هدایت شده از ر࣫͝وناک𐙚ִִ
سوگند به شب! هنگامی که [برای رسیدنِ سحر] روی بر میتابد.
سوره مدثر، آیه ۳۳.
حمید مصدق :
تو به من خندیدی و نمیدانستی ،
من به چه دلهره از باغچهی همسایه ،
سیب را دزدیدم .
باغبان از پیِ من تند دوید .
سیب را دست تو دید .
غضب آلود به من کرد نگاه ؛
سیبِ دندان زده از دست تو افتاد به خاک .
و تو رفتی و هنوز ،
سالهاست که درِ گوش من آرام آرام ،
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم .
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم ،
که چرا باغچهی کوچک ما سیب نداشت !
ر࣫͝وناک𐙚ִִ
حمید مصدق : تو به من خندیدی و نمیدانستی ، من به چه دلهره از باغچهی همسایه ، سیب را دزدیدم . با
فروغ فرخزاد :
من به تو خندیدم ،
چون که می دانستم ،
تو به چه دلهره از باغچه همسایه ،
سیب را دزدیدی .
پدرم از پی تو تند دوید .
وَ نمی دانستی باغبان باغچهی همسایه ،
پدر پیر من است .
من به تو خندیدم ؛
تا که با خنده تو ،
پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم .
بغض چشمان تو لیک ،
لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک .
دل من گفت : برو .
چون نمی خواست ،
به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را .
و من رفتم و هنوز ،
سالهاست که در ذهن من آرام آرام ،
حیرت و بغض تو تکرار کنان ،
می دهد آزارم .
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم .
که چه می شد اگر باغچهی خانه ما سیب نداشت !