🌿🌿 قصه های مربوط به: علیه السلام 🔹 وزیر سخاوتمند«۱»🔹 برادران یوسف در حالی مصر را به قصد دیار خود ترک گفتند که بهترین و شیرین ترین خاطرات را از عزیز مصر در ذهن داشتند، یعقوب به دیدار فرزندان خود شتافت و درباره سفر از آنان توضیح خواست. فرزندان یعقوب گفتند: پدرجان! ما مرد بزرگی یافتیم. او وزیر بزگوار و کریمی بود، او موقعیت ما را دریافت و از ما پذیرایی شایان کرد، گندم فراوانی به ما داد، ما را در بهترین منزل جای داد ولی هنگام بازگشت از ما عهد و پیمانی گرفت. او گفت: دیگر به ما گندم نمی دهد مگر اینکه ما در سفر بعد برادر دیگر خود را به همراه خویش ببریم تا او به حقیقت حال ما واقف شود. زیرا عزیز در کار ما مشکوک شده و مسافرت ما به مصر برایش سوءتفاهمی ایجاد کرده است. واضح است که بزودی آذوقه ما به پایان می رسد و ما بار دیگر احتیاج به غله پیدا می کنیم، پدرجان! بنیامین را به همراه ما بفرست، تا در گرفتن غله به ما کمک کند و موجب کرم و بخشش بیشتر عزیز گردد.(ادامه دارد...) منبع: کتاب قصه های قرآن؛ زمانی، مصطفی، پایگاه اطلاع رسانی حوزه ؛ جادالمولى، محمد احمد، قصه هاى قرآنى ◉●◉✿ا✿◉●•◦ @ImamHadi_alashtar