❤️🍃 🍃❤️🍃❤️ 🍃❤️🍃❤️🍃❤️ 🍃❤️🍃❤️🍃❤️🍃❤️ 🍃❤️🍃❤️🍃❤️ 🍃❤️🍃❤️ ❤️🍃 «تو فقط بخند» شب جمعه هم رسید . شبی که با تمام شب های زندگیم فرق داشت . مانتوی نباتی با روسری هم رنگش را میپوشم . سر آستین های مانتوام طرحی شبیه کاشی کاری بود . روسری‌ام هم از این طرح داشت . چادر عبایم را روی سرم تنظیم میکنم . به پذیرایی میروم . کمیل پیراهن آستین بلند سفید با شلوار کتان مشکی پوشیده . موهای مجعد مشکی‌اش رو به بالا شانه شده‌اند و ته ریش مشکی‌اش مثل همیشه مرتب . من را که میبیند لبخند شیرینی میزند. میگوید : نگاه فسقلی چه تیپی زده . خنده‌ای همراه با شرم و حیا میکنم . قلبم لبریز از شوق است . هر دو منتظر مامان هستیم . مامان که می آید ، بیرون میرویم و سوار ماشین 206 سفید کمیل میشویم . نیم ساعت بعد دم یک محضرخانه هستیم . دم در منتظر می‌ایستیم تا بقیه هم بیایند . از دور ماشین پرشیای امیر را میبینم . پیاده که میشوند حلما با خوشحالی به سمتم می آید و من را در آغوش میکشد . امیر هم جلو می‌آید و بعد از سلام و احوالپرسی میگوید : نه دیگه ، مثل اینکه فسقلی هم بزرگ شده . همه میخندند . مدتی نمیگذرد که صدای ماشینی می‌آید . برمیگردیم . سمند سفید محمدحسین پارک میکند و محمدحسین ، طاهره خانم و آیه پیاده میشوند . نگاهی به محمدحسین میکنم ، پیراهن نباتی پوشیده با شلوار قهوه‌ای . در دل برایش لاحول‌ولاقوة‌الا‌بالله میخوانم . جلو می‌آیند و بعد از سلام و احوال پرسی وارد محضر میشویم . کمیل آرام دم گوشش میگوید : خوب با هم ست کردین . برای اینکه فکر بدی نکند میگویم : آیه ازم پرسید چه رنگ میپوشم ، منم گفتم . نمیدونستم برای چی میخواد . خلوت است ، وارد اتاق میشویم . کنار محمدحسین روی صندلی هایی که برایمان چیده اند مینشینم . از این همه نزدیکی قلبم بدجور میکوبد . محمدحسین نگاهی بهم میکند و لبخند میزند . و چه شیرین است لبخند کسی که به اخمو بودن معروف است . عاقد جملاتی میگوید ، بعد میپرسد : چه مدت ؟ محمدحسین نگاهی به من میکند و میگوید : یک ماه . عاقد میگوید : مهریه ؟ تعجب میکنم ، اصلا فکرش را نکرده بودیم . محمدحسین میخندد و میگوید : مهریه ؟ فکر اینجاشو نکرده بودم . از حواس پرتی هر دومان خنده‌ام گرفت . محمد میگوید : چی میخوای ؟ _ نمیدونم . چیزی به ذهنم نمیرسه . محمدحسین میگوید : سکه خوبه ؟ _آره پنج سکه به نیت پنج تن آل عبا . محمدحسین رو به عاقد میگوید : پنج سکه به نیت پنج تن عاقد دوباره جملاتی میگوید _دوشیزه‌ی مکرمه سرکار خانم حوراء سادات مطهری فرزند حاج احمد آیا بنده وکیلم شما را به عقد موقت آقای محمدحسین شریعت فرزند رسول به مدت یک ماه با مهریه‌ی پنج سکه طلا در بیاورم ؟ زیر لب بسم اللهی میگویم و میگویم : با اجازه‌ی بزرگتر ها بله . صدای صلوات و دست و سوت با هم قاطی میشود . نوبت محمدحسین میرسد . او ه‍م بله را میگوید . طاهره خانم جلو می‌آید و جعبه ی انگشتری را به محمدحسین میدهد . محمد انگشتر ظریفی را در میاورد و اشاره میکند دستم را جلو ببرم . دست راستم را جلو میبرم ، محمدحسین دستم را در دستان مردانه‌اش میگیرد و انگشتر را در انگشتم میکند . حس عجیبی بهم دست میدهد . محمدحسین با تعجب دم گوشم میگوید : چرا انقد یخی ؟ دستم را در دستش میفشارد . دست های او گرم گرم است و دستهای من یخ یخ . ❣مدتی هست که درگیر سوالی شده‌ام تــــــ❤ــــــو چه داری که من این‌گونه هوایی شده‌ام❣ ❤️🍃❤️🍃❤️🍃❤️🍃 @Khoodneviss ❤️🍃❤️🍃❤️🍃❤️🍃