چهل روز از اون روز نحس گذشت..
همون ساعت ۹:۴۰
صبحِ ده اسفند؛
اون روز نمیدونستیم چرا
ولی استرس کل وجودمون رو فرا گرفته بود. دل آشوبه و ترس ولمون نمیکرد.
سحر روز بعد بود که متوجه شدیم اون ترس و استرس بیمعنی نبوده.
آره.. ما یتیم شده بودیم.
🙂
و الان که چهل روز گذشته
هنوز ما نمیدونیم با این داغ باید چه کنیم.
به هر دری میزنیم تا فقط یه ذره بتونیم آرومتر بشیم فایده ای نداره.
دلمون.. نه؛ کل وجودمون تنگته
تنها خواستمون برگشتِ زمان به قبل از ۱۰ اسفنده.
به وقتی که سایه ات رو سرمون بود ..
_ورقپارههایدفترِدلتنگیم
برایعزیزِشهیدم