eitaa logo
روزمرگی خونه ما🌺🏕
466 دنبال‌کننده
130 عکس
9 ویدیو
0 فایل
من یه مامانم دهه هفتادی هستم😍 اینجا قراره از روزمرگی هام بزارم 😊😊😊 پس همراهم باشید خوشحال میشم 😍😍😍 با من کارداشتی پیام بده🌸 @Sepehr9602
مشاهده در ایتا
دانلود
رفته بودم روضه برای همین مراسم هاس که من عاشق قمم☺️☺️☺️ ان شاالله که قبول باشه
روزمرگی خونه ما🌺🏕
‌ سرگذشت زندگی جواهر 🌞🌞💎 قسمت_سی نه ## ولی تو انگار کور شده بوری ...راست میگن عاشقا کورن ...درست م
‌ سرگذشت زندگی جواهر💎🌞🌞 قسمت چهل## یه روزی این خونه پر بود از کادوهای گیتی ..‌ از لباس و ساعت و ...بگیر تا حتی خوردنی چشم هامو گرد کردم و گفتم :حبیب اون لوازم چی شد ؟ _توقع نداری که هادی مغرور نگهشون داشته باشه ‌‌‌...همه رو فرستاد خونه دایی ...اونا هم لطف کردن و چیزایی که هادی خریده بود رو دور ریختن ... جواهر من میدونم و به تو باور دارم ... باور میکنی وقتی شدی زن هادی خیلی بیشتر از قبل برام عزیز شدی گفتم : تو هم برای من همیشه مثه برادرمی.‌ لیلا خانم از توالت بیرون اومده بود و ایستاده بود و مارو دید میزد انگار که من و حبیب کار خلافی انجام میدادیم که اونطور نگاه میکرد . پشت نگاهاش حسرت بود ..یا حسادت یا شایدم تنفر،ولی من از همچین ادمهایی ترسی نداشتم ...من دختری نبودم که لای پر قو بزرگ شده باشم ...من تو اوج سختی بزرگ شدم ..پوستم از پوست خرسم کلفتر شده بلند شد و گفت : من مثل کوه پشتتم ...دوتایی وارد پذیرایی شدیم ...هادی زیر چشمی نگاهم کرد . گیتی نشسته بود و دخترشو بازی میداد ...با ورودم یکم خودشو جمع و جور کرد ...زنعمو دیس غذارو وسط گذاشت و گفت : بفرمایید شام . دور سفره جا گرفتیم و سکوت فقط بود و همه از دستپخت خوب زنعمو میخوردن و تعریف میکردن . گیتی با یه حالتی یه قاشق از سس زنعمو خورد و گفت : درست همون مزه رو میده ... چپ‌چپ به گیتی نگاه کردم انگار هدف هایی داشت قشنگ میشد نگاهای سنگینشو به هادی دید حبیب از اونطرف سفره بهم اشاره کرد و گفت : بهترین زن داداش دنیا چطوره ؟ انصافا هیچی دستپخت این زنداداش نمیشه ...هم برام خواهر ...هم فامیل ...خوش به سعادت هادی . لیلا اب دهنشو قورت داد و با چشم نگاه هادی رو که به سمت من بود رو دنبال کرد شام خوردیم و جمع کردیم و بردیم اشپزخونه ...لیلا و زنعمو دوتایی ظرفارو شستن و گیتی دخترشو که بی قراری میکرد تو حیاط میچرخوند تا خوابش ببره . حبیب فرش ایوان رو پهن کرد و نشستیم اونجا ...ظرفای پر از تخمه رو اورد و وسط گذاشت گیتی هر کاری میکرد دخترش اروم نمیگرفت . به هادی که نگاه میکردم ...ناخواسته گذشته مبهمش جلو چشمم میومد ...اون عشقی داشته به اون محکمی و من داشتم از درون درد میکشیدم از اینکه اون تونسته رو غرورش پا بزاره و اونطور عاشق یه دختر باشه . هادی رو پله نشست و با عمو صحبت میکردن .