•┈••✾❀🕊❤️🕊❀✾••┈•• ویژه‌ی محرم داستان کوتاه _ قلم داستانی: •┈••✾❀🕊🌸 نارینه🌸 🕊❀✾••┈•• با صدای زنگ تلفن از خواب می‌پرم. بازهم سر درد. بدنم خیس عرق شده. مثل شب های قبل. نگاهی به گوشی می‌اندازم، فؤاد است. پتو را کنار می‌زنم. دنبال لیوان آب می‌گردم. مادر مثل همیشه پارچ آب و قرص ها را کنار میزم گذاشته است. فکر می‌کنم اگرنخورم چه می شود؟ چه بهتر؟ زودتر کارم تمام می‌شود. راحت میشوم از شر تمام دردهای عالم . رویم را برمی‌گردانم. کاش می‌شد همه شان را باهم فرو می‌دادم تا زودتر تمام شود کابوس تلخ زندگی پوچم. برای چندین بار است که فؤاد زنگ می‌زند. به سختی جوابش را می‌دهم _چیه؟ چته هی پشت سر هم زنگ میزنی. ول کن نیستی ها _سلام فرهاد. مزاحمت شدم؟ اه خواب بودی؟ ببخشید شرمنده داداش. _بگو چی کارم داری؟ _اوه اوه از اون حالت هاست که جرات نمیکنم حرف بزنم. هیچی هدف اذیت کردنت بود و بس. از جایم نیم‌ خیز می‌شوم. _یعنی اگر برای مزاحمت زنگ زدی که میام پوستتو میکنم. فؤاد از آن طرف خط صدایش را بلند می‌کند. _نه بخدا ...شوخی کردم داداش. ببین ما امشب با بچه ها دورهم جمع شدیم گفتم به تو هم بگم بیای. با بیحالی می‌گویم: حوصله ندارم. حالم خوب نیست. با لحن کش داری جواب می‌دهد: ببین تو بیا من حالتو می‌سازم. پوزخند می‌زنم: _لابد با اون دوستای عتیقه ات. حق به جانب صدایش را بالا می‌برد. _هی! گفته باشم پشت سر دوستای من حرف نزن ها. می‌خندد _فرهاد یه عتیقه ی دیگه به جمع مون اضافه شده فقط باید بیای ببینیش. سرم را به تأسف تکان می‌دهم. _حالا کجا هستید؟ _تو کاریت نباشه من میام دنبالت. فقط لطفا میخوای ترک موتور بشینی یه لباس بیشتر تنت کن. آ قربونت بشم. سرم را روی زانوهایم می‌گذارم: مثلا تابستونه ها _نه تو رو خدا من حوصله ی تلفن های مادرت رو ندارم. بنده خدا حق داره نگرانت میشه. اگرچه بادمجون بم آفت نداره با شنیدن اسم مادر می گویم: باشه باشه _بعد مغرب طرفای ساعت ۹ آماده باش. میام دنبالت. نگاهم به داروهایم است. یکی از قرص ها را به دهان می‌گذارم و رویش هم لیوان آب را پایین می‌دهم. نمیدانم چرا آن ها می‌خورم؟ دارم ادامه می‌دهم به امید چه؟ به امید بهبودی؟ هه ! چه خیال باطلی. نگاهم سمت کتاب روی میز می‌رود. نمی دانم آن کتاب چه دارد که مرا به سمت خودش جذب می‌کند. شاید هم بخاطر عکسی است که میان آن کتاب به من چشمک می‌زند و باورهایم را به بازی گرفته است. دوباره به عکس نگاه می‌کنم. یک دختر و یک پسر. دختر با پرچم یاحسین کنار بستر پسرجوان که دو انگشتش را به نشانه پیروزی بالا آورده، ایستاده است. حجاب دختر برایم عجیب است. یعنی او نارنینه است؟ تا اینجا فهمیده بودم نارینه مسیحی است اما در این‌ عکس حجابش به مسیحی ها نمی‌خورد. شاید هم یک مسیحی معتقد بود. قطعا کاتولیک ! جوان که سیم های زیادی بالای سرش وصل بود با سرمی‌ در دست و پیشانی باندپیچی شده به عکس لبخند می‌زد. پشت عکس را نگاه می‌کنم. "معجزه وجود دارد. من مسیح را در حسین دیدم. حسین علیه السلام، برادر عزیزم سروژ را به ما برگرداند. در شب عاشورا " معجزه ؟ پوفی می‌کشم و زیر لب می‌گویم: ما که چیزی ندیدیم. کتاب را می‌بندم اما نمی دانم چرا سرنوشت این قافله برایم جالب آمده است. من که شیعه زاده بودم چرا از این ماجرای هرساله خبر نداشتم. سوال های زیادی در ذهنم می‌چرخید. به یک باره آن را باز می‌کنم. ... •┈••✾❀🕊❤️🕊❀✾••┈•• http://eitaa.com/joinchat/3496869910C9218c295b9