#پارت_پنجم
همه ی خدمتکار ها مشغول تمیز کردن قصر و اماده کردن غذا بودند ،و من از کارهایشان سر در نمی آوردم و نمیدانستم این همه هیاهو برای چیست.
آرام از پله ها بالا رفتم و تقه ای به در زدم و با صدای پدر وارد اتاق شدم.
پدر تا من را دید عینک مطالعه اش را درآورد و روی میز گذاشت ،سپس اشاره ای به میز کرد که بلافاصله صندلی را از جلوی میز عقب کشیدم و روی میز نشستم ،پدر هم روبروی من بر روی صندلی جای گرفت.
پدر گفت:کاترین دخترم امروز روزی است که من ۱۶ سال پیش بر روی تخت پادشاهی نشستم ،از تو میخواهم امروز بهترین لباست را بپوشی و حسابی بدرخشی.
کاترین:اما پدر من وقت ندارم تا امشب لباسامو انتخاب کنم!
پدر گفت:چرا کاترین؟مگه برای خودت از قبل لباس سفارش نداده بودی؟ نکنه یادت رفته؟
کاترین:سرم را پایین انداختم و با شرمندگی گفتم:بله پدر من فراموش کرده بودم لطفا من رو ببخشید اما نگران نباشید میتونم لباسی رو که مادر ماه پیش برام سفارش داده بود رو بپوشم!
پدر گفت :باشه هر کاری دوست داری انجام بده فقط تا حالا این لباس رو جایی پوشیدی؟
#پارت_ششم
کاترین:خیر این پیراهن رو جایی نپوشیدم.
پدر گفت :باشه پس همین رو بپوش،
چشمی زیر لب گفتم و با گفتن با اجازه ای از اتاق خارج شدم و به سمت اتاقم رفتم ،تازه فهمیده بودم دلیل این همه هیاهو در قصر چه بود.
در اتاقم را باز کردم و داخل رفتم بلافاصله و بدون معطلی در کمد را باز کردم و از ته کمد پیراهنم را بیرون کشیدم و روی تخت گذاشتم .
سپس دستکش سفید توری که تا آرنجم بود را به همراه ربان صورتی که رویش با فاصله مروارید دوزی شده بود را برداشتم.
در زیر تخت هم دنبال کفش گشتم و پس از گذر چندیدن دقیقه کفشی صورتی با پاشنه ای ۳ سانتی برداشتم.
روبروی میز آرایشم ایستادم و موهایم را باز کردم و سپس با شانه مرتبشان کردم .
موهایم را با دستانم پیچاندم و دور سرم به شکل گوجه ای بستم و سپس دورش را با ربان سفت بستم.
زیب پیراهنم را باز کردم و از زیر پوشیدم ،سپس کفشم راهم پوشیدم و در آخر دستکش ها راهم پوشیدم ...........
خوب خوب اینم از پارت های امشبمون😁
امیدوارم که خوابای خوب ببینید✨
شبتون بخیر خوشگلام🤏🏻💤
سلام نجمه گوشیت رِدمی نوت هست؟
_
مالک:نه عزیزم چطور مگه؟
ادمین:نه؛چطور مگه
رویایِ کــاتریـن˖𓇼
این کلیپ میتونه نشون بده چرا کلیسا جامع کلن چطور ۶۰۰ سال طول کشید تا ساخته شه.