هیئت مجازی 🚩
🍃🌸🍃 🌸🍃 🍃 [• #قصه_دلبرے📚•] #اسم‌رمان #مستند_سیاسی‌_امنیتی_عاکف #قسمت_دوازدهم آیفونو زدم و همکارم
🍃🌸🍃 🌸🍃 🍃 [• 📚•] بیرون نیا! فقط یه لحظه سرتو بیار بیرون، سمت راست کوچه، جلوی L90 ،اون سمندو که مشکیه، ببینش! توش محافظات هستند. لحظه به لحظه مراقِبِت هستند. خیالت تخت! دوتا تیم دو نفره هستند. ساعتاشونم خودشون عوض میکنند و هماهنگن! تیم دومت فردا بهت اضافه میشه یا توی اداره میبینیشون یا هرجایی که هستی بهت ملحق میشن. من باید برم فعالً یا علی! نمیدونستم داره چه اتفاقی می افته. ولی سپردم به خدا. بدون اینکه به محافظا توجه کنم، خداحافظی کردم با عاصف. رفتم پیش خانواده م. فکرم دوباره مشغول شد. خلاصه اون ساعات و لحظاتِ مهمانی رو تا شب به هرنحوی بود گُذَروندَم. فاطمه خیلی خوشحال بود. ولی من از درون پوکیده بودم! شب ساعت 9 که شامو خوردیم، با فاطمه تصمیم گرفتیم بریم یه سر خونه ی پدر و مادرش. اومدیم بریم، دیدم طفلک محافظا هم آماده شدند. یه لحظه خنده م گرفت. رفتیم خونه ی پدرش، برادرا و خواهرای فاطمه هم بودند. تا ساعت 21 با خانواده فاطمه بودیم و کلی بگو بخند داشتیم. منم الکی میخندیدم. چون هم خسته بودم و هم فکرم مشغول بود. نمیخواستم هیچ کی بفهمه. به فاطمه اشاره زدم کم کم بریم. پدرخانمم متوجه شد گفت: - آقا سید محسن بعد شش هفت ماه اومدی خونه مون دو ساعت نشستی داری میری؟ فاطمه گفت: باباجون آقا محسن خیلی خسته س! تازه امروز از راه رسیده ومأموریت بوده. باشه ان شاءالله شبهای آینده میاییم خدمتتون شام یا ناهار اینجا می مونیم. الانم دیر وقته شما هم باید بخوابید! مادر خوابش میاد. از تیز بودن و درک همسر در شرایطهای ویژه که فاطمه داشت خوشم اومد. کمتر زنی به این چیزا توجه میکنه اونم وقتی پیش فک و فامیل خودشه! خداحافظی کردیم از خانواده ش اومدیم خونه. اذان صبح بیدار شدیم و با فاطمه نماز خوندیم. یعنی فاطمه نمازشو پشت سر من خوند. یه چند خط روضه خوندم و گریه کردم و چند بار هم گفتم حسین! حسین! حسین! حسین! زدم به سینه م. یه چند خط من و فاطمه با هم قرآن خوندیم. بعدش رفتم همینطور که فاطمه روی سجاده ش نشسته بود، روی پاهاش دراز کشیدم. گفتم: + مخلص فاطمه خانم! - چطوری لوسِ من؟! + خندیدم و گفتم نوکرتم بانو! مارو نمیبینی خوشحالی؟ بہ قلــم🖊: ... [•🌹•] @Heiyat_Majazi 🍃 🌸🍃 🍃🌸🍃