به نام خدا ؟:کابوس چپتر ۱۵ _خب...بذار اینطوری شروع کنم که من وقتی ۱۸ سالم بود پدرمو از دست دادم.نمیدونم تا حالا بهت گفته بودم یا نه،ولی من یه خواهر کوچیکتر دارم که اون موقع فقط ۶ سالش بود،درکی نداشت.من هیچوقت پیش مادر و خواهرم گریه نکردم یا ضعفی از خودم نشون ندادم،چون بعد پدرم من باید مرد یا بهتره گفت پدر خانواده میبودم.سخت بود،اینکه خیلی وقتا جلوی گریمو میگرفتم سخت بود،ولی ارزششو داشت،به هر حال تحمل اون سختی بخاطر خانوادم بود.بعد از فوت پدرم و تموم شدن سال دوازدهم،تصمیم گرفتم نرم دانشگاه تا تمام تمرکزم،رو مراقبت از مادر و خواهر کوچیکترم باشه.مامانم خیلی اصرار کرد که برم دانشگاه،ولی نمیخواستم هیچ کمبودی حس کنن.میخواستم چهار‌چشمی حواسم بهشون باشه.بعد ۱ سال که از فوت پدرم گذشته بود،یکی از همکلاسیای قدیمیم(پسره)بهم پیام داد و گفت که یه جا قرار بذاریم که همو ببینیم.وقتی رفتم،دیدم چند تا از کله گنده های دبیرستانم که سونبه های ما بودن تو محل قرار اومده بودن.چون قصد و غرضشونو میدونستم،میخواستم برم ولی نذاشتن و گفتن که به آدمی مثل من تو گروهشون نیاز دارن.گفتن که قرار نیس کار بدی انجام بدن و فقط اگه به یه سری از حرفاشون گوش بدم پول خوبی گیرم میاد.نمیخواستم خام حرفاشون بشم و خودمو بخاطر پول تو دردسر بندازم،واسه همین ردشون کردم.ولی اونا دست از سرم بر نداشتن و مدام پیام دادن،زنگ زدن و جاهای مختلف باهام قرار گذاشتن که بالاخره قبول کردم.به پول نیاز داشتم و اون موقع پیدا کردن یه شغل مناسب،خیلی واسم سخت بود.واسه همین تصمیم گرفتم چند روزی رو تو گروهشون بمونم تا ببینم چی پیش میاد.اولا همه چی اوکی بود و کارای خاصی بهم نمیگفتن که انجام بدم،تا اینکه یه روز... *** _کار سختی نیست،فقط باید این بسته رو ساعت ۴ بعد از ظهر ببری پارک مرکز شهر و به مردی که میاد،تحویل بدی،آدرس دقیقو بهت میگم. ووجین صندوق چوبی کوچک را گرفت و ابرویی بالا انداخت:حالا این بسته چی هست؟ پسر نیشخندی زد و پک عمیقی از سیگارش گرفت،سپس گفت:خودت چی فکر میکنی؟ دار و دسته او با تمسخر،به ووجین خیره شدند. ووجین با فهمیدن موضوع،جعبه را جلوی پای پسر روی زمین پرت کرد و با عصبانیتی که سعی بر کنترل کردن آن داشت گفت:راجع به من چه فکری کردین؟ما از همون اولم قرارمون این بود که درخواست عجیب غریبی ازم نداشته باشید! پسر پوزخندی زدی و سیگارش را روی زمین انداخت،پایش را روی آن گذاشت و بعد هم به سمت ووجین قدم برداشت،دستش را دور شانه او انداخت و گفت:ببین پسر جون،درسته ما همچین قراری گذاشتیم،ولی یکم بهش فکر کن!یه همچین کار ساده ای انجام میدی و بعدم بوم!!کلی پول بهت تعلق میگیره!خوب نیست؟من از زندگیت خبر دارم و میدونم که... ووجین پسر را هل داد و با عصبانیت گفت:توی عوضی... مین هیوک(همکلاسی ووجین)گفت:هی آروم باش پسر!من براش تعریف کردم که چه اتفاقی برات افتاده.(اشاره به فوت پدرش و اینا) ووجین یقه پسر را محکم گرفت و او را سمت خودش کشید و با داد بلندی گفت:چرا همچین غلطی کردی؟مگه من ازت خواستم؟من به ترحم احمقایی مثل شما نیاز ندارم!از این به بعد دیگه تو زندگی من فضولی نکن!! دار و دسته هیون سو(همون سونبه هه)،ووجین را از مین هیوک جدا کردند. ووجین گفت:هر چقدر میخواید تلاش کنید،من عمرا اون کار کوفتی رو انجام بدم! هیون سو که آزرده شده بود،هوفی کشید و گفت:قرارمونو یادمه،ولی تو دقیقا میخوای پول چیو بگیری؟پول زل زدن به منو؟ ووجین گفت:این کار جرمه،منم نمیخوام که یه مجرم شناخته بشم... او مکثی کرد و سپس با نیشخند گفت:حداقل تو این سن! اما بعد با لحنی جدی ادامه داد:فکر کنم دیگه کارمون با هم تمومه،من تا وقتی به حرفاتون گوش میدادم که کاری که ازم میخواستید غیرقانونی یا جرم نبود،ولی الان قضیه فرق میکنه!نگران نباشید،لوتون نمیدم!ولی دیگه راهم ازتون جداس! ووجین این را گفت و رویش را برگرداند که برود،اما در همان لحظه دو نفر،شانه هایش را گرفتند و او را نگه داشتند. هیون سو به سمت ووجین قدم برداشت و چانه اش را محکم گرفت:که لومون نمیدی،ها؟خیلی در حقمون لطف میکنی!ولی میدونی چیه؟دلم برات میسوزه...چون یه چیزیو نمیدونستی! ووجین دندان هایش را به هم فشرد و گفت:چیو؟؟ _اینکه...رفتن از گروهمون تاوان داره! _دقیقا چه تاوانی؟ هیون سو نیشخندی زد و گفت:بچه ها محکم نگهش دارید. سپس چاقوی ضامن‌داری را از جیب شلوارش بیرون آورد و جلوی صورت ووجین،دکمه آن را زد.تیغه‌اش را از فک ووجین آرام تا گلویش کشید و روی سیبک گلویش متوقف شد. _لعنتی...