نام داستانک_چشمان به خواب رفته ✍الهه نودهی زمین از خودش پرسید که امروز می‌خواهند چه کسی را به دل من بسپارند ؟ناگهان صدای گریه‌های زنی که با قدم‌های در هم شکسته از لابه‌لای جمعیت نزدیک به قبر می‌شد، توجه همه را به خود جلب کرد. نگاه‌ها به سمت او خیره شده بود و سکوت عجیبی قبرستان را فرا گرفت. آرام آرام با کفش‌های کتانی‌اش و چشم‌های ورم کرده نزدیک تابوتی می‌شد که تمام آرزوهایش را به سردی در بر گرفته بود.از چشمانش خون می‌چکید و نفس‌هایش آهنگ دلتنگی می‌نواختند.همه می‌دانستند که این زن به همین راحتی از تابوت جدا نمی‌شود و کنار این قبر که قامت مردی را در خود جای خواهد داد چه می‌کند.زن شاخه گلی را روی تابوت پرپر کرد و کنار خاک‌هایی که منتظر بودند درون قبر ریخته شوند زانو زد و از اعماق جانش فریادی سر داد و گفت ؛ _من رو هم باید با این مرد خاک کنید، تمام زندگیم تو این تابوته.》 با گفتن این حرف بیهوش شد و بروی زمین افتاد.عطر گلهای پرپر شده فضا را پر کرده بود و طنین انداز عشق به خواب رفته‌ای بود که قلب زن را به درد می‌کشید... ‌ ‌╭─══════‌══════•❖‌•─╮ ‌ 🔸 شبكه نویسندگان حوزوی خراسان (کانون مداد الفضلاء) ‌╰─•❖‌•════════════─╯ ‌ https://eitaa.com/joinchat/3164274938C4f975d6c1b