عاشقیــᥫ᭡مـمـنوع🦥
#عاشقی_ممنوع #پارت_234 برای اولین بار کمی تنها کمی خجالت کشید که دروغ گفته است! گوشی اش که زنگ می‌خ
-ضعیف شده... مشخصه چند روزه غذای درست و حسابی نخورده... تقویت بشه زود سر پا میشه...به اکسیژن بیشتری نیاز داره...چطور بگم ...نظرم اینه یه سفر ببرینش...از این حال و هوا خارج بشه... بیشتر از اینکه از لحاظ جسمی ضعیف باشه از لحاظ روحی داغونه..... دکتر می‌گفت و شهربانو چشم چشمی تحویلش میداد. روزبه هم کنار تخت مینو به حرف های دکتر گوش میداد. دکتر چراق قوه ی کوچکش را توی جیبش گذاشت و به روزبه خیره شد. -پسر جان بیشتر هوای نامزدت رو داشته باش... شهربانو هول زده به دکتر و روزبه نگاه کرد. -نه این بنده خدا همسایه اس... دخترم از حال رفت کمک کرد بیارمش بیمارستان... دکتر لبخند معنی داری تحویل روی لبش ظاهر شد که از چشم روزبه دور نماند. دکتر که رفت به روزبه نگاه کرد. -برو پسرم... شرمنده دیر وقته...تو هم اذیت شدی...خدا رو شکر می‌کنم به موقع رسیدی و بودی... وگرنه هم من اذیت میشدم هم این طفل معصوم.. روزبه نگاه از سرمش گرفت و به صورت رنگ پریده ی مینو نگاه کرد. -من میرم... خواست برود ...اما برگشت. به مینو اشاره کرد. -بهش بگین هر وقت حالش خوب شد برگرده سرکار...اگه شغلش رو دوست داره می‌تونه ادامه بده... شهربانو دعای خیری نثارش کرد و تا از دیدش هارم بشود پ از در بیمارستان و سالن بیمارستان خارح شود خیره اش بود یک هفته ای میشد مینو نبود...جای خالی است حسابی حس میشد مسعود کلا قید تفریحش را زده بود و‌گاهی کرامت مصدع اوقات شریفش میشد و طبق معمول روی مخش بارفیکس میزد. 🌺 🌿🌺 🌺🌿🌺 🌿🌺🌿🌺