#درددلاعضا
#تلاش.
شب به شوهرم خبر بارداریم رو دادم و گفتم که میخواستم چی کار کنم. خیلی ناراحت شد و تو فکر رفت.
فکر میکردم شوهرن زیاد برام مهمنیست. اون شب شوهرم رفت بیرون و دیگه برنگشت. تازه فهمیدم به همون حضور خمارش چقدر نیاز دارم. خیلی دنبالش گشتم ولی پیداش نکردم. چهار ماهه بودم رفتم سونو گرافی و گفتن فرزندم دختره.
هم خوشحال بودم هم ناراحت. رسیدم خونه ماشین رو پارککردم و کلید رو توی در انداختم که صدای خندهی پسرم با پدرش رو شنیدم. عصبی شدم. هر چند از برگشتش خوشحال بود.خواستم برم داخل و هر چی فحش بلدم بهش بدم که تو زندگی رو به بازی گرفتی. یه روز بری یه روز بیای؟ چهار ماهه هر جا بودی الانم برو اما در رو که باز کردم و سرحالیش رو که دیدمفهمیدم ترک کرده. جه روز خوبی بود اون روز برام. شوهرم ترک کرده بود و اون سه ماه تو کمپ بود. هر دو گریه کردیم.گفت وقتی شنیده داره صاحب یه بچه ی دیگه میشه. حالش از خودش بهم خورده که بابای دو تای بچهای بعد زندگیت رو این ریختی کردی. گفت وقتی دیدم تو مرد تر از من توی این زندگی هستی به غیرت خودم تف کردم.