . اخبار رو پیگیری می‌کردم ... حال‌م بد بود ، دیگه سمت گوشی‌م نرفتم . فردا ، ساعت ۱۱ صبح بالاخره گوشی‌م رو باز کردم ، رامیلا بهم پی‌ام داده بود ، جویای حال‌م شده بود . باهاش تماس گرفتم ، گفت : " کادر مدرسه می‌گن حال‌ش خوبه ، اسم‌شون هم توی شهدا نبوده ، فعلا می‌تونیم امید داشته باشیم که زنده‌ن .. " گفتم : " امیدوارم ... " امید داشتم ! خسته بودم ... دقیقا همون‌روزی که من و رامیلا توی اون تماس ، خودمون رو امیدوار کرده بودیم و به خودمون دل‌داری داده بودیم ... ساعت ۲ ظهر : داشتم ناهار می‌خوردم ، گوشی‌م زنگ خورد ، رامیلا بود : (( باگریه . )) " سارا ... سارا !!! " خدا خدا می‌کردم اون‌چیزی که فکرمی‌کردم رو نگه ! " چیه رامیلا ؟ چی‌شده ؟ آروم باش ی لحظه ! " " سارا .. چنل مدرسه رو چک کردی ؟ " (( ضربه‌ی اول . )) " چرا ؟ " " برو ی لحظه ببین چنل مدرسه رو ! " (( باگریه . )) دست‌هام می‌لرزید ، نمی‌خواستم برم تو چنل مدرسه ... نمی‌خواستم .. رفتم ، عکس ریحانه رو که دیدم دنیا روی سرم آوار شد . به زور ایستادم . " نه ... این واقعیت نداره .. الکیه دیگه ؟ توروخدا بیاید بگید ریحانه هست ! " گریه‌م درنمیومد دیگه .. واکنش بدن‌م ، این بود که قفسه‌ی سینه‌م به‌شدت تیرمی‌کشید ... کی باورش می‌شد ؟ توی گروه کلاسی پی‌ام گذاشتم و خودم هم خبر رو دادم .. رگبار پی‌ام‌های تسلیت روی سرمون آوار شده بود ، چی می‌گفتم ؟ خیلی‌ها میومدن می‌پرسیدن چه‌جوری شهید شد ؟ کِی ؟ دیدم حال رامیلا بده ، به بچه‌ها گفتم هرکسی کاری داره بامن تماس بگیره . سیل تماس .... با حال بد روزهای قبل رو مرور می‌کردم تا بهشون نحوه‌ی شهادت‌ش رو توضیح بدم . از یکی از بچه‌ها خبری نبود ، نگران بودم و باهاش تماس گرفتم . " ی چیزی بگم ، آروم باش ، باشه ؟ " " چی‌شده ؟ باشه . " " ریحانه شهید شد !!! " " چی ؟!!!!!!!!! " " ریحانه ... شهیدشد .. " همون‌لحظه افتادم ، قفسه‌ی سینه‌م درد گرفته بود ... حمل این خبر چه‌قددددر سخت بود .. اون شب هم گذشت ... می‌گذشت و می‌گذشت ، جَو به‌شدت خفه بود .. ی سری صدا و خنده ازش داشتیم ، گوش می‌کردیم ، نمی‌دونستیم با خنده‌های قشنگ‌ش بخندیم یا گریه کنیم ... نبودش سخت بود ! جاش خالی بود ... ریحانه ! خودت دست‌مون رو بگیر و کمک‌مون کن . (( دخترِقشنگِ‌آسمونیِ‌ما .. 🤍✨🌱 ))
اومدم سراغت ریحانه ساداتم؛ با سنگ مزاری مواجه شدم که هیچوقت فکرشم نمیکردم #A
هدایت شده از N.Z.A
{•روایت دانش ‌آموزی•} °شهیده‌ریــحانــه‌ســادات‌سـاداتےو شهید‌محمد‌انصاری° ^ https://www.aparat.com/v/devzu71 ^
هدایت شده از شهادت
همراهان گرامی سلام و سپاس😊 با کمال مسرت و تقدیر از همراهی گرم شما، این مژده را می‌دهیم که به لطف الهی و همت بلند تمامی عزیزان، در کار قربانی ماه پربرکت شعبان، در مدتی کوتاه با استقبالی چشمگیر مواجه شدیم. از حسن نیت، اعتماد و مسئولیت‌پذیری ارزشمند تک‌تک شما که این حرکت خیر را یاری نمودید، صمیمانه قدردانی می‌کنیم. با توجه به درخواست‌های متعدد و پر شدن سقف واریزی و علاقه‌مندی برخی از همراهان که فرصت مشارکت در مرحلهٔ اول را نیافتند، و برای فراهم آوردن امکان حضور گسترده‌تر، با عنایت به این همراهی ارزشمند، مهلت نهایی جهت واریز، تا 10 صبح روز شنبه مورخ ۱۴۰۴/۱۱/۰۴ تمدید گردید. امیدواریم این فرصت جدید، مجالی برای پیوستن سایر عزیزان به این حرکت معنوی و برکت‌ساز فراهم آورد. 🕊️بار دیگر از همراهی و اعتماد شما بزرگواران سپاسگزاریم و امید داریم این اقدام جمعی، مورد قبول درگاه الهی و مایهٔ رحمت و گشایش برای همگان باشد. ◾جهت مشارکت: ◽شماره کارت: ۶۲۲۱۰۶۱۰۶۸۵۴۰۵۱۹ ◽به نام: نجمه دلیلی ‌__⁠_⁠_⁠_⁠_⁠_⁠__⁠_⁠_⁠_⁠_⁠__⁠‌✿✿✿_⁠_⁠___⁠_⁠_⁠_⁠__⁠_⁠_ @TARHVELAYAT_KHAHARAN_FARS ‌_⁠_⁠__⁠_⁠_⁠_⁠___⁠_⁠_⁠_⁠_⁠_‌✿✿⁠‌✿_⁠_⁠___⁠_⁠_⁠_⁠_⁠_⁠__
زندگی چیزِ عجیب و غریبی نیست واقعاً ، اما اونی که عجیب و غریبِ ؛ " درست زندگی کردن ، با اخلاق بودن و انسان بودنِ . " اگر طوری زندگی کردی که دیگران به خیرخواهی و دلسوزی و محبت‌ت امیدوار بودن و امید داشتن بهت ؛ یعنی در مدارِ انسانیت‌ای ؛ و اگر طوری زندگی کردی که دیگران مطمئن بودن از جانبِ تو ؛ شر و آسیبی بهشون نمی‌رسه ؛ یعنی اخلاق مَداری ! یعنی می‌شه روی تو حساب کرد . زندگی همینِ . همه‌مون اومدیم ، که ی روزی بریم ؛ ولی مهمِ که چه اثروجودی‌ای از خودمون به‌جا بذاریم ...
هدایت شده از •فهیمـه فهیم•
هر وقت زمستون می شد و برف می امد قرار ما این بود بریم خونشون و تو پارک بچه ها برف بازی کنن. اونروز فاطمه سادات تازه از مدرسه اومده بود و اومد پایین تا ما رو همراهی کنه تا بریم خونشون. انقدر مهربان و دوست داشتنی بود که با خوشحالی میامد پایین تا با ما همراه باشه. الان هم زمستون شده و برف اومده شایدم شهرکتون کلی برف رو زمین نشست. ولی دیگه ما زمستون و سرماش رو دوست نداریم. دیگه ادم برفی نمیخوایم ما اون پنجره ی اتاقی رو دوست داریم که باهم از اون بالا پارک شهرکتون رو ببینیم که پر از برف شده..اون دلی رو میخوایم که پشت اون پنجره با هوای نفس شما گرم بشه و باهم به حیاط برفی زل بزنیم 💠 @shahidh_fmoghimi
خـواهــران بهشتـے🦋
هوای برفی + رفیق بهشتی 🛐✨