‌‌..دیگه همه خسته خواب بودن ...هادی شبخیر گفت و زودتر از همه رفت اتاق تا بخوابه ...گیتی رفتنشو با نگاهش دنبال کرد و ناراحت بود شب بخیر گفتم و جلو چشم بقیه رفتم داخل . برقا خاموش بود و هادی تو رختخوابش بود ...مشخص بود بیداره و خودشو به خواب زده ...کنارش رفتم و نشستم . به صورتش نگاه کردم که اروم خواب بود ... با چشم های بسته گفت: چی شده جواهر ؟ ترسیدم‌و دستمو رو قلبم گذاشتم و زیر لب گفتم : ترسیدم‌.. عقب رفتم و به دیوار پشت سرم تکیه کردم ...یکم که گذشت چشم هاشو باز کرد . درست روبروم تو رختخوابش نشست و گفت : چیزایی که حبیب بهت گفته کافی نبوده ؟ ابرومو بالا بردم و گفتم : در چه مورد حبیب گفته ؟ نخواستم فکر کنه پیگیرشم و گفت : سر شبی یساعت تو حیاط در مورد چی حرف میزدید ...؟ چندبار از پشت پنجره اومدم نگاهت کردم‌...هر دوتون ناراحت بودید . یکم مکث کردم و گفتم : چیزی نبود ما همیشه با هم درد و دل میکنیم . گفت : انگار ناراحتی ...تحمل ناراحتیتو ندارم . چشم هام گرد شد و گفتم : بیداری هادی ؟ سرشو تکون داد و گفت : اونقدرها هم که فکر میکنی ظالم نیستم جواهر ... هزارتا سوال تو سرم بود ولی نمیتونستم به زبون بیارم . تو اون نگاهش هزارتا حرف بود با صدای محکمی که به در زدن از جا پریدم و هادی مثل من ترسید ...هادی در رو باز کرد و لیلا خانم دستپاچه گفت : هادی خان ماشینتو اتیش کن ...بچه ام تب داره بخاطر اون از سر شب بی قراری میکرده ببریمش درمانگاهی جایی از پشت سر هادی بیرون رو نگاه کردم ...دختر گیتی تو بغل زنعمو بود و سعی میکرد تو ایوان ارومش کنه ...بچه بیچاره داشت هلاک میشد و انگار درد عجیبی داشت ...هادی کتشو برداشت و با عجله رفت بیرون ...اون همه عجله اش حالم بد شد و از حرص دندونامو بهم فشردم‌...هوا یکم سوز داشت، دورم شال پیچیدم و رفتم‌ حیاط . گیتی دخترشو بغل گرفت ..‌بچه بیچاره کبود میشد و هوار میزد . رو بروی هادی ایستاد و گفت : ممنونتم کاش یجور دیگه بود ...تو پدر نمونه ای میشی ...تو انقدر بزرگ و مهربون هستی که . هادی حرفشو برید و گفت : من خسته ام نمیتونم رانندگی کنم ...حبیب ببرشون . سوئیچ رو به طرف حبیب گرفت و گفت : تو داشپورت پول هست مراقب باش . منتظر واکنشی نموند و پشت بهشون کرد که برگرده تو اتاق ...من کنار درخت خرمالو نزدیک اتاق ایستاده بودم و کشتی هام به قول حبیب به گل نشسته بود ... ادامه دارد... روزمرگی خونه ما 🌺🏕 https://eitaa.com/rozmaregema
قشنگا ببخشید این چند روز کار داشتم ان شاالله از فردا روزی 3 پارت میزارم ☺️☺️☺️🌺🌺🌺
روزت به زیبایی نگاهت❤️ سلام صبح قشنگتون بخیر 😍 .
میوه بدم بچه ها بخورن دارن دعوا میکنن😫😫
روزمرگی خونه ما🌺🏕
‌ سرگذشت زندگی جواهر💎🌞🌞 قسمت چهل## یه روزی این خونه پر بود از کادوهای گیتی ..‌ از لباس و ساعت و .
‌ سرگذشت زندگی جواهر💎🌞🌞 قسمت## چهل یک ## هادی از دور لبخندی بهم زد... بهم نزدیک میشد که گیتی صداش زد و گفت : هادی خودت بیا ...من اونجا دست تنهام ... از اون طور صدا زدنش دلم به درد اومد ولی نمیتونستم سکوت کنم ...جلو رفتم و گفتم‌: با حبیب برو ...شوهرم بدون من جایی نمیاد ... چشم‌های گیتی از شنیدن کلمه شوهر انگار گرد شد و دستهاش که دخترشو تکون میداد محکمتر شد دور دخترش ... خواست چیزی بگه که منصرف شد و رو به هادی گفت : ادم زنده وکیل وصی نمیخواد .‌‌نمیخواد بیاید ببخشید بهتون زحمت دادم با تاکسی میرم ... دخترشو زیر بغلش زد که بره ... مامانش ناله کنان گفت : زیور دستم به دامانت این گیتی غریبه نیست اون بچه برادر خودته ...نزار بره این موقع شب ... زنعمو انگار دلش میخواست بره که گفت : بچه نیست که من جلوشو بگیرم لیلا جان ...دوست داره با تاکسی بره ...حتما پیش پسرای من راحت نیست ... لیلا لبشو گزید و گفت: زبونتو گاز بگیر ...دیگه همه میدونن که اون و هادی ...زنعمو حرفشو برید و گفت: بزار صداش کنم ...و با چشم هاش به هادی فهموند که ازدست اونا کلافه است... گیتی به صدای زنعمو نزدیک در ایستاد و شروع کرد به گریه کردن که من بی کس و کارم من پدر ندارم ‌... تازه فهمیدم که اون زیرک تر از اونی که بشه فکرشو کرد ...دست گذاشت درست رو نقطه ضعف هادی و شروع کرد به گفتن: نصفه شب میرم بیرون هزارنفر میوفتن دنبالم ...ولی بچمو میرسونم درمونگاه بی منت کسی ... کاش پدر منم زنده بود ...اشکهاش تمام صورتشو پر کرده بود ... هادی به ماشین اشاره کرد و گفت : سوارشو بچه داره هلاک میشه ‌‌‌... لیلا خانم گل از گلش شگفت و گفت بریم ... تو یه چشم به هم زدن چادرمو انداختم رو سرم و به طرف ماشین رفتم ... لیلا خانم در جلو رو باز کرد و همونطور که خودش عقب مینشست گفت :گیتی بشین جلو مادر ... گیتی لبخند زنان که انگار اون همه اشک و ناله الکی بود خواست بشینه که پیش دستی کردم و از کنارش رد شدم و نشستم جلو ..‌گیتی خشکش زد و گفتم : با بچه عقب امنتره ... حبیب دست به سینه با صدای بلند میخندید و حتی نمیتونست جلوی خندهاشو بگیره ... پشتشو بهمون کرد و حسابی خندید ... هادی پشت فرمون نشست و به زنعمو که مدام سفارش میکرد اروم بره گفت : مامور مخفیت کنارمه خیالت راحت ‌‌‌...به من اشاره کرد و زنعمو سرشو از پنجره ماشین داخل اورد لپمو محکم کشید و گفتم : مامور مخفی خودتی و اون عمه ات این دختر همه کس منه ... رفتم جلو صورتشو ببوسم و با گوشه چشم به لیلا خانم نگاه میکردم که داره حرص میخوره ... هادی راه افتاد و بچه بیچارهدتا برسیم فقط گریه کرد... لیلا خانم دستشو رو شونه هادی گذاشت و گفت: زندایی جان میدونم هیچ مردی به اندازه تو مسئولیت پذیر نیست ... هادی جلو در درمونگاه نگه داشت و گفت: بفرمایید اینجا منتظرم .. گیتی با عجله بچه اشو محکم گرفت و به طرف درمانگاه رفت: لیلا خانم دنبالش رفت و ما تو ماشین منتظر موندیم ... ازمون که دور شدن هادی به طرفم چرخید و گفت : مثل برق و باد چطور اومدی تو ماشین ؟ خودمم خنده ام گرفته بود و گفتم : زندایی ات باید بدونه من کی هستم ...به من میگن جواهر ... هادی خندید و خواست چیزی بگه که لیلا خانم به شیشه زد و گفت: هادی جان زندایی ...پول ندارم‌... هادی پیاده شد و باهاش رفت داخل ... یکساعتی معطل شدم تا اومدن و دختر گیتی اروم‌تو بغل لیلا خانم خواب بودد.. هادی ماشین رو روشن کرد و لیلا خانم مدام از هادی تشکر میکرد ... یکم که رفته بودیم ...گیتی دستی به سر دخترش کشید و گفت : همیشه دوست داشتی دختر داشته باشیم یادته هادی ؟ هادی جوابی نداد ...و من از درون خودمو میخوردم‌... رسیدیم‌ خونه ...زنعمو هنوز منتظر بود و با عجله جلو اومد و لیلا گفت : بهش امپول زدن بچه خوابیده ...میبرم بزارمش تو جاش ... لیلا و زنعمو به داخل رفتن و شب بخیر گفتن و ماهم به طرف اتاقمون میرفتیم که گیتی گفت : هادی ؟ هادی پشت بهش بود و گفت : چی شده ؟ گیتی جلو اومد روبرومون ایستاد و انگار که منو اصلا نمیدید ...با پشت دست اشکهاشو پاک کرد و گفت : ممنونتم ... هادی لبخندی زد و کفت : هرکسی غیر توام بود بهش کمک میکردم ...من تحمل ندارم کسی مشکل داشته باشه ‌‌‌ _من هرکسی نیستم ..‌.من یه روزی برج ارزوهای تو بودم ..‌ خواستم چیزی بگم‌ ولی هادی مانع شد و گفت : ارزوهای تو با جواد محقق شد و دنبال همون ارزوها باش ...شب بخیر دختر دایی ... باورم‌ نمیشد اونطور بهش جواب سرد بده ... به طرف اتاق رفتیم و وارد شدیم ...هادی کلمه ای نگفت و دراز کشید ... اول صبح زودتر از همه بیدار شدم ...اتاق رو مرتب کردم و رفتم سراغ اشپزخونه ... زنعمو سحر خیز تر از من بود و عطر چای تازه دمش پیچیده بود. ادامه دارد... روزمرگی خونه ما 🌺🏕 https://eitaa.com/rozmaregema
اینم سهم مامان بچه ها ☺️
یسر با دوستم رفتیم بیرون اومدم 😊
روزمرگی خونه ما🌺🏕
‌ سرگذشت زندگی جواهر💎🌞🌞 قسمت## چهل یک ## هادی از دور لبخندی بهم زد... بهم نزدیک میشد که گیتی صداش
‌سرگذشت زندگی جواهر🌞🌞 💎 قسمت## چهل دو## از پشت سر صداش زدم ..‌اول ترسید و بعد با دیدن من گفت الهی من فدات بشم چرا انقدر زود بیدار شدی؟ سرمو به شونه اش فشردم و گفتم: زنعمو چقدر بوی خوب میدی ...تو بغل شما خیلی ارامش دارم ... زنعمو به صورتم نگاه کرد و گفت: ببگو ببینم خبری نشده ؟ ازش فاصله گرفتم‌ و گفتم: نه چطور ؟ اخمی کرد و گفت: وقتشه بچه دار بشی...برای هیچ‌کاری دیر نمیشه...بعدا هم میتونی به کارای دیگه ات برسی ... سکوت کردم و دوباره زنعمو گفت : جواهر ...گیتی و لیلا رو دوست ندارم اینجا نگه دارم ...ولی چاره چیه مهمونن و حبیب خدا ...میدونم که ناراحتی ولی من نمیزارم هیچ کسی تو رو از پسرم جدا کنه ... دستی به صورتش کشیدم و گفتم: هادی چیزی نگفت، ولی همه چیز رو حبیب برام تعریف کرد... زنعمو آهی کشید و گفت : نمیدونی چیا کشیدیم‌...الانم برگشته توقع داره هادی بهش روی خوش نشون بده ... اون زندگی مارو جهنم کرده بود ...اون جواد خوب ادبشون کرد ... _زنعمو خوبه بچه برادر خودته ... _باشه ...هرکی میخواد باشه ..اون نمک خورد نمکدون شکست .‌.کم مونده بگه اون دختر هم مال هادیه‌.. اب دهنمو به زور قورت دادم زنعمو سر حرص بود و گفت : همش باهم بودن ...خدا خوب ازش تقاص گرفت ...هر شب اینجا بود ...برای هادی ادا میومد و اخر پسرمو دستشو گذاشت تو حنا ... زنعمو تازه به خودش اومد و گفت : ولش کن ...مهم نیست ...برای من همین که تو شدی زن هادی میارزه به همه چی ... هادی از پشت سر گفت : مامان من میرم بیرون شب برمیگردم ... زنعمو نگاهش کرد و گفت: صبحت بخیر کجا اول صبحی ؟! هادی تکه ای نون سنگگ گزاشت دهنش و گفت: کی اول صبحی نون گرفته؟ میرم بیرون حوصله خونه رو ندارم...شب برمیگردم ... زنعمو اهی کشید ...نمیخواستم بره و بخاطر دل زنعمو هم بود میخواستم گیتی جلو چشم هاش ببینه که هادی دیگه مال اون نیست ... به طرف هادی رفتم و گفتم : نرو هادی ...تو که نیستی حوصله ام سر میره ؟ هادی چشم هاش گرد شد و زنعمو زیر زیرکی لبخند زنان رفت سمت خونه ....هادی اومد داخل اشپزخونه ابروشو بالا داد و گفت : تو چرا همش رنگ عوض میکنی ؟الان کدوم رنگی هستی ؟ گفتم: من عادت دارم هر وقت یه مدل باشم ... با صدایی که به اروم گفت : اول صبحی از رو دنده خوب بیدار شدی ؟ گفتم : اول صبحی سرم خورد به دیوار انگار عوض شدم ... خندید و گفت : همینطور باشی خوبه... گفت : دیگه سربه سر من نزار.... _حالا میری یا میمونی ؟ _میرم چون موندن من بی فایده است... راستی چرا به زنعمو نمیگی که تو منو دوسست نداری؟ چپ چپ‌نگاهش کردم و گفتم : چی بگم بهش ؟ اگه بفهمه که من و پسرش شدیدا از هم متنفریم ، فکر میکنی میتونه تحمل کنه یا دلش میشکنه؟؟؟ _با دل اون کاریت نباشه ..‌کم‌کم بزار بفهمه که این ازدواج قراره یه روزی تموم بشه ‌.. _روزش که برسه میفهمه ... تو چشم هام دقیق تر شد و گفت : اون روز اگه برسه چه حالی بهت دست میده ؟ تو دلم گفتم اون روز قلبم میشکنه ‌‌.... ولی به زبون اوردم اون روز کیف میکنم ... از حرص دندوناشو به هم فشرد ... گفت : داشتن تو خیلی برام با ارزش ...من از همون دورانی که فکر میکردی دشمنتم ،عاشقت بودم‌... وقتی ازت دور شدم‌ نمیدونم چرا ناخواسته تو تنهایی هام گیتی رو جایگزینت کردم‌... ولی اون نتونست تو رو از دلم بیرون کنه ... وقتی ازدواج کرد تازه فهمیدم که واقعا دوستش نداشتم و از تنهایی بهش رو اورده بودم‌...من هنوزم تو رو دوست داشتم... اپ دختری که زمین تا اسمون باهام تفاووت داشت ...همون دختری که گاهی حتی ازش میترسیدم از بس بی پروا بود ...امروز جایگاهت درست ترین انتخاب تو زندگیم بوده ... گوشهام درست میشنید ....باورم نمیشد وگفتم : این اعترافت رو چرا زودتر نکردی ؟ تو که بهت نمیاد ‌.‌‌ خواستم چیزی بگم که گفت : گیتی خیلی وقته داره نگاهمون میکنه پشت پنجره است ... گفت : شب میبینمت ‌‌‌‌...با عجله بیرون رفت ...... هادی رفت و من تمام بدنم یخ کرد ...مگه میشد اون همه حرف شیرین بخاطر گیتی باشه ... یکم همونجا موندم و به حال دل خودم افسوس خوردم ... چندبار نفس عمیق کشیدم و رفتم داخل ..‌همه دور سفره صبحانه جمع بودن ... گیتی به دخترش چایی میداد با اخم نگاهش کردم ...هادی میخواست اونو اذیت کنه و از من استفاده میکرد ... کاش اون حرفها واقعیت داشت ... کنار حبیب نشستم و یه تکه نون داخل دهنم گزاشتم ... حبیب گفت : چیه پکری ؟ به گیتی اشاره کردم و داخل چای ام شکر ریختم ... گفت : چی شده ؟ _هیچی اول صبحی داست از پشت پنجره اشپزخونه زاغ سیاه منو چوب میزد ... حبیب با تعجب گفت : کی ؟ دندونامو بهم فشردم و کفتم اون رو میگم‌ دیگه دختر دایی عزیزت ...همون بلای بزرگ افت زندگی ... حبیب گفت : خواب دیدی ...از کله سحر اینجا نشسته ...بیرون نیومده ... ادامه دارد.... روزمرگی خونه ما 🌺🏕 https://eitaa.com/rozmaregema