#پارت_هشتم
نگاه آن مرد را روی خودم حس میکردم اما بدون توجه به راه رفتنم ادامه دادم و در صندلی کنار پدر جای گرفتم.
پدر نگاهی به من انداخت و طوری که فقط خودمان بشنویم گفت:اوه کاترین همانطور که انتظارش را داشتم زیبا شدی!
من هم با لبخندی گرم جواب پدر را دادم و حرفی نزدم.
چندین دقیقه گذشت همه درحال سِرو کردن نوشیدنی و صحبت کردن بودند.
ناگهان چشمم به آن مرد خورد که از زیر چشم من را زیر نظر داشت .
توجهی نکردم و آرام نزدیک گوش پدر زمزمه کردم :پدر آن مرد قد بلند با موهای طلایی که آنجا ایستاده کیست؟
پدر گفت:ویلیام را میگویی؟او پسر یکی از دوستانم است.
اهومی زیر لب گفتم که پدر سرش را تکان داد و پشت به من کرد.
اها پس اسمش ویلیام است ،چه اسم قشنگی دارد!
چی من من برای چی داشتم از اون تعریف میکردم؟
........