|- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -♥️🌿
- ‹بِسّمِرَبِالعِشـق!›💍
-
#رمـانحـٰانیه🌱^^
-
#part227
- برای ساعت شیش رواق شیخ طوسی!
روسریام را از داخل چمدانم در آوردم و خطاب به مامان زمزمهوار گفتم: مامان برگه آزمایش و...
میان کلامم پرید و در حالی که ساعتش را به دستش میبست گفت: دستِ هادیِ؛ گفتم بیارش.
نفس عمیقی کشیدم و روسری خاکستری رنگم را روی سرم انداختم. بازدمم را با دلشوره بیرون فرستادم و مقابل آینه قدی ایستادم.
غزاله داخل اتاق خواب آمد و با دیدن من آرام گفت: وضو گرفتی عروسخانوم...
به سمتش برگشتم و پلکهایم را به نشانۀ "بله" روی هم فشردم. جلو آمد و دستهایش را دور شانههایم حلقه زد.
- سوگند؟ خوبی؟
سرم را به سرش تکیه دادم و مضطرب لب زدم: نه... غزاله دوست دارم گریه کنم، بغضم گرفته... نمیدونم چرا اینجوریم...
روی گونهام را بوسید و با خنده گفتم: دورت بگردم من!
از من جدا شد و نگاهی به سرتا پایم انداخت.
- شدی عین یه تیکه ماه!
خندیدم و لبم را به دندان گرفتم. با لحن مهربانی ادامه داد: دعا برای من یادت نرهها، میگن موقع خوندن خطبۀ عقد دعاها براورده میشه...
لرزش چانهام را کنترل کردم و گفتم: مگه میشه دعا برای خواهرم یادم بره؟
لبخند زد و بینیاش را بالا کشید؛ انگار او هم گریهاش گرفته بود.
- سوگند؟ آماده شدی مامان؟
با صدای مامان که از بیرون اتاق میآمد، چادر رنگیام با گلهای براق خاکستری را برداشتم و تا کردم.
- آره مامان، الان میایم.
چادر تا شده را در کیفم کنار شناسنامه گذاشتم. چادر مشکیام را روی سرم انداختم و با غزاله از اتاق خارج شدیم. بابا نگاهی به من انداخت و لبخند زد، خجل سر به زیر انداختم.
از اتاقمان که بیرون آمدیم، هادی و زینب در راهرو و مقابل اتاق خودشان ایستاده بودند؛ زینب نگاهش را به من داد و با ذوق گفت: هزار الله و اکبر، انشاءالله که خوشبخت بشین!
از خجالت عرق روی پیشانیام نشسته بود. چهرۀ هادی را نمیدیدم اما احتمالا او هم مثل من از شرم ذوب شده بود.
آقا مهدی و همسرش و عمهخانم هم آمدند و با هم از هتل بیرون رفتیم. ساعت پنج عصر به حرم رسیدیم و اول رفتیم که زیارت کنیم.
من از غزاله جدا شدم و به او اطلاع دادم که میروم کنار ضریح. جمعیت آنقدر شلوغ نبود نشود دستت را به ضریح حرم امام رضا برسانی.
میان جمعیت رفتم. در مشامم عطر حرم پیچیده بود و مستم کرده بود.
اشک پشت پلکهایم دیدم را تار میکرد. نزدیک و نزدیکتر شد، انگار قطرهای بودم که میخواستم به دریا برسم...!
دستم را دراز کردم تا ضریح را در آغوش گیرم.
و بالاخره لمسش کردم، پیشانیام را به ضریح چسباندم و ناگهان شیشۀ بغضم شکست...
نگــٰارنده: حوࢪیـٰا📚
#همراهمـٰاباشید...