قشنگام من دیشب نتونستم براتون رمان بزارم 🥲
امشب بجای ۲ پارت ۴ پارت براتون جبرانی میزارم🦢✨
#پارت_هجدهم
سری تکان دادم و از جایم بلند شدم و به سمت کمدم رفتم تا لباسم را عوض کنم که ویلیام در اتاق را باز کرد و رفت.
پیراهن ساده ی بلند چین دار سفیدم را که آستین نداشت و با دو ربان به هم وصل میشد را برداشتم و پوشیدم.
در اتاق را باز کردم و از پله ها پایین رفتم....
"ویلیام"
پادشاه و ملکه روی میز نشسته بودند و در حال خوردن صبحانه بودند.
سلامی دادم و با گفتن با اجازه ای خواستم از قصر خارج شوم که پادشاه صدایم زد،
پادشاه:ویلیام!
ویلیام:بله عالیجناب ،کاری با من داشتید؟
پادشاه :بله بیا بنشین صبحانه ات را بخور و بعد برو.
ویلیام:از لطفتون ممنونم؛ولی من..
پادشاه:اما و اگر نداریم بیا بنشین.
ناچار چشمی زیر لب گفتم و روی یکی از صندلی ها نشستم.
#پارت_نوزدهم
"کاترین"
از پله ها پایین رفتم و به سمت میز رفتم ،ویلیام هم روی میز نشسته بود!
صندلی که کنار صندلی ویلیام قرار داشت را کشیدم و روی آن نشستم .
یک فنجان چای آلبالو و کمی شیرینی خوردم و از سر میز بلند شدم و به اتاقم رفتم.
با اینکه چند دقیقه پیش از خواب بیدار شده بودم باز هم خواب داشتم !
پس روی تختم دراز کشیدم ؛طولی نکشید که به خوابی عمیق فرو رفتم...
"ویلیام"
از روی میز بلند شدم و تشکر کردم و
سپس با گفتن با اجازه ای از قصر خارج شدم و به سمت خانه رفتم .
مادر خوانده ام خانه نبود و پدرم هم در اتاقش مشغول مطالعه بود.
آرام و یواش از پله ها بالا رفتم و وارد اتاقم شدم ،لباس هایم را در اوردم و با پیراهن مشکی و شلوار آبی آسمانی جایگزین کردم.
سپس دوباره از اتاق خارج شدم تا از خانه بیرون بروم که با صدای مادر خوانده ام کلافه به سمتش برگشتم.
#پارت_بیستم
صدای جیغ جیغویش دوباره در گوشم پیچید.
+به به آقا از راه نرسیده دوباره میخواد بره مام که فقط کلفت این خونه ایم هی بپزیم و بشوریم و بسابیم آقا بخوره و کیف کنه اخر سرم ما میشیم آدم بده ،معلوم نیست دیشب کجا بوده که این وقت روز برمیگرده خونه.
نیم نگاهی به او انداختم و بی توجه به حرف هایش از خانه بیرون زدم،دیگر داد و بی داد هایش برایم عادی شده بود!
از کودکی بخواطر وجود او از خانه زده بودم و همیشه دوست داشتم در جایی ساکت بدون سر و صدا زندگی کنم .
بگذریم.
به سمت باغ رفتم سبدی را که همیشه در ورودی باغ میگذاشتم را برداشتم و به سمت باغ رفتم.
باغ پر بود از گل های رز و آفتابگردان،در حال چیدن گل بودم که چشمم به خرگوشی افتاد که بی صدا و آرام در میان گل ها ایستاده بود.
آرام و بدون سر و صدا جلو رفتم و به کمین نشستم خرگوش که خواست کمی حرکت کند با حرکتی زیرکانه از پشت او را در دستانم اسیر کردم.
#پارت_بیست_ویکم
خرگوش هرچه تقلا کرد نتوانست از دستانم آزاد شود ،او که دیگر از آزاد شدن نا امید شده بود دست از تقلا کردن برداشت.
خرگوش را با دستانم گرفتم و اورا آرام در سبد قرار دادم سپس در سبد را محکم بستم و سپس یک سمت در سبد را کمی باز کردن تا خرگوش خفه نشود.
به سمت قصر راه افتادم قصد داشتم این خرگوش را به کاترین بدهم،اما نمیدانم او خوشش می آید یا نه.
به قصر رسیدم خدمتکار در قصر را باز کرد،داخل شدم کسی در قصر سالن قصر نبود پس بی معطلی به سمت اتاق کاترین رفتم و آرام در را باز کردم.
او خوابیده بود !طوری که دلم نیامد بیدارش کنم ،پس تصمیم گرفتم در اتاقش بمانم تا بیدار شود.
حدودا بعد از گذر ۲ ساعت از خواب بیدار شد و چشمانش را مالید .
با دیدن من چشمانش گرد شد و از روی تخت بلند شد و گفت از کی اینجا نشسته ای؟
با حالتی خندان گفتم حدودا ۲ ساعت قبل!
چشمانش گرد شد و با تعجب به من نگاه کرد.
برای اینکه جو سنگین فضا را بشکنم با لحنی هیجان زده گفتم :کاترین میدونی برات چی اوردم؟
با ذوق جواب داد:نه نمیدونم چی اوردی برام؟
سبد را به او دادم و از او خواستم را در سبد را باز کند .
کاترین در سبد را باز کرد و با دیدن خرگوش بلند شد و از جا پرید !او خیلی خوشحال شده بود و من ازین اتفاق راضی بودم.
اینم از پارتای قشنگمون✨🥲
امشب بجای ۲ پارت ۴ پارت در چنل قرار دادم و پارت بیست و یکم رو طولانی تر نوشتم 😊
شبتون بخیر قشنگا💤💐