┄┄┅═✧❁🍃✦🌺✦🍃❁✧═┅┄┄
🙍♂مرد مالیخولیایی از تقریر وی خوشحال گشته به منزل خودش مراجعت دادند.
🏖 چون نزدیک به روز موعود گشت، آن طبیبِ کامل، غلام خود را بخواست و گفت: خمی را به ریسمان ببند و در بام خانه منتظر باش، چون آن مرد مالیخولیایی به درون در آید، من او را به حرف مشغول می کنم، تو خم را بیاور و بر سر او نگاه دار....
به غلام دیگر گفت: تو نیز چوبی که بر سر آن آهن سخت باشد نگهدار و چون وقت معین برسد و طبیعت او را مستعد نمایم و اشارت کنم، تو آن چوب را سخت بر آن خم بکوب که خورد گردد!⛏🛡
📍📝پس در روز معهود، مریض را به نزد وی آوردند، ابتدا نبض گرفت و چند حبّ مخدر به وی داد!
💯🔅آنگاه اهالی مجلس را بگفت تا متفرق گشته و چند نفر از تلامیذ خاص را نگاه داشت! دست آن شخص بگرفت و به فضای خانه اش آورد و همچنان صحبت می داشت و می گردید تا بدان محلی که ما بین او و غلامان معهود بود، بازداشتش و گفت: 👇
😐لحظه ای از این موضع حرکت نکن!
🔵🔙پس آن غلامِ اول، خم را بیاویخت و محاذی سر وی نگاه داشت.
آنگاه گفت: شربتی قوی السکر آورده و بدو دادند.
🍷به قدر شربت بنوشید چند قدم عقب رفته اشارت به غلام دیگر کرد، به یک دفعه غفلتا چوب بر آن خم بنواخت.
🔊صدایی مهیب برخواسته خم خورد گردید بر اطراف وی بر زمین ریخت.
💭♦️آن مرد از هول آن کار، فریادی زد و بیهوش گردید! پس بگفت تا او را مالیده به هوش آورند و شربتی بدو بخوراندند، از آن وحشت آسوده گشت!
📿📍و آن خم را چون معاینه بشکسته دید، آن خیال به کلی از وی زایل گردید.
یکی دو روز دیگر او را نگاه داشته، بعضی از ادویه مزیل سوداء(فساد سوداء) به جهت اصلاح مزاج آن مریض به وی بخورانید، مریض زیاده از وی اظهار امتنان کرده، با سلامت به منزل خود مراجعت نمود!☺️✌️
منبع داستان[با اندکی تصرف] :
🔸کتاب طب و طبیب ص ۲۰
🔹عیون الانباء فی طبقات الاطباء، ج۲،ص۲۹۷
┅─═ঊ✦✦❁2⃣
@Javaher_Alhayat
❁✦✦ঈ═──