هدایت شده از Роман Джайсуры
عشق شبانه🕷
─ׂ─ִ─ ♱𝆬 ─ִ─ׂ─
A Novel by Jisoora
Part #1
نور خورشید زده بود توی اتاقم و همهچیز اونقدر آروم بود که فکر نمیکردم اتفاق خاصی بیفته. یه حس عجیبی داشتم، انگار ته دلم میگفت یه چیزی قراره تغییر کنه، ولی جدی نگرفتمش. با کلی انرژی آماده شدم، بیخبر از اینکه این روز معمولی، قراره کل زندگیم رو زیر و رو کنه
ویو جیسورا: از تختم پاشدم و رفتم دست و صورتم رو شستم و بعدشم روتین پوستیمو انجام دادم، رفتم طبقه پایین و نشستم سر میز و صبحانه خوردم، بعدشم نشستم و یکم رفتم تو گوشیم.
ساعت 12:30 ظهر
جیسورا: اوف حوصلم سر رفت بزار به رزیتا زنگ بزنم
مکالمه جیسورا و رزیتا:
جیسورا: الو سلام رزیتا خوبی؟
رزیتا: سلام خوبم مرسی تو خوبی؟
جیسورا: ممنون، میگم میای ساعت 4 بریم بیرون هوم؟
رزیتا: اوممم اوکی بریم، حالا کجا بریم؟
جیسورا: نمیدونم، بریم پارک؟
رزیتا: ارهاره بریمممم
جیسورا: اوکی پس ساعت 4 میبینمت
رزیتا: اوکی خدافظ
جیسورا: خدافظ
ویو جیسورا: رفتم ناهارو اماده بکنم، چون حوصله اشپزی نداشتم یه نودل اماده داشتم و اونو درست کردم و نشستم خوردم. یکم گذشت و ساعت نزدیکای 4 بود، رفتم یه لباس بیرونی پوشیدم و اماده نشسته بودم روی مبل و منتظر رزیتا بودم
ساعت 4 بعد از ظهر
«صدای زنگ در اومد»
جیسورا: برم درو باز کنم
(درو باز کردم)
رزیتا: سلام اونییی
جیسورا: سلاممم
رزیتا: خب بریم؟
جیسورا: اوکی بریم
ویو جیسورا: توی مسیر پارک بودیم که یه چیزی اون سمت خیابون توجهمو جلب کرد، یه مرد قد بلند با لباس های مشکی و یه ماسک رو صورتش اون سمت خیابون بود، بنظرم عجیب اومد ولی جدی نگرفتمشو راهمو گرفتم و رفتم، چند دقیقه توی مسیر بودیم و بلاخره رسیدیم پارک.
رزیتا: چقدر هوا خوبه مگه نه
جیسورا: ارهاره خیلی هوا خوبه، کاشکی بقیه بچه ها هم الان اینجا بودن
رزیتا: اره..، میگم میخوای فردا شب با بچه ها هماهنگ کنیم بریم ساحل؟؟ اونجا خیلی قشنگ تر از اینجاست و دورهم باشیم خیلی خوشمیگذره
جیسورا: اره ایده ی خوبیه !
ساعت 20:00 شب
(تو مسیر برگشت به خونه)
رزیتا: خب اینجا دیگه باید از هم جدا شیم خدافظ
جیسورا: ام.. ب.. باش خدافظ
رزیتا: نترس دختر چیزی نمیشه
نکته:: جیسورا از تنهایی راه رفتن تو خیابون و کوچه ها مخصوصا تو شب میترسه.
جیسورا: چی من و ترس؟ نه بابا نگران من نباش برو خدافظ
رزیتا: مطمئن باشم؟؟
جیسورا: ا.. اره
رزیتا: اوکی پس خدافظ
ویو جیسورا: داشتم رزیتا رو نگاه میکردم که داشت ازم دور میشد، من خیلی نمیترسم ولی خب حس خوبی به تنهایی تو شب ندارم مخصوصا تو این خیابون و کوچه ها
کمی بعد
ویو جیسورا: داشتم میرفتم سمت خونه که یه مردی رو دیدم و برام اشنا اومد،همون مرد قد بلند با لباس های مشکی بود. داشت میومد سمت من، از ترس خشکم زده بود و یک جا ایستاده بودم و به اون مرد نگاه میکردم، مرده اومد جلوی من ایستاد.
#: هی خانوم کوچولو گم شدی؟
جیسورا: چ.. چی م.. من؟؟ نه نه من دارم میرم خونه لطفا مزاحم نشید، خب دیگه م.. من ب.. برم خدافظ
#: نمیخوای برسونمت؟
جیسورا: ن.. نه ممنون خودم میرم
#: باشه، مراقب خودت باش جوجه
ویو جیسورا: سریع از مرده دور شدم، خیلی ترسیده بودم و قلبم تند تند میزد، هی پشت سرمو نگاه میکردم تا مبادا اون مرده دنبالم بیاد، رسیدم خونه و درو قفل کردم و یه نفس اروم کشیدم.
«صدای زنگ تلفن»
جیسورا: چی یعنی کی میتونه باشه؟
ادامه ی رمان و میخوای؟جوین بده
https://eitaa.com/joinchat/2495284951C69293fd8be
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هدایت شده از #𝐑
273K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هدایت شده از I hate myself.
https://eitaa.com/joinchat/3349350103C0f2ec2d937
بپرید توش بزریم.
هدایت شده از رزیتا خرگوشی🐰/ فور عزل
309K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا