.
سلام✋
جاتون خالی، چند روز پیش عروسی
دعوت بودیم، اتفاق جالبی افتاد😉
بهخاطر شرایطی که عــروسی داشت
من فقط برای شام رفتم
.
.
بعد از شام عمو کوچیکه رو دیدم،
میگفت شما بچهها همهتون شَـر
هستید😐
گفتم چرا؟ چی شده؟
گفتش کــــه مــیخـــواستم بـــا پــســـرم
بیایم عروسی، تا ماشین رو کنار تـالار
پارک کردم، گفت من نمیام...
بهش گفتم چــــرا نمیای؟ گفت مــن
کفش نو میخوام😶
عمو میگفت که هرکاری کردم قبــول
نکرد بیاد...
.
پیامهای جالبی برام فرستادید👌
یه کم دیگه میام و یه صوت خیلی خوب
درباره لجبازی بچهها براتون میفرستم...
رُشدانه | راه روشن
. بعد از شام عمو کوچیکه رو دیدم، میگفت شما بچهها همهتون شَـر هستید😐 گفتم چرا؟ چی شده؟ گفتش کـ
.
قبل اینکه اون صوتی که گفتم رو بفرستم
بگم که عاقبت این پسرعموی چی شد☺️
باباش تو ماشین، ولش کرد و رفت ...
بعد چند نفر رو واسطه فرستاد تا با ناز
کشیدن از بچه، راضیاش کنن که بیاد
نفر اول، شکست خورد🙁
نفر دوم، شکست خورد☹️
نفر سوم، شکست خورد😣
نفر چهارم، موفق شد🥺🎉
دیگه نمیدونم این نفر چهارم، چه قولی
به بچه داده بود که راضی شد بــیــاد ولی
هرطور بود راضیاش کرد که بیاد...
.