#قسمت۱۴۱
#رمان_عشق_من
صدایم را برای آزاد کردن بغض بعدی بلند می کنم. دودستم راروی چشمانم میکشم و
اشک هارا کنار میزنم. تار می بینم و سرم روی تنم سنگینی می کند! به اطراف نگاه می کنم و بادیدن در نیمه باز اتاق یحیی به فکر میروم. روزی که به اتاقش رفتم و آن نامه و آمدن بـی موقع یلدا! چقدر دوست داشتم بخوانمش. فرصت خوبی است .
چراکه نه؟!
به سختی می ایستم و تلو تلو خوران به طرف اتاقش می روم. در را بااحتیاط
باز می کنم و یک قدم برمیدارم. چشم میگردانم و بادیدن چفیه روی کتابخانه بی اختیار میان گریه لبخند میزنم. با پشت دست اشکهایم را پاک می کنم و به سمت کتابخانه آهسته قدم برمیدارم. دست دراز می کنم و به نرمی چفیه را کنار میزنم.
پاکت نامه به نگاهم دهن کجی می کند. باعجله برش میدارم و درش را باز می کنم.
برگه را از داخلش بیرون میکشم و خطوط را از زیر نگاهم میگذرانم. کلمه ی مرگ
چندین بار درآن تکرار شده. آخرش را نگاه می کنم." این صرفا یک وصیت نامه
نیست..."
"
گیج یک قدم عقب میروم. وصیت نامه اش را نوشته؟! دوباره جملاتش را مرور می
کنم.
اتاق دور سرم میچرخد " الیـــــس اللــــه بکاف عبده؟"
سلام به عزیزان دلم که هر یک به نوبه
خودشان برای من زحمت بسیار کشیدند.
امروز در بیست و دوم مهرماه سال. قلم دست گرفتم تا فریضه ی دینی و واجب خود
را ادا کنم. خدا را گواه میگیرم که از سال پیش میل به دنیا و زندگی در من از بین
رفته و هر لحظه کسی را طلب می کنم که برای هر نفس و جانی کافیست و سیراب
کننده روح البشر است! میخواهم من را بابت تمام آزارهای خواسته و ناخواسته ام حلال و
برایم از ذات مقدس الهی طلب عافیت کنید. ترسی نیست جز از سراشیبـی قبر، پس
میخواهم زمانی که وجودم از دنیا وداع کرد و تمام اقوام و مال و دارایـی ام از
اطراف قبرم پراکنده شدند، برایم قرآن و زیارت عاشورا بخوانید. مادر و خواهرانم
گریه نکنند و صورت نخراشند چرا که درکربلا زینب صبوری نمود و اجازه نداد که صدای
ناله اش را نامحرمان بشنوند. هیچ آرامشی جز مرگ نیست و چه سعادتی که اگر
آخرین نفس به شهادت ختم شود!