#پارت_شانزدهم
"کاترین"
با درد سرم چشمانم را آرام باز کردم نگاهی به بالا انداختم مگر من نباید در سالن رقص میبودم؟
اینجا که اتاق خودم بود !اینجا چه کار میکردم؟
اتفاقات دیشب را مرور کردم در اخر فقط میدانم که سرم با چیزی برخورد کرد و چشمانم بسته شد احتمالا بیهوش شده بودم .
به سختی از جایم بلند شدم به سمت میز آرایشم رفتم و روبروی آینه ایستادم پارچه ای سفید بسته شده بود دستم را روی سرم گذاشتم انقدر دردم امده بود که دلم میخواست فریاد بزنم اما صدایم در نیامد.
نگاهم را دور تا دور اتاق چرخاندم،وای خدای من او ویلیام بود او روی صندلی نشسته بود و سرش را روی میز گذاشته بود؛گویی نشسته خوابیده بود.
دوباره روی تختم رفتم و دراز کشیدم که دیدم ویلیام دارد تکان میخورد حدس زدم که نزدیک بیدار شدنش است ،سپس چشمانم را بدون اختیار خودم بستم !
چرا این کار را کرده بودم؟نمیدانم واقعا
با صدای ویلیام از افکار مسخره ام بیرون امدم و نفس هایم را همانند فردی که خواب است بیرون دادم.
۰
#پارت_هفدهم
"ویلیام"
سرم را از روی میز برداشتم چشمانم را مالیدم ،رد نور را دنبال کردم و به پنجره رسیدم؛وای خدای من کی صبح شده بود و من نفهمیده بودم؟
از جایم بلند شدم و همانطور که کش و قوسی به بدنم میدادم با صدای بلند گفتم:مثلا اومده بودم مواظب کاترین باشم خودم زود تر ازش خوابیدم!
صدای پوخی از تخت کاترین آمد مگر او بیدار شده بود؟
"کاترین"
با این حرف ویلیام نتوانستم خودم را کنترل کنم و نخندم دست خودم نبود که ناگهان صدایی از دهانم بلند شد ؛با قطع شدن صدای ویلیام و صدای راه رفتن فهمیدم که او صدا را شنیده است.
وای حالا چطور جمعش میکردم؟!
سریع چشمانم را باز کردم و شروع کردم به مالیدن چشمام.
ویلیام جلو اومد و گفت کی بیدار شدی؟درد که نداری؟
صدایم را آرام و گرفته بیرون دادم و گفتم:با صدای تو!
معلومه که درد دارم انقدر درد دارم که دوست دارم سرمو بکوبم به دیوار.
ویلیام لبخندی زد و گفت :نگران نباش خوب میشه